octobre 28, 2007 | یکشنبه ۶ آبان ۱۳۸۶

نارنجی‌ی متمایل به سبز

نیمه شب
مارمولکی
آستینم را می‌کشد
- بیا بازی، بیا بازی
- من که همبازیی‌ی تو نیستم
لب ور می‌چیند

می‌شناسمش
مارمولک شعر توست، شمس لنگرودی
کتاب شعرت را
بر می‌دارم از زیر تخت

همین روزها
حلزون‌هایت
جهان را فتح می‌کنند

نظرها

.می خواهم بگويم.........می خواهم بروم ...........می خواهم بنويسم........می خواهم بدانم.........می خواهم بخوانم.........نمی دانم............


.می خواهم بگويم.........می خواهم بروم ...........می خواهم بنويسم........می خواهم بدانم.........می خواهم بخوانم.........نمی دانم............


حلزون ها سر از خانه ی کوچک خود بيرون می آورند برای يک لبخند فراموش شده در پس روزگاری تلخ
ـ مرا به خاطر می آوری ؟
حيرت مکن در اين عينک دودی آفتاب می خوابد
سياهم می بينی و تو بد بين تر از هرحلزونی آهسته بالا می روی دماوند را می گويم
ـ خوابت پريد از اين شمس لنگرود بپرس که دروغ نمی گويم
دروغ است همه آنچه می نويسی بر دفتر دلم هم اينک
که خواب است و خيال
پرتقال حقيقتی است نشسته بر درخت
ترش و شيرين و نارنجی وزرد دلت را می برد آب بر دهانت !!!
ببين مارمولک رها از دفتر شعر شاعر کرانه های شمالی وطنت به تو می خندد سارا
سارا دندان هايت را می شمارم تا شبی غريب دندان مصنوعی برايت بکارند
يورتمه رفتن سربازان را ببين
نخواب سار
اينجا وطن توست
نخواب
اين هم يک خواب ديگر که تمام دنيا باطل است و ما سرگردان
بپيچ از اين کوچه
لبخندی فراموش از حلزون را پنهان کن
مارمولک شعری غريب در کمين
و يک سياهه ی پر رنگ گمراهی برای ما
يادش بخير او را می گويم که شاعران وطنم بود پيچیده در يک دنيای کوچک صدفی و حيران از معماهای بی پاسخ زمانه اش
ـ سارا سارا سارا


سارا...
امين پور هم رفت!
خيلی ساده.


اینجا همیشه غمگین است . دلیلش پیداست و حسرت دل ماست. از این روست که آرزوهایمان شلاق میخورند و آزروهای شلاق خورده پدرانمان به دست فراموشی سپرده میشوند...عشقی نیست و غریب است نهادن گل بر زلفی که در دست باد رهاست ، عشق با سنگ چهل تکه میشود ..آه ...خدایی نیست همه چیز دروغ است ، رهایی انسان انسان است.


وبلاگتون عاليه شما رو لينک کردم منم یه وبلاگ ترانه دارم اگه قابل دونستيد سری بزنيد


روزها کمرم را می شکنند...
چه روز های بی شعری...



رفتگران
فرشتگان پیر شده را جمع می کنند
و به مرغ فروشی های گذر می فروشند
"خواهش می کنم
من یک فرشته ی ساقطم"
" اما نه شناسنامه یی، نه گواهی کاری
حال آن که درخت های خیابان ها هم شناسنامه دارند"

شمس لنگرودی، باغبان جهنم ، 1383


عجیب نیست ؟!


سلام سارا خانوم
شعرات بی نظيره حتما خودت ميدونی .
شاد باشی و پيروز
راستی اين اهنگی که گذاشتی روی وبلاگت عاليه .
تا بعد .


سلام.سارای جان!


سلام
راستش حرف تازه ای ندارم
اما از اين جا خوشم می آيد...


....
شمس لنگرودی
....
برای ستایش تو
همین کلمات روزمره کافی است
همین که کجا می روی ، دلتنگم

برای ستایش تو
همین گل و سنگریزه کافی است
تا از تو بتی بسازم.

....

شمس لنگرودی


چطور شمس اينقد شاعره.
شاعر. شاعر.شاعر...
سارا متشکريم


چقدر بده آدم وسط ساعت کاری بخواد بزنه بيرون .. آخه نقاشی های اينو ببين! http://www.lolleyland.com/paintings.html


مارمولک ؟
... يادت هست ؟
:)


همین روزها
حلزون‌هایت
جهان را فتح می‌کنند.


.
...
..... عجب پاییزیه این پاییز
...
.


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت: