février 07, 2008 | پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۶

بلندی های بادگیر

برایت
دلتنگی عصر پاییز را می فرستم
مثل کلاغ های دم غروب
هیچ جا نیستم
فقط گاهی
یکی از پرهایم می افتد


کتایون ریزخراتی

بلندی های بادگیر روزنوشت های کتایون ریزخراتی

نظرها

حس بال داشتن
حس پریدن
یک شب ِ آغاز داشت
میان دو کتفم احساس خارشی
هرچند آزار دهنده شروع شد
دکتر ها از من امید را دور کردند
داشتم بال در می آوردم
لذت پرواز
به سختی نگه داشتن بالها
می ارزد


باید رفت... نه ؟ بوی هجرت میآید... این آهنگ هم که دارد ما را با خودش می برد خانم!!!


روزی آگه شوی از حال دل من صياد
که درون قفسم نيست بجز مشت پری ...


سارا
من قالب بلاگ رو با کد ميبينم!
چرا؟


گنجشک من ! پر بزن درزمستانم لانه کن
با جیک جیک مستانت خانه را پر ترانه کن...

اناری باشی مهربان...



يک تبسم
يک لبخند
برايم يک شعر زيبا بفرست...
اينقدر اندوه ... چرا
انگار با چيزی که در اين سفر پيدا کردی
خيلی غريبه ای...


سلام :
انتخاب خوبی بود ولی مشتاقان پاگرد به شعر های خودتان دل بسته ترند.



تست می کنیم به سلامتی.


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت: