juin 15, 2007 | جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۸۶

شربت سکنجبین

مادر بزرگ
شاتوت‌ها‌ی حیاط رسیده‌اند
منتظر تو هستند
در این گرما
همه‌ی ما را گذاشتی
رفتی زیر خاک چرا

نظرها

بعد از مدتها به دلتنگی
برای ازدست رفته ها گريستم...
بعد از مدتها
.
.
از سارا
قدردانی ميکنم


کمی انگار کن نيستم.نيستی.نيستيم...صرف اين فعل را انگار کن بلدی


زيبا و صميمی و البته ماندگار


قلبی که نمی‌زند ممکن است باز هم بشکند؟

بیا رفتنی‌شیم
حرف نگفتنی‌شیم
بیا از این دنیای رنگی
یهو خاکستری‌شیم

توی بازی کلاغ پر
ما شدیم گنجشک پر پر
توی گرگم به هوا
ما شدیم سکوت بره‌ها

بزن تا زخم، چرک و خون
تا تیغ و رگ و چاقو
بزن تا مرگ زالو
تا نگاه گوزن و آهو

بزن تا کنج میز بلوط
بزن تا کر بشن قوم لوت


سلام خانم محمدی
با اجازه شما
و با الهام از شعر ارديبهشت تهران
چيزی نوشتم که خوشحال ميشوم نظرتان را بدانم.
آدرس:
http://oghde.blogfa.com/post-7.aspx


شربت سکنجبين رو دوست دارم... اما مادربزرگ را بيشتر...



هنوز یادمه اون صندوقچه ی قدیمیش و خنز پنزرهایی که بوی گل اطلسی میداد
یادمه شب اول عید با مامانم می رفتیم پیشش و اون از توی همون صندوفچه برام خوراکیهای عجیبی میاورد که من هیچ کجای دیگه مثلش رو ندیده بودم
یادمه وقتی رفت درخت گیلاس و انار توی حیاط تازه شکوفه کرده بودن


مادربزرگم میگه :
از وقتی بابابزرگت رفته زیر خاک
من هم زیر خاکم ...

شایان
صحرای رز


.....بهار منتظر بی مصرف افتاد؟شاملو
يکنفر می خواندم بی اختيار
مرگ يک گل نيست پايان بهار
چاوش خورشيد را خواهيم خواند
در عزای شمع خود نوميدوار.
خدايش با تمام گذشتگان ودر گذشتگان غرق در رحمت ورضايت خود فرمايد


هوووم... دلم برای مادربزرگم تنگ شد :(


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت:



200609-40.jpg

سلاخی می‌گریست

دیر شده بود





برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.