برای جایی که تو نیستی
برای خستگی ات
برای ماندنت
برای رفتنت
برای سر تکان دادنت
سلام من از اشعار و مطالب سايت شما واقعن لذت ميبرم و البته لينکهای جالب تر...من عکاسم اگه منو ببينی خوشحال ميشم.
شعر های شما همیشه لبریز از احساس بوده اند حتا در اینجا که به خاکستری بودنتان اقرار می کنید و سرمای رابطه تان را میشود حس کرد...
به هر حال من فکر میکنم باید کمی از آرایه های ادبی در اشعارتان بهره بگیرید و آن منحصر به ایماژ و تشبیه نکنید.می توانید خیلی بهتر قدر کلمات را بدانید و به نوشته هایتان عمق بدهید.
لطفا تمام شعر هایی که می گویید در وب تان قرار ندهید و آن ها را گزینش کنید.
ببخشيد که اين را می گويم
مشتاقم اثری از شما در قالب کلاسيک ببينم
سپاس گذارم و پیگیر اشعارتان
نقطه
سلام
همه چيز اينجا زيباست.
خوشحال ميشم سر بزنيد
سلام
همه چيز اينجا زيباست.
خوشحال ميشم سر بزنيد
سلام
همه چيز اينجا زيباست.
خوشحال ميشم سر بزنيد
متاسفانه دوستان اينجا مسائل شخصی خود را مطرح می کنند. به تنها چيزی که توجه ندارند، خود شعر است. مسائل شخصی به ديگران چه ارتباطی دارد که در معرض ديد عام می گذارند؟ نمی دانم.
شعر، شعری ساده و خوب است: در دو بند که فرمی يکسان دارد و به ظاهر يکسانی واکنش شاعر و بی تفاوتی او را در برابر دو امر متضاد نشان می دهد، اما وقتی به کل شعر به مثابه يک امر واحد نگاه کنيم، واکنش درونی شاعر، به شکلی دیگر، که خود نوعی اعتراض خاموش نسبت به بی اعتباری بعضی از رابطه هاست، آشکار می شود.
سارا: سپاس گزارم از توجه تان .
و حالا من ميگويم ...
آن ها باور نميکنند
جدی نميگيرند
سر تکان ميدهند
چقدر شبيه منی...
...هنوز عاشق دلهای دور از دستم
برو اگر چه از اين نيز لامکانی تر...
می گفتم دوستت دارم باور نمي کرد
پافشاری می کردم جدی نمی گرفت
سر گشتگی هايم را عجيب تلقی ميکرد
بيش از حرف هايم به لباس های وصله دار و گرد آلوده ام نگاه می کرد
حوصله اش از تحمل ديگران که لازمه بزرگی مي دانست سر می رفت
و در برابر حرف هايی که از دل بر می آمد سری تکان می داد. در ذهنش چیزی بود برای سپاسگزاری ازمن
چیزی که باید منتظر می ماندم تا وقتش
چیزی که باور نمی کردم شد
ناگاه پنداشت از او متنفر شده ام.
کار های عجیب می کردم
کار ها ی عجیب می کردند........
می گفتم دوستت دارم باور نمي کرد
پافشاری می کردم جدی نمی گرفت
سر گشتگی هايم را عجيب تلقی ميکرد
بيش از حرف هايم به لباس های وصله دار و گرد آلوده ام نگاه می کرد
حوصله اش از ديگران که لازمه بزرگی مي دانست سر می رفت
و در برابر حرف هايی که از دل بر می آمد سر تکان می داد. در ذهنش چیزی بود برای سپاسگزاری ازمن
چیزی که باید منتظر می ماندم تا وقتش
چیزی که باور نمی کردم شد
ناگاه پنداشت از او متنفر شده ام.
کار های عجیب می کردم
کار ها ی عجیب می کردند........
ياد سکون دريايی يک درويش افتادم... .
پياله ات پر باد
...
خوشحالم
.دلم می گیرد
برای جایی که تو هستی
برای جایی که تو نیستی
برای خستگی ات
برای ماندنت
برای رفتنت
برای سر تکان دادنت
سلام من از اشعار و مطالب سايت شما واقعن لذت ميبرم و البته لينکهای جالب تر...من عکاسم اگه منو ببينی خوشحال ميشم.
شعر های شما همیشه لبریز از احساس بوده اند حتا در اینجا که به خاکستری بودنتان اقرار می کنید و سرمای رابطه تان را میشود حس کرد...
به هر حال من فکر میکنم باید کمی از آرایه های ادبی در اشعارتان بهره بگیرید و آن منحصر به ایماژ و تشبیه نکنید.می توانید خیلی بهتر قدر کلمات را بدانید و به نوشته هایتان عمق بدهید.
لطفا تمام شعر هایی که می گویید در وب تان قرار ندهید و آن ها را گزینش کنید.
ببخشيد که اين را می گويم
مشتاقم اثری از شما در قالب کلاسيک ببينم
سپاس گذارم و پیگیر اشعارتان
نقطه
سلام
همه چيز اينجا زيباست.
خوشحال ميشم سر بزنيد
سلام
همه چيز اينجا زيباست.
خوشحال ميشم سر بزنيد
سلام
همه چيز اينجا زيباست.
خوشحال ميشم سر بزنيد
متاسفانه دوستان اينجا مسائل شخصی خود را مطرح می کنند. به تنها چيزی که توجه ندارند، خود شعر است. مسائل شخصی به ديگران چه ارتباطی دارد که در معرض ديد عام می گذارند؟ نمی دانم.
شعر، شعری ساده و خوب است: در دو بند که فرمی يکسان دارد و به ظاهر يکسانی واکنش شاعر و بی تفاوتی او را در برابر دو امر متضاد نشان می دهد، اما وقتی به کل شعر به مثابه يک امر واحد نگاه کنيم، واکنش درونی شاعر، به شکلی دیگر، که خود نوعی اعتراض خاموش نسبت به بی اعتباری بعضی از رابطه هاست، آشکار می شود.
سارا: سپاس گزارم از توجه تان .
و حالا من ميگويم ...
آن ها باور نميکنند
جدی نميگيرند
سر تکان ميدهند
چقدر شبيه منی...
...هنوز عاشق دلهای دور از دستم
برو اگر چه از اين نيز لامکانی تر...
می گفتم دوستت دارم باور نمي کرد
پافشاری می کردم جدی نمی گرفت
سر گشتگی هايم را عجيب تلقی ميکرد
بيش از حرف هايم به لباس های وصله دار و گرد آلوده ام نگاه می کرد
حوصله اش از تحمل ديگران که لازمه بزرگی مي دانست سر می رفت
و در برابر حرف هايی که از دل بر می آمد سری تکان می داد. در ذهنش چیزی بود برای سپاسگزاری ازمن
چیزی که باید منتظر می ماندم تا وقتش
چیزی که باور نمی کردم شد
ناگاه پنداشت از او متنفر شده ام.
کار های عجیب می کردم
کار ها ی عجیب می کردند........
می گفتم دوستت دارم باور نمي کرد
پافشاری می کردم جدی نمی گرفت
سر گشتگی هايم را عجيب تلقی ميکرد
بيش از حرف هايم به لباس های وصله دار و گرد آلوده ام نگاه می کرد
حوصله اش از ديگران که لازمه بزرگی مي دانست سر می رفت
و در برابر حرف هايی که از دل بر می آمد سر تکان می داد. در ذهنش چیزی بود برای سپاسگزاری ازمن
چیزی که باید منتظر می ماندم تا وقتش
چیزی که باور نمی کردم شد
ناگاه پنداشت از او متنفر شده ام.
کار های عجیب می کردم
کار ها ی عجیب می کردند........
من هم اين کار را می کنم.
و گهگاهی دو خط شعری...
هميشه که نبايد نظر نوشت آخر!
لطفاْ سری تکان دهيد
عکس لوگوی ایشون هم کار خانم افسانه پلویی است...
عکس لوگوی ایشون هم کار خانم افسانه پلویی است...