juillet 14, 2008 | دوشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۷

روز امروز

Sarayejan.jpg


امروز روز سختی ست
سارا می رود
سارای کوچولو، که اکنون هشت ساله شده...
چطور می شود گفت که یک بچه چقدر به من چیز یاد داده است،
چقدر دست مرا گرفته
چقدر ...

نمی شود گفت.


* دست شما درد نکند بابت مهربانی ها، نامه یا احوال پرسی ها
دست شما درد نکند که ساده و صمیمی پیگیر پاگرد بودید.

مرا ببخشید، درگیر بودم.

سلام
سارا محمدی اردهالی


.
.
.
متوجه شدم که گنگ نوشتم، سارا شاگرد کوچولوی فرانسه زبان من است که به او فارسی یاد می دادم،
امروز آخرین جلسه ی کلاس است و او به کشورش باز می گردد.

نظرها

سارا کجا می رود؟ :(


هيچ چيز سخت تر وتلخ تر از ماندن اجباری نيست
کسی را که ميرود نمی توان ونبايد نگاه داشت.
ميگويند وقتی که خبر بازماندن کسی را در جنگ تبوک به پيامبر می دادند می فرمود اگر خير ی با اوست بر ميگردد و.....
پيام روشن دنيای قرن بيست ويک اين است که دلبستگی های طولانی مدت مجاز نيست.
من پس از تلاشی طولانی برای برگشتن به پشت مرز های قابل قبول يک خواننده عادی بودن از فرصت استفاده ميکنم وضمن آرزوی خير در تمامی مراحل زندگی در وداعی که دوست نداشتم ولی انتظارش را می کشيدم شما را به خدا می سپارم


خدا را شکر که اشتباه کرده بودم!


نبوديد و نبوديد و ما را با چند خط اول زهره ترک کرديد...!!
خوشا شما و شاگردانتان!


سلام
نگران شده بوديم از مکث پاگرد و شعر. خوشحال شدم که به روز کرده ايد.
و راستش کمی دلخور از اين که شعرهايی که ايميل کردم، مشمول پاسخی و نظری از شما نشد.
پيروز باشيد


ديگه هر چقدر هم درگير باشی ... حق نداااااااااااااااااااااااااااااری اينهمه تاخيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر داشته باشی
.
.
.
.
تو خواسته و ناخواسته ما ها رو که دوسات باشیم دیده و ندیده آلوده خودت کردی ...
پس
باش
باش
باش
مرسی
:)


من چرا فکر می کنم قبلا هم یه جایی که نمی دونم کجا بوده ، یه اشاره ای به سارا کوچولو کرده بودی؟!!


سلام؛
دلتنگی هايم راتو مي سرايي٬
باش که بودنت رهايي بغض من است.

پايدار باشی


سلام سارا


آخی ... به هم نامه بنویسین

یک درد و دل درباره دو بچه:
نمیدونم با این قد کوچیکشون چطوری میخوان زندگی رو تحمل کنن؟
در حد خانم هویشام روزگارشون عجیبه...


چه خوب كه اومدي . دلم برات تنگ شده بود.


روحی بزرگ آنسو پرسه زنان٬

در شطّ مکاشفه مغروق٬

آه...کودکی خردسال.


به روزام سر بزنيد خوشحال می شم.



سارا از سبد توت بر می دارد

سبدت را بر دار

توت واژه های احساس مرا

از درخت شعر هایم بر چین

صاحب باغ تو هستی

سارا



روز رفتن سارای 8 ساله برای من هم سخت بود

و الان 5 سال از ان روز میگذرد و اشک گونه هایم

را خیس می کند اشک هایی به گرمی انگشتان

لرزانش و ارزو منده لحظه ای دیدارم با او اما...
ما شبیه همیم (توی این مورد)
اما در مقابله شعر ایت فقط میتونم سکوت کنم
کلمات کم میارن انگار


امروز روز سختی ست
سارا می رود
سارای کوچولو، که اکنون هشت ساله شده...
چیزی از ان روز نگذشته
چیزی از جداییمان نگذشته
فقط چند روز
فقط هزارو پانصدوچهل و یک روز


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت:





Labyrinth.jpg

ساروشکا

درسته آهنگ




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.