mai 19, 2008 | دوشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۷

...

پشت شیشه‌ی دکان آقا خیام نوشته
یک انگشتری عقیق زنانه پیدا شده

می گذرم
از تو
از نشانی‌ها
نشانی‌های دقیق یک انگشتری عقیق زنانه

نظرها

این صفحه يه جورايی واسم يه دريچه ست رو به بچگی هام.
نميدونی چه احترامی واسه این سايت و شعرهات قايلم.
خوب مينويسی!
دمت خوش...


نتونستم...
به نظر من اون فقط يه سوء تفاهم ساده بود
البته هزینه اش برای من زياد بود
متاسفم


گذشتن بهتره. از همه نشونی ها...
حتی از نشونی های انگشتری عقيق که صاحبشو خوب می شناسی...


نیستی سارای عزیز
دارد می شود ۲ ماه
صاحب انگشتر پیدا نشده؟


سارااا يعنی واقعن ديگه نمی خواهی بيای؟؟؟


هر روز صرف بستن دل شد به اين وآن


بعضی از صفحه ها داغند و صورت را می سوزانند
بعضی ها خوشبویند و نمیشه به آسانی رهایشان کنی ،
بعضی صفحه ها تند و تیزند و چون ورق میزنی دوست داری فرار کنی و جائی پنهانشوی
در بعضی از صفحه ها راحت میشه ساعتها درازبکشی و اجازه بدی آفتاب هر طرحی که دوست دارد ، روی صورتت بکشد
بعضی ها معترض اند و عین شمشیر
این صفحه اما آرام است و دلچسب مثل یک فنجان چای داغ و یک سکوت ملس


سلام سارای عزيز..
برو به همون نشونی و انگشترو بگير..


شايد هنوز اميدی باقيست..


عجیبه من هم دو ماه است به پاگرد نیامده ام ، خوبی ؟؟ کجائی ؟ نکند تو هم آنقدر سرت شلوغ بود که نو بر توت را نخوردی !!؟؟


لطف کن اگر کامنتی رو پاک میکنی همه را پاک کن نه قسمتهایی که به دلت نمیشینه .گمان می کنم بیماری اوتیسم داری.

سارا:
شما نام ندارید، کسی که نام ندارد حق ندارد فضای کسی را که نام دارد خراب کند، این که می‌گویید شعرها مال من نیست مثل این است که کسی پیدا شود به مادرم بگوید سارا دختر تو نیست.
مادرها در باره بچه‌هایشان شک ندارند و با کسی وارد بحث نمی‌شوند به ویژه با آدمهایی که خودشان شناسنامه ندارند.


سلام سارای عزيز
دلم برای شعرهايت تنگ شده. صاحب انگشتر اگر پيدا نشود نمی آيی؟ هر روز سر می زنم. چند وقت است انگشتر عقيقم را لای صفحه های شعر تو گم کرده ام. يک شعر تازه بنویس. شايد کسی پيدا شود!


نه، شما نمی توانید!
می دانم ممکن است حق نداشته باشم ولی اهمیتی نمی دهم...
شما نمی توانید بعد چند سال که دلمان در گذار از این همه پله گرم پاگرد شده حالا به همین راحتی نیایی و بگذاری اینجا این قدر گرد و خاک بنشیند...
قرار بود آینه هر دو هفته یک بار گردگیری شود...
اما شکست، شکست و ما همه دیدیم تصویرمان را در تکه تکه های آن که پخش شده بود همه جای پاگرد ... و دلمان را خوش کردیم به اینجا به این صفحه سفید ساده و با موسیقی دلنشینش که هر از گاهی خانمی با لباسی یک دست سپید میامد و برایمان مثل فرشته ها از دنیایمان می گفت، ولی یک جوری می گفت که انگار جای دیگری، مال آدم های دیگری است...
حالا ولی ...
این اصلا عادلانه نیست اینقدر چشم به این صفحه سفید خواهم دوخت که یا سوی چشمم کم شود و نبینم آنچه نمی توانم یا ببینم که باز آن خانوم با لباس سپیدش آمده برایمان بگوید از ما، از انسان از خدا...
دست کم می توانم خواهش کنم!


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت:





бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.