وصیت من به تو
یک چشمک است
هر جا که رفتی
هر جا که بودی
هنگام پاشیدن آب به صورت
که زلال می شود دل آدم
برای من در آینه
چشمک بزن
آینه راز دار من است
بگذار تا آخر دنیا
خیال کنم
چشم چپت در آینه
دیوانه ی من است
نظرها
باید اینجا رو آب و جارو کنم
همه چی باید مرتب باشه
سارا: نگار جان ! شاد و آرام باش !
.
..
..
.
سارا : در مورد شعر باشد خوب تر است !
چه جوری شاد باشم
وقتی یکباره تموم غم عالم بر سرم آوار شد
سعی می کنم آروووووم باشم
سارا ی عزيز:
هرجا که خوشبختی تماما به تو رو کرد.
بياد بياور
که کسی حسرت تو و خوشبختی را يکجا می کشد.
این شعرها
این جمله ها
اینها همه
تنها می تواند
نمناکی یک حوله خیس باشد
برای یک پیشانی تب دار.اما تو
بارداری
باردار یک اثر
یک کتاب
شاید یک داستان واقعی
شاید یک روایت
درختانی که کاغذ کتابت خواهند شد
را بریده اند، زجه هایشان را شنیده ام
بی صبرانه در انتظار خواندن آن هستم
به کاغذ اعتماد کن!!!
زندگی میان چشمهای من است
به چشمان من نگاه کن...
خیلی شاعرانه بود سارای عزیز.
سلام خانوم محمدی
زيبا بود !
من با دو شعر به روزم
-------------------------
نمی دانم مرده ام یا این سیاهی از ربانی ست که به چشمان پنجره بستی ؟
جهت هایت را که گم می کنم
در قطب شمال هم که باشم
تب می کنم . . .
... آینه ای راز دار می خواهم ....
مرسی.
قناعت شاعرانه ای بود.
آينه ام را دوست دارم
و او مرا
و من تا همین چند روز پیش نمی دانستم
چه دلبستگی پاکی ...
به نظرم اینجا ماندگارم
گرفتار شده ام
و به امید عاشقانه ترین نوازش ها
تمرین زار زدن می کنم
باید اینجا رو آب و جارو کنم
همه چی باید مرتب باشه
سارا: نگار جان ! شاد و آرام باش !
.
..
..
.
سارا : در مورد شعر باشد خوب تر است !
چه جوری شاد باشم
وقتی یکباره تموم غم عالم بر سرم آوار شد
سعی می کنم آروووووم باشم
سارا ی عزيز:
هرجا که خوشبختی تماما به تو رو کرد.
بياد بياور
که کسی حسرت تو و خوشبختی را يکجا می کشد.
این شعرها
این جمله ها
اینها همه
تنها می تواند
نمناکی یک حوله خیس باشد
برای یک پیشانی تب دار.اما تو
بارداری
باردار یک اثر
یک کتاب
شاید یک داستان واقعی
شاید یک روایت
درختانی که کاغذ کتابت خواهند شد
را بریده اند، زجه هایشان را شنیده ام
بی صبرانه در انتظار خواندن آن هستم
به کاغذ اعتماد کن!!!
زندگی میان چشمهای من است
به چشمان من نگاه کن...
خیلی شاعرانه بود سارای عزیز.
سلام خانوم محمدی
زيبا بود !
من با دو شعر به روزم
-------------------------
نمی دانم مرده ام یا این سیاهی از ربانی ست که به چشمان پنجره بستی ؟
جهت هایت را که گم می کنم
در قطب شمال هم که باشم
تب می کنم . . .
... آینه ای راز دار می خواهم ....
مرسی.
قناعت شاعرانه ای بود.
آينه ام را دوست دارم
و او مرا
و من تا همین چند روز پیش نمی دانستم
چه دلبستگی پاکی ...
به نظرم اینجا ماندگارم
گرفتار شده ام
و به امید عاشقانه ترین نوازش ها
تمرین زار زدن می کنم
بانمک بود!
عالي بود......