صدایت بالا نمیآید
از گلولهی اصلی بگویی
و هیچ کس حواسش
به اشارهی ناتوان دست تو
به قفسهی سینهات
نیست
.
.
.
محمود درویش درگذشت.
در شعری مینویسد«بیست سطر از عشق نوشتم و محاصره، بیست متر، عقبنشینی کرد.»، سایت شاملو
او را در فلسطین به خاک خواهند سپرد.
نظرها
بيست سطر از عشق نوشتم اما محاصره تنگ تر شد.
خیال می کردم که عشق یک اتفاق عجیب است
خیال می کردم!
از عشق نوشتم
محاصره تمام شد
از عشق
مردم
دستهای درمانده
کنار تخت خونین تو
فرو میریزند
از این تکه اش خیلی لذت بردم
...
من به سایتت لینک میدم
یادش گرامی
برای « محمود درویش » که در وطن خویش نوشت :
« تبعید فقط یک جغرافیا نیست،
من هر جا که باشم تبعید را بر دوش میکشم،
همچنان که وطنم بر دوشم است. »
مثل نسیم
از آب های جهان برخاستی
و شعر شدی.
عشق، چشم به راه آرامش توست
مرگ برای پروازت رشته های نور می بافد
و خاک
قلبت را گرم می کند.
چه آرام تر سبز می شدی
اگر صلح
این گونه بی قرار
بر شانه های زمین
اشک نمی ریخت.
ماندانا زندیان
بیست مرداد یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت
سارا:
ماندانا جان ممنونم از کلمات آرام و محزونت
.
چقدر شعر مانده ؟
چقدر کلمه ...
سلام :
حيفم می آيد که نگويم شعر قشنگی نوشته ايد.
خلاصه ومختصر
زيبا و کم نقص
و فاصله دار از متن هايی عادی که زير هم نوشته می شوند.
دقيقا مانند کار خانم زنديان که ای کاش مستقلا در پاگرد می آمد.
جهان
جای عجيبی است
ابن جا
هرکس شليک می کند
خودش کشته می شود
مرگ دیگر
مرگ در هر حالتی تلخ است
اما من
دوستتر دارم که چون از ره در اید مرگ
درشبی آرام چون شمعی شوم خاموش
لیک مرگ دیگری هم هست
دردنک اما شگرف و سرکش و مغرور
مرگ مردان مرگ در میدان
با تپیدن های طبل و شیون شیپور
با صفیر تیر و برق تشنه شمشیر
غرقه در خون پیکری افتاده در زیر سم اسبان
وه چه شیرین است
رنج بردن
پافشردن
در ره یک آرزو مردانه مردن
وندر امید بزرگ خویش
با سرود زندگی بر لب
جان سپردن
آه اگر باید
زندگانی را به خون خویش رنگ آرزو بخشید
و به خون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پرده امید
من به جان و دل پذیرا میشوم این مرگ خونین را
چکار می شود کرد با این همه غم... بابت نبودنش...
سلام!
آنها اين جوری درميگذرند ما اين جوری در ميگذريم!
بله!
از
برو مرد بیدار اگر نیست کس / که دل با تو دارد ممان یک نفس / همه روزگارت به تلخی گذشت / شکر چند جویی در این تلخ دشت؟ / به بیهوده جستن فرو کاستی / قبا خستهگی بر تن آراستی / تو گل جویی ای مرد و ره پر خس است / شکر خواه را حرف تلخی بس است ...
شاملو
بيست سطر از عشق نوشتم اما محاصره تنگ تر شد.
خیال می کردم که عشق یک اتفاق عجیب است
خیال می کردم!
از عشق نوشتم
محاصره تمام شد
از عشق
مردم
دستهای درمانده
کنار تخت خونین تو
فرو میریزند
از این تکه اش خیلی لذت بردم
...
من به سایتت لینک میدم
یادش گرامی
برای « محمود درویش » که در وطن خویش نوشت :
« تبعید فقط یک جغرافیا نیست،
من هر جا که باشم تبعید را بر دوش میکشم،
همچنان که وطنم بر دوشم است. »
مثل نسیم
از آب های جهان برخاستی
و شعر شدی.
عشق، چشم به راه آرامش توست
مرگ برای پروازت رشته های نور می بافد
و خاک
قلبت را گرم می کند.
چه آرام تر سبز می شدی
اگر صلح
این گونه بی قرار
بر شانه های زمین
اشک نمی ریخت.
ماندانا زندیان
بیست مرداد یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت
سارا:
ماندانا جان ممنونم از کلمات آرام و محزونت
.
چقدر شعر مانده ؟
چقدر کلمه ...
سلام :
حيفم می آيد که نگويم شعر قشنگی نوشته ايد.
خلاصه ومختصر
زيبا و کم نقص
و فاصله دار از متن هايی عادی که زير هم نوشته می شوند.
دقيقا مانند کار خانم زنديان که ای کاش مستقلا در پاگرد می آمد.
جهان
جای عجيبی است
ابن جا
هرکس شليک می کند
خودش کشته می شود
هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)
------------------------------------------------
مرگ دیگر
مرگ در هر حالتی تلخ است
اما من
دوستتر دارم که چون از ره در اید مرگ
درشبی آرام چون شمعی شوم خاموش
لیک مرگ دیگری هم هست
دردنک اما شگرف و سرکش و مغرور
مرگ مردان مرگ در میدان
با تپیدن های طبل و شیون شیپور
با صفیر تیر و برق تشنه شمشیر
غرقه در خون پیکری افتاده در زیر سم اسبان
وه چه شیرین است
رنج بردن
پافشردن
در ره یک آرزو مردانه مردن
وندر امید بزرگ خویش
با سرود زندگی بر لب
جان سپردن
آه اگر باید
زندگانی را به خون خویش رنگ آرزو بخشید
و به خون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پرده امید
من به جان و دل پذیرا میشوم این مرگ خونین را
چکار می شود کرد با این همه غم... بابت نبودنش...
سلام!
آنها اين جوری درميگذرند ما اين جوری در ميگذريم!
بله!
از
برو مرد بیدار اگر نیست کس / که دل با تو دارد ممان یک نفس / همه روزگارت به تلخی گذشت / شکر چند جویی در این تلخ دشت؟ / به بیهوده جستن فرو کاستی / قبا خستهگی بر تن آراستی / تو گل جویی ای مرد و ره پر خس است / شکر خواه را حرف تلخی بس است ...
شاملو