این عمارت بی ایوان
این عمارت ابری بی ساعت
آن دم که طلوع می کنی
لبخندش را به تو می بخشم.
شعرتان قشنگ بود ورويايی ولی عروس طبع را زيور زيادی بسته بوديد.دختر ی از سرزمينی ديگر حتما نبايد اسير ثقل و سنگينی طمطراق باشد.موفق باشيد
چه روشن و لطيف! روشن و لطيف
سلام دیدم آدم خوبی هستی گفتم بهت سلام کنم و این که میتونی از شعر های علی محمد مودب و گروس عبدالملکیان هم استفاده کنی . میدونم نمی شناسیشون ولی شعرای قویی دارن مثل :
بازگشته اند
دردهای قدیمی
تصویرهای تاریک
از من در آینه
از من
در خواب.
این بار می خواهم
تکه
تکه
تکه کنم خود را
تا دوباره دست کسی
شاید....
نه!
این پازل را
هزار بار هم که بچینی
هما میشود.
از گروس و:
چشمانت را دوست داشتم
نه براي آنکه چونان الهه ها و عفريته ها
با آنها ميتوانستي
رودها را بخشکاني ،
آدميان را سنگ کني
و آتش از دماغ کوه برآوري
چشمانت را دوست داشتم
چون با آنها ميتوانستي ببيني
راستي تو
بدون چشمانت چه کار ميکني؟
راستي من
بدون چشمان تو چه کار کنم؟
از مودب
بای
از تشبیه مهتاب به النگو زیاد خوسشم نیومدد
ولی خوب در کل زیبا بود
میشه لطف کنید و به شعر های منم نظر بدید تا با هم رابطه ی پایدار تری رو برقرار کنیم
؟
باز هم نقد تلخ
و البته برای نوشته ی بی مزه
باز هم نوشته های بی رنگ و بو
لطفا تا آتشفشان خشم عشق و جنون فوران نکرده ننویس ،
که بی محتوان ،
که دارن صفحات سفید رو آلوده می کنن
سارا
با اين چند شعر آخرت حس روزهای دور پاگرد را پيدا کردم
خوب باشی بانو...
سوالات جدیدی از اتفاقات گذشته در ذهنم مطرح شده است ، سوالاتی که هر چه بیشتر پاسخگویی دیگران را بر می انگیزد و پاسخگویی خدا را ، که اصل اوست ، هر چه می پرسم از اوست **********************************************************
اینکه وسوسه پایه گناه است و هر وسوسه به حکم لذتش اتفاق می افتد ، گناه من هر چه بود در زندگی چرا لذتش را هیچ نبرده ام؟
چرا بدون هیچ بهره ای سیب از دستم به خاک افتاد؟ بدون آنکه لذتی از گاز زدنش را تجربه کرده باشم
چرا پس از وقوع هر اتفاق نا گواری در زندگی ام هر چه سعی در جبران واقعه می کنم در حالی که شاید اصلاً در آن نقشی نداشته باشم ولی بیشتر پیچ می خورد و بدتر می شود؟
چرا از هر چه ترسیدم بر سرم آمد؟
از صدای همه شب ها تنها یادگاری گره ای ست متصل بر کلاف زندگانی
بر زندان همیشگی بلوغ فکری که آغازش از پایانش ناکافی تر است
من زندگی را دروغ می بینم ، دروغ و آشنایی را دروغ
و صدای پای دوستان را تنها صدایی آشنا برای تنهایی ام
تنهایی که از هر تنهایی تنها تراست و تنهایی که غروری دارد خستگی ناپذیر
در دوره خوشی همه بودند ، دوره مهربانی همه بودند و حالا همه دورند دور دور
توفیق محبت از کسانی که دوستم داشتند را نداشتم گنه کار به نداشتن عاطفه همدرد و مونس
که لطافت بخش زندکی خانوادگی مان باشد و کمی از نگاهش وعشقش را به ما بخشش دهد
به یک بوسه واقعی از خواهری واقعی به یک نگاه ساده و پاک به واقعیت خواهر
**********************************
فقط دلم گذشته را می خواهد ، گذشته های خوب ، اما نه در گذشته بلکه در آینده می خواهم همه چیز دوباره زنده شود ، روحیه ای که فراموش کردم چطوری بود؟
اين شاه شعر همون چيزيه که من هميشه دلم ميخواست بعد از خوندن شعرات برات می نوشتم: راستشو بگو دختر اهل کجايی .......
قرص آفتاب
قرص ماه
قرص نان
قرص کدئین ...
ساعت 9.5 بیا حالشو ببریم
http://www.behboudi.com/vchat_server.htm
ساعت 9.5 بیا حالشو ببریم
http://www.behboudi.com/vchat_server.htm
زیبا...زیبا...زیبا
این عمارت بی ایوان
این عمارت ابری بی ساعت
آن دم که طلوع می کنی
لبخندش را به تو می بخشم.
شعرتان قشنگ بود ورويايی ولی عروس طبع را زيور زيادی بسته بوديد.دختر ی از سرزمينی ديگر حتما نبايد اسير ثقل و سنگينی طمطراق باشد.موفق باشيد
چه روشن و لطيف! روشن و لطيف
سلام دیدم آدم خوبی هستی گفتم بهت سلام کنم و این که میتونی از شعر های علی محمد مودب و گروس عبدالملکیان هم استفاده کنی . میدونم نمی شناسیشون ولی شعرای قویی دارن مثل :
بازگشته اند
دردهای قدیمی
تصویرهای تاریک
از من در آینه
از من
در خواب.
این بار می خواهم
تکه
تکه
تکه کنم خود را
تا دوباره دست کسی
شاید....
نه!
این پازل را
هزار بار هم که بچینی
هما میشود.
از گروس و:
چشمانت را دوست داشتم
نه براي آنکه چونان الهه ها و عفريته ها
با آنها ميتوانستي
رودها را بخشکاني ،
آدميان را سنگ کني
و آتش از دماغ کوه برآوري
چشمانت را دوست داشتم
چون با آنها ميتوانستي ببيني
راستي تو
بدون چشمانت چه کار ميکني؟
راستي من
بدون چشمان تو چه کار کنم؟
از مودب
بای
از تشبیه مهتاب به النگو زیاد خوسشم نیومدد
ولی خوب در کل زیبا بود
میشه لطف کنید و به شعر های منم نظر بدید تا با هم رابطه ی پایدار تری رو برقرار کنیم
؟
باز هم نقد تلخ
و البته برای نوشته ی بی مزه
باز هم نوشته های بی رنگ و بو
لطفا تا آتشفشان خشم عشق و جنون فوران نکرده ننویس ،
که بی محتوان ،
که دارن صفحات سفید رو آلوده می کنن
سارا
با اين چند شعر آخرت حس روزهای دور پاگرد را پيدا کردم
خوب باشی بانو...
سوالات جدیدی از اتفاقات گذشته در ذهنم مطرح شده است ، سوالاتی که هر چه بیشتر پاسخگویی دیگران را بر می انگیزد و پاسخگویی خدا را ، که اصل اوست ، هر چه می پرسم از اوست **********************************************************
اینکه وسوسه پایه گناه است و هر وسوسه به حکم لذتش اتفاق می افتد ، گناه من هر چه بود در زندگی چرا لذتش را هیچ نبرده ام؟
چرا بدون هیچ بهره ای سیب از دستم به خاک افتاد؟ بدون آنکه لذتی از گاز زدنش را تجربه کرده باشم
چرا پس از وقوع هر اتفاق نا گواری در زندگی ام هر چه سعی در جبران واقعه می کنم در حالی که شاید اصلاً در آن نقشی نداشته باشم ولی بیشتر پیچ می خورد و بدتر می شود؟
چرا از هر چه ترسیدم بر سرم آمد؟
از صدای همه شب ها تنها یادگاری گره ای ست متصل بر کلاف زندگانی
بر زندان همیشگی بلوغ فکری که آغازش از پایانش ناکافی تر است
من زندگی را دروغ می بینم ، دروغ و آشنایی را دروغ
و صدای پای دوستان را تنها صدایی آشنا برای تنهایی ام
تنهایی که از هر تنهایی تنها تراست و تنهایی که غروری دارد خستگی ناپذیر
در دوره خوشی همه بودند ، دوره مهربانی همه بودند و حالا همه دورند دور دور
توفیق محبت از کسانی که دوستم داشتند را نداشتم گنه کار به نداشتن عاطفه همدرد و مونس
که لطافت بخش زندکی خانوادگی مان باشد و کمی از نگاهش وعشقش را به ما بخشش دهد
به یک بوسه واقعی از خواهری واقعی به یک نگاه ساده و پاک به واقعیت خواهر
**********************************
فقط دلم گذشته را می خواهد ، گذشته های خوب ، اما نه در گذشته بلکه در آینده می خواهم همه چیز دوباره زنده شود ، روحیه ای که فراموش کردم چطوری بود؟
همایون
دلنشین بود...