خنده دار نیست؟
برایت سال گرفتهاند
دعوتت هم نکردهاند
با هم گپ میزنیم
دربارهی اسباب کشیی سال پیشت به خانهام
دم در
سینیی خرما را میدهی دستم
به همه سلام میرسانی
چشم
یادم نمیرود
شب برایت گل نرگس خواهم گرفت
نظرها
وای سارا...
مادر بزرگ
مادر بزرگ ام!
داغ اش هنوز
می سوزاند دل ام را.
خدايش بيامرزد...
سارای عزيز...دلم براش تنگ شده...مادربزرگ رو می گم....
سلام!
من امشب بعد از ۸ سال به اينجا سر ميزنم...
۸ سال...
اول مستقيم رفتم سراغ آينه... با ۸ سال پيش مو نمی زد... اين روزها وقت ساختن کلیپ جديد نداريد گويا.
داشتم نا اميد می شدم که به ياد وبلاگ افتادم...
از اين که هنوز هم در پاگرد هستيد... نوستالژيکم!
امشب خيلی چيزها را زنده کرديد برايم... وبلاگ قديمی خودم را؛ که وقتی۱۷ ساله بودم کوچ کردم از آنجا.
و شما... که هنوز هم زيبا مي نويسيد.
وبلاگتان آن روز ها اينقدر سفيد نبود...
سلامت باشيد و شاد
با احترام فراوان؛
سینا
خدا بيامرزه...شعريم بلد نيستم بنويسم.
یک، سوژه زيبا و شاعرانه است.
دو، خوب تمام شده.
سه، چند بار خواندمش گير زبانی هم با معلومات من ندارد .
چهار، ...مادر بزرگ...
زيبا و غم انگيز ...
آهسته باز از بغل پله ها گذشت/ در فکر آش و سبزی بيمار خويش بود/اما گرفته دور و برش هاله ای سياه/ او مرده است و باز پرستار حال ماست/در زندگی ما همه جا وول می خورد/هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست/در ختم خویش هم به سر کار خویش بود/ بیچاره مادرم...
؛شهريار؛
خيلی قشنگ بود
موفق باشی
مادر بزرگ
شاتوتهای حیاط رسیدهاند
منتظر تو هستند
در این گرما
همهی ما را گذاشتی
رفتی زیر خاک چرا
زیباترین و شاعرانه ترین که تا به حال شنیده ام
مرحبا سارا
خدايش رحمت کند
به مادر بزرگ که می رسيد زبانتان روانتر ودل نشين تر از هميشه است.
انگار صميميت و مهربانی های او در شعر شما حلول می کند
.
یک سال گذشت و همچنان یادش زنده است
یادت نرود
حتما..
خیلی زیبا شعر می گی.
.
..
داره برف مياد...
..
.
دیشب خوابش رو دیدم مثل همیشه با موی سفید و تمیز و معطر .زیر بالشم براش گریه کردم. من هم بروزم خوشحال میشم به دیدنم بیای
بزرگا با کوچيکا مهربونند
■تو هم بزرگی
■با من مهربون باش
■مثل مادربزرگ
■دفترم را با مهربونی ورق بزن
■منتظرم
خوبه ولی شعرای مسخره و بی معنی چين سايت اشغال می کنن خوبتر باشه بهتره من هميشه به سايتتون سر می زنم
وای سارا...
مادر بزرگ
مادر بزرگ ام!
داغ اش هنوز
می سوزاند دل ام را.
خدايش بيامرزد...
سارای عزيز...دلم براش تنگ شده...مادربزرگ رو می گم....
سلام!
من امشب بعد از ۸ سال به اينجا سر ميزنم...
۸ سال...
اول مستقيم رفتم سراغ آينه... با ۸ سال پيش مو نمی زد... اين روزها وقت ساختن کلیپ جديد نداريد گويا.
داشتم نا اميد می شدم که به ياد وبلاگ افتادم...
از اين که هنوز هم در پاگرد هستيد... نوستالژيکم!
امشب خيلی چيزها را زنده کرديد برايم... وبلاگ قديمی خودم را؛ که وقتی۱۷ ساله بودم کوچ کردم از آنجا.
و شما... که هنوز هم زيبا مي نويسيد.
وبلاگتان آن روز ها اينقدر سفيد نبود...
سلامت باشيد و شاد
با احترام فراوان؛
سینا
خدا بيامرزه...شعريم بلد نيستم بنويسم.
یک، سوژه زيبا و شاعرانه است.
دو، خوب تمام شده.
سه، چند بار خواندمش گير زبانی هم با معلومات من ندارد .
چهار، ...مادر بزرگ...
زيبا و غم انگيز ...
آهسته باز از بغل پله ها گذشت/ در فکر آش و سبزی بيمار خويش بود/اما گرفته دور و برش هاله ای سياه/ او مرده است و باز پرستار حال ماست/در زندگی ما همه جا وول می خورد/هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست/در ختم خویش هم به سر کار خویش بود/ بیچاره مادرم...
؛شهريار؛
خيلی قشنگ بود
موفق باشی
مادر بزرگ
شاتوتهای حیاط رسیدهاند
منتظر تو هستند
در این گرما
همهی ما را گذاشتی
رفتی زیر خاک چرا
زیباترین و شاعرانه ترین که تا به حال شنیده ام
مرحبا سارا
خدايش رحمت کند
به مادر بزرگ که می رسيد زبانتان روانتر ودل نشين تر از هميشه است.
انگار صميميت و مهربانی های او در شعر شما حلول می کند
.
یک سال گذشت و همچنان یادش زنده است
یادت نرود
حتما..
خیلی زیبا شعر می گی.
.
..
داره برف مياد...
..
.
دیشب خوابش رو دیدم مثل همیشه با موی سفید و تمیز و معطر .زیر بالشم براش گریه کردم. من هم بروزم خوشحال میشم به دیدنم بیای
بزرگا با کوچيکا مهربونند
■تو هم بزرگی
■با من مهربون باش
■مثل مادربزرگ
■دفترم را با مهربونی ورق بزن
■منتظرم
خوبه ولی شعرای مسخره و بی معنی چين سايت اشغال می کنن خوبتر باشه بهتره من هميشه به سايتتون سر می زنم