در تاکسی
سر کار
وقت خرید
تمام شب
حواسم
تنها به دستم بود
نظرها
و من نگران حواس تو
پانزده سال پیش وقتی دوم راهنمایی بودم
يه عصر سرد زمستونی
بابای مدرسه زنگ تفریح آش رشته می فروخت
تموم وجودم برای اون له له می زد
من و مرتضی همه دارایی مون رو روی هم گذاشتیم
و مشترکن یه کاسه آش خریدیم
شاید مرتضی یه کم سرما خورده بود
حواسش نبود و عطسه کرد و
خب همه آش رو تنهایی خورد
بعد از اون
تو خونه ، سر کار ، مهمونی
من هروقت یه کاسه آش می بینم
به یاد نگاه مرتضی و عرق پیشانی و سرخی صورتش
با خودم می گم چی می شد اگه نصف اون آش رو می خوردم
حواسم
تنها به ۵ سال پيش بود
امروز که امدم اينجا
.
.
.
.
آينه هر ۱۵ روز يکبار گردگيری می شود . . .
سلام
فکر می کنم هیچ ایرادی نیست اگر گاهی شعری نمی آید سکوت کنیم
حداقل به حرمت عالم شعر و شاعری شاید خوب است جوشش های اصیل برخاسته از درون به صفحاتی که قرار است شاعرانه باشد نقش ببندد. هرچند که هر کس اختیار محدوده خود را دارد اما یک نوشته بسیار بد مثل این نوشته ارزش معدود نوشته هایی در این سایت که نام آن را شعر می توان گذاشت رااز بین می برد.
در تاکسی
سر کار
وقت خرید
تمام شب
حواسم
تنها به دستم بود
و دل تو
جايی خيلی دورتر
خيلی خيلي دور
سلام دوست عزيز
بلاخره موفق شدم برات کامنت بگذارم
سايت زيبايي داری
چندی می شه که با تو با شعرهات
آشنا هستم
اما اين اولين کامنت منه
اميدوارم موفق باشی
شعر زيبايی بود کوتاه
و بی نهايت زيبا
من هم بروزم
و منتظر نقد شما
رفتنت آغـــــــــــاز ویرانیست، حرفش را نزن ابتدای یک پریشـــــــانیست، حرفش را نزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو چشمهایم بی تو بارانـیست، حرفش را نزن
آرزو داری دگـــــــــــــــــــــر بر نگردم پیش تو راهمان با آنکه طولانـــیست، حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلــــــــــــــــــــــب مرا دل شکستن کار آسـانیست، حرفش را نزن
حرف رفتن میزنی وقتی که محـــــــتاج توام رفتنت آغــــــــــاز ویرانیست، حرفش را نزن
رفتنت آغـــــــــــاز ویرانیست، حرفش را نزن ابتدای یک پریشـــــــانیست، حرفش را نزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو چشمهایم بی تو بارانـیست، حرفش را نزن
آرزو داری دگـــــــــــــــــــــر بر نگردم پیش تو راهمان با آنکه طولانـــیست، حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلــــــــــــــــــــــب مرا دل شکستن کار آسـانیست، حرفش را نزن
حرف رفتن میزنی وقتی که محـــــــتاج توام رفتنت آغــــــــــاز ویرانیست، حرفش را نزن
سارا سلام...
حواسم
پيش توست
هنگام چای ريختن
حتی.
سلام.
سلام
ترجمه يک شعر از آقای رسول يونان
http://yurd.blogfa.com
خوشحال باش که دل کسی را نسوختی واين را بدرستی وبه موقع حواست بود.
با درود.
از اين كه ميتوانيد بنويسيد در حالي كه من چيزي براي گفتن ندارم، خوشحالم و ناراحت.
شعرتان زيباتر از هميشه بود.
يك ماه است كه هيچ ننوشته ام.
نگرانم خانم. نگران.
موفق باشيد.
و من نگران حواس تو
پانزده سال پیش وقتی دوم راهنمایی بودم
يه عصر سرد زمستونی
بابای مدرسه زنگ تفریح آش رشته می فروخت
تموم وجودم برای اون له له می زد
من و مرتضی همه دارایی مون رو روی هم گذاشتیم
و مشترکن یه کاسه آش خریدیم
شاید مرتضی یه کم سرما خورده بود
حواسش نبود و عطسه کرد و
خب همه آش رو تنهایی خورد
بعد از اون
تو خونه ، سر کار ، مهمونی
من هروقت یه کاسه آش می بینم
به یاد نگاه مرتضی و عرق پیشانی و سرخی صورتش
با خودم می گم چی می شد اگه نصف اون آش رو می خوردم
حواسم
تنها به ۵ سال پيش بود
امروز که امدم اينجا
.
.
.
.
آينه هر ۱۵ روز يکبار گردگيری می شود . . .
سلام
فکر می کنم هیچ ایرادی نیست اگر گاهی شعری نمی آید سکوت کنیم
حداقل به حرمت عالم شعر و شاعری شاید خوب است جوشش های اصیل برخاسته از درون به صفحاتی که قرار است شاعرانه باشد نقش ببندد. هرچند که هر کس اختیار محدوده خود را دارد اما یک نوشته بسیار بد مثل این نوشته ارزش معدود نوشته هایی در این سایت که نام آن را شعر می توان گذاشت رااز بین می برد.
در تاکسی
سر کار
وقت خرید
تمام شب
حواسم
تنها به دستم بود
و دل تو
جايی خيلی دورتر
خيلی خيلي دور
سلام دوست عزيز
بلاخره موفق شدم برات کامنت بگذارم
سايت زيبايي داری
چندی می شه که با تو با شعرهات
آشنا هستم
اما اين اولين کامنت منه
اميدوارم موفق باشی
شعر زيبايی بود کوتاه
و بی نهايت زيبا
من هم بروزم
و منتظر نقد شما
رفتنت آغـــــــــــاز ویرانیست، حرفش را نزن ابتدای یک پریشـــــــانیست، حرفش را نزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو چشمهایم بی تو بارانـیست، حرفش را نزن
آرزو داری دگـــــــــــــــــــــر بر نگردم پیش تو راهمان با آنکه طولانـــیست، حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلــــــــــــــــــــــب مرا دل شکستن کار آسـانیست، حرفش را نزن
حرف رفتن میزنی وقتی که محـــــــتاج توام رفتنت آغــــــــــاز ویرانیست، حرفش را نزن
رفتنت آغـــــــــــاز ویرانیست، حرفش را نزن ابتدای یک پریشـــــــانیست، حرفش را نزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو چشمهایم بی تو بارانـیست، حرفش را نزن
آرزو داری دگـــــــــــــــــــــر بر نگردم پیش تو راهمان با آنکه طولانـــیست، حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلــــــــــــــــــــــب مرا دل شکستن کار آسـانیست، حرفش را نزن
حرف رفتن میزنی وقتی که محـــــــتاج توام رفتنت آغــــــــــاز ویرانیست، حرفش را نزن
سارا سلام...
حواسم
پيش توست
هنگام چای ريختن
حتی.
سلام.
سلام
ترجمه يک شعر از آقای رسول يونان
http://yurd.blogfa.com
خوشحال باش که دل کسی را نسوختی واين را بدرستی وبه موقع حواست بود.
با درود.
از اين كه ميتوانيد بنويسيد در حالي كه من چيزي براي گفتن ندارم، خوشحالم و ناراحت.
شعرتان زيباتر از هميشه بود.
يك ماه است كه هيچ ننوشته ام.
نگرانم خانم. نگران.
موفق باشيد.
سبز باشي