février 16, 2008 | شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۶

پشت سر

بر می‌گردم
پشت سرم
چمدانی‌ست
به سختی بسته شده
لباس‌هایی گرم
مداد و مسواک و مسکن

بر می‌گردم
صدای بوق وانت
قلبم را
می کند
از دیوارهایی که
برای عید
دستمال می‌کشیدمشان

بر می‌گردم
زنی به من می‌خندد
زنی در آغوشم می‌گرید
زنی در من
مانند دیواره‌های رحم
با درد
فرو می‌ریزد
و خاموش می‌شود

نظرها

سلام
شعرتان - و به گمانم ساير شعرهايتان که هنوز نخوانده ام- زبانی معيار گونه دارد ، روايی و تصوير دار است و ضمنا درک شدنی و لذت بردنی است. و اينها ويژگيهای جريان شعری پيشرو و امروزی از نظر من است.
موفق باشيد


آه......غم سنگینی است.شاید زمان تسکینش دهد اما التیام نه.دلتنگی دلبستگی ها وقتی می خواهی از آن دل بکنی


دختران کوچه پس کوچه های شهر من
دختران شب همه شوق گشتن
نیمه شب تنها !
شما که زیبا نیستید
کسی به میهمانی تان نمی برد
شما که بی تقصیر کوتاه است
حتا پایتان از دیگری
لنگ لنگان
به دنبال که میگردید ؟
می ایم
می ایم اما
بی هیچ لبخندی .


سلام
اجازه دارم لينک بدم؟


چرا هيچی نمی تونم بگم جز اين که خيلی خيلی عاليست!


...

نه مدعی عشقم که افتان وخیزان دل خویشم
بیچاره چشم وهرزه گردیهای سبک سرانه اش
از دور بوسه بررخ مهتاب می زنم
وتنها به نقشی از لبخندت دلخوشم
شبانی، ره گم کرده ام
که گهگاه مرتعی می جویم
تا بره های شعرم را در آن بچرانم
نی دانم کدامین گرگ مرا به
شب زمستانی چمنزارت کشاند
اما می دانم گلی که در زمستان بروید
رنگ وبویی ندارد
ای چشم هرزه گرد کورباش کورباش
در ندیدنهای خود مجبور باش مجبور باش
می دانم که خواهی رفت
می دانم که فراموشم می کنی
می دانم که فراموشت می کنم
برای رفتنت تمام فانوسهای شعرم
را روشن می کنم!...
به پشت سر نگاه کن!....


غمگين و انسانی چيزی که من خيلی دوست دارم مرد مصلوبم برگشته يه سری بهش بزن


سلام
من از خیلی وقت پیش
اون موقع ها که اینه رو گردگیری میکردین با ارش
بهتون سر میزدم
خیلی دوست داشتم اون سایتو
تازه پیداتون کردم
خوشحال میشم به وب منم سر بزنین
ممنون




منهم دلم تنگ شد يه هو
من اون دستمالم که می کشيدی محکم به ديوار


حرف تازه ای ندارم حرف تازه ای نيست
همان حرف های کهنه زخم های کهنه هی تازه می شوند


راستی قبل از رفتن يه سر به من بزن
بعد به خاطر اون شمعدون های نقره حلالم کن



خوب مهربان
پس بالاخره رفتنی شدی...
...چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام مارا


نه شعر
نه چمدان
نه خاطره
نه عکس
این من در هیچکدام
جا نمیشود


نمیدونم چرا یاد اون موقعی افتادم که از ایران رفتم اگه می تونستم بهت ناسزا میگفتم....
بد جوری غم دار بود.
یاد این شعر افتادم
شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش
که تا يک دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش

قصد بی احترامی نداشتم فقط حسم رو گفتم!!!


تو دیگر چرا؟ این هم غم از کجا می بارد این روزها؟


حسین:

سلام:
تداخل موقعيت ها ابهام وزیبایی شعر شما را همزمان بالاتر میبرد.
مثل اتفاقاتی که در صحنه ی سینما رخ می دهد.
مشکل جایی است که خواننده ای نه چندان سریع الانتقال وپست مدرن مثل من بخواهد در این برکه ی خیال انگیز مهتابی غوطه ای بخورد.
به بیانی بهتر وساده تر پناه بر خدا ازلحظه ای که ابهام وسر در گمی زیبایی را در خود غرق کند.


سلام:
تداخل موقعيت ها ابهام وزیبایی شعر شما را همزمان بالاتر میبرد.
مثل اتفاقاتی که در صحنه ی سینما رخ می دهد.
مشکل جایی است که خواننده ای نه چندان سریع الانتقال وپست مدرن مثل من بخواهد در این برکه ی خیال انگیز مهتابی غوطه ای بخورد.
به بیانی بهتر وساده تر پناه بر خدا ازلحظه ای که ابهام وسدر گمی زیبایی را در خود غرق کند.


سلام سارا جان !
چقدر ساده و حسی !
خسته نباشين
من به روزم و منتظر شما



سارا جان
اين شعر غم انگيزی بود خيلی غم انگيز. دلم میخواست می توانستم خیال کنم که فقط نیروی تخیل ات آن را نوشته و نه خاطره ی تجربه های تلخ

تجربه های تلخ به اضافه ی نیروی تخیل ات البته


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت: