novembre 04, 2007 | یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۶

اسب‌ها ۲

وقتی کسی قرار نیست بیابد
خانه را برای اوهامت مهیا می‌کنی
لازم نیست موهای سفیدت را رنگ کنی
با زیرپیراهن سفیدت راه می‌روی
و یال بلند اسبی سفید را نوازش می‌کنی که یک پایش می‌لنگد
بچه‌ گربه‌های مرده را از زیر مبل‌ها بیرون می‌آوری
و زیر خروارها کاغذ سفید دفن می‌کنی
در خورجین اسب
دفترچه‌ی نتی می‌یابی
پشت پیانوی شانزده‌سالگی‌ات می‌نشینی
همه‌ی نت‌ها، نت‌های وداع‌اند
وداع‌ها در هوا معلق‌اند
در چشم‌های اسب
در بوی همه‌ی مردگان نوشته‌هایت
در زنگ در که لال است
و در ماه که از قاب پنجره‌هایت رفته است
در هر وداع
وهمی نو به خانه‌ات می‌آید
خانه را برایش مهیا می‌کنی.


محسن عمادی

نظرها

کلی وقته دارم می خونم. چه شعرای خودت و چه شعرای ديگران که اينجا گزاشتي. ياد ايرن افتادو ياد دانشکده و ياد زندگی اونجا. دلم تنگ شده. نمی دونم درسته بگم که با بعضی از شعرهات رابطه برقرار کردم يا بهتره بگم که قشنگ بودن و يا خوب نوشتی و يا هرچی! به حر حال منو ياد گذشته انداخت. يه جورايی خوبه...
موفق باشی



.
.
وقتی قرار نيست کسی بيايد
.
.


پس در اينهمه
سال و ماه ِ پُر سکوت
مشکل از نيامدن ِ تو نبوده...
زنگ ِ در لال شده است!

چقدر خوشحالم.
-----
راستی سارا
تو به زبان ِ فرانسه آشنايی داری
درسته؟
جايی هم تدريس ميکنی؟
من ميخواهم زبان فرانسه را ياد بگيرم.


پيانوی ۱۶ سالگی ات . . .



کسی که

یک پایش می‌لنگد

قرار نیست بیابد

وداع‌ها در هوا معلق‌اند

خانه را برای

زنگ در که لال است

مهیا می‌کنی




فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت: