سر زده آمده نمیبوسد مرا لبهایش، سیاهتر شدهاند دندانهای درخشانش، زردتر در این گرما آستین بلند پوشیده رسیده به قسمت تزریق
در سکوت شام میخوریم وقت رفتن لیوان را میاندازد، میشکند میگوید ببخشید و میرود مداد را بر میدارم به نوشتن ادامه میدهم