دست تو
شکستم
مهیب، با شکوه
مانند جامی به رنگ آبی فیروزهای
با رگههای بنفش
گرانبهاترین جامها نیز
در مجلسی اشرافی
زمین بخورد
تکه تکه شود اگر
نباید رو برگرداند
تبسمها و شادباشها
پیش میرود
شکستم
مهمانها دستم را فشردند
با گردنهای افراشته
بیخبر از تمام تراژدیها
رقصیدم
با همهی آهنگها
بی آن که دعوتی را رد کنم
در پیراهن آبی فیروزهای و دستمال گردن بنفش
خدمتکارها
در سکوت و دست به سینه
خیره بودند
به من
و به دست تو
به تلنگر کوچک دست تو
یازدهم فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت