mai 14, 2007 | دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۶

لب‌هایش

سر زده آمده
نمی‌بوسد مرا
لب‌هایش، سیاه‌تر شده‌اند
دندان‌های درخشانش، زردتر
در این گرما آستین بلند پوشیده
رسیده به قسمت تزریق

در سکوت شام می‌خوریم
وقت رفتن
لیوان را می‌اندازد، می‌شکند
می‌گوید ببخشید
و می‌رود
مداد را بر می‌دارم به نوشتن ادامه می‌دهم

نظرها

کاشکی تو او را می بوسیدی چنان که انگار برق گرفته باشدش .کاشکی بهش پول ميدادی که هرگز تمامی نداشت و کاش برایش شعری میخواندی که زندگی اش به یکباره دیگرگونه می شد


ساراي خوبم سلام!...مثل هميشه زيبا بود!...منتظرتم مياي ديگه؟!...بهار


تزريق

تنهاش نذار


تزريق

تنهاش نذار


اميد را
در اين ديار
کجا خاک بايد کرد؟


نه خنده ای کردم نه شعری سرودم
تمامی روز را خاموش ماندم
آن همه را با تو خواسته بودم
از همان آغاز
از آن جدل های رها سرانه
سرشار از هذيان های روشن
تا آن شام واپسين
که با هم در سکوت خورديم


سلام حالتون خوبه
ااگه دوست داريد از شعراتون کار هنری شه
به اين آيدی فقط شعر های نفرينی خودمونی بفرست geryeh_gitar@yahoo.com


من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه ,
چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت.


سلام
وب زيبايی داريد ...
و موسيقیی زيبا...
از ديدارتون در وبلاگم خوشحال خواهم شد.


الان خوب شد


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت:





Labyrinth.jpg







برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.