novembre 29, 2007 | پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸۶

می گذرد

کامپیوتر را خاموش می کنم
چراغ را خاموش می کنم
شب اما
بی آن که کم و زیاد شود
تا صبح روشن است

نظرها

.
.
شعر سکوت می سرايی
مثل ايستادن در پيچ جاده توی غروب پاييز
تنهای تنها پياده
سکوت محض
حتی يک پرنده
شعر سکوت و تنهايی
.
.



شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد
چشمی نماند شاهد شب زنده داريم


بچه که بودم
شب که می اومد باهم می خوابیدیم
ولی صبح قبل از اینکه من بیدار بشم اون رفته بود
و من دوست داشتم موقع رفتن شب
باهاش خداحافظی کنم
حالا مامان بزور بیدارم می کنه که :
پاشو دیر شد داره میره قضا شد
اووووه آخه مامان جون من که دیگه بچه نیستم
و این قصه هر روز منه !!!


جقدر حرفهای این وبلاگ نو و عمیقن! هنوز بعد از این همه سال احساسی که از اومدن تو این وبلاگ بهم دست میده مثل موسیقی متن این وبلاگ که اتفاقی باش برخورد کردم : http://eshgvamargh.persianblog.ir/


مرسی- لذت بردم


سلام خسته نباشيد :
دوباره افتاده ايد روی ريلی که معنا می آورد و دل می برد.
سربلند وپيروز باشيد.


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت:





бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.