janvier 16, 2008 | چهارشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۶

پریشانی

20080115Beyrouth.jpg

نیمه شب
آرام قدم می زنم
در کوچه پس کوچه‌های بیروت

وسط میدان شهر
پشت تانک
از خواب می‌پرد
جوان لبنانی

لبخند می‌زنم به او
لبخند می‌زند به من
شاید او هم دلش
مثل من
یک خواب راحت می‌خواهد

نظرها

ياد" آيت" افتادم سارای مهربان!




امروز
سارای پاگرد
چقدر پريشان است
من به فردا اميدوارم


خوابها هم مسمومند...
باور کنيد


سارا جان سلام
مدتی است ازت بی خبرم، تلفن می زنم جواب نمی دهی، موبایلت هم خاموش است، یک کمی نگران شدم، با من یک تماسی بگیر!
دوستدارت
ناهید


يک نفر می خواندنم بی اختيار
مرگ يک گل نيست پايان بهار
با دل پر زخم باید راند ورفت
تا به ساحل های دور انتظار
چاووش خورشيد را خواهيم خواند
در عزای شمع خود نوميد وار


فضای این شعرت منو
یاد شعر " .. وسط میدان ونک در آغوش کشیدمش .. جلوی گشت ارشاد... "
انداخت..!!! با کمی تفاوت ...
کاش گشت ارشاد پناهی برای پریشانی ها می شد نه دامن زدن به پریشانی ها... نه؟ بگذریم خیلی این حرف تکراری شده ..

مرسی مثل همیشه لذت بردم. :)
سارای خوبم


سلام
اهل داستان نوشتن هم هستید؟اگر پاسختان مثبت است داستانتان را برای شرکت در مسابقه داستان نویسی رادیو تهران بفرستید.جایزه هم دارد.اطلاعات بیشتر را در وبلاگ نوشتیم.خوشحال می شویم پذیرای آثار شما باشیم.



سلام وبلاگ جالبی داری. منتظر حضور گرمت هستم. من شمارو لينک کردم.


سلام با یک مطلب در مورد فراکسیون ایرانیان خارج از کشور اپ هستم منتظر حضور گرمت هستم.


سلام با یک مطلب در مورد فراکسیون ایرانیان خارج از کشور اپ هستم منتظر حضور گرمت هستم.



سلام سارا
خوبی؟
يه چيزی
نمی خوام سرسری و سطحی حرف بزنم
ولی جدی جدی دارم از عمق تنهايی و انزوای راوی شعرهات می ترسم
بدون رو در واسی می گم
همه ی کلمات و کنش ها مسطح اتفاق می افتند
همه چيز انگار عادی ولی فاجعه است
خلاصه می ترسم


وای سارا...
تنها خواسته ی دلم
اين روزها.


سلام
یکم ) همه چیز در شعرت (( رو )) ست ... تصویرها / تعبیرها و رخ داد ها
دوم ) کمی عادت ها را بشکن
سوم ) از آمدن به این جا خوش حالم


سلام
یکم ) همه چیز در شعرت (( رو )) ست ... تصویرها / تعبیرها و رخ داد ها
دوم ) کمی عادت ها را بشکن
سوم ) از آمدن به این جا خوش حالم


همه در انتظار يک خواب راحتيم
ولی فرا نمی رسد
با اين که روز به روز تاريک تر می شود
شبهايمان


سارا
سارا
.
.
نمی دونم چرا هی دلم می خواد راه به راه بياد اينجا ...
.
.
در اين فقر کلمه به دادمان برس ... آپ کن ..آپ کن .. .
:)


ميدونی چند سال ميرم http://ayene.com
نميدونی
نميدونی لعنتی
چی بگم بهت!


کجايی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


سلام! از شعر تهران تا همين آخری را خواندم و از بين اينها همان تهران را دوست ندارم. با زبان ساده ای که در شعر داری جور نيست و به نثر می سايد. راستی هنوز گاهی ۲۴ بار به يادت می افتم! لبخند!


سلام
نشد كه تحمل كنم...خراب كردم...خودم و جايگاهم را نزدش...كاش اينجوري نمي‌شد
هر كه از يار تحمل نكند يار مگويش
وانكه در عشق ملامت نكشد مرد مخوانش


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت:





Labyrinth.jpg







برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.