Powered by:
Movable Type 2.64
Gardoon.net

desighn By:
Ayene

mars 12, 2007 | دوشنبه، 21 اسفندماه 1385

 
 
عزیز

نمی‌دانستم
آخرین بارست
نقره‌ای‌ی موهایت را کوتاه می‌کنم
کاش دیوانه‌وار آن‌ها را
می‌بوسیدم و می‌بوسیدم و می‌بوسیدم

نمی‌دانستم
آخرین بارست
تن روشنت را می‌شویم
دست‌ها و کمر و پهلوی خسته‌ات را
کاش آن‌ها را
بیشتر و بیشتر و بیشتر
نوازش می‌کردم

سرمی‌گذاشتم بر شانه‌ی دردناکت
سلسله‌ی رنج‌هایم
سرمی‌گذاشتم بر تاریخ راستین زندگی‌ام
بر سینه‌ات

من نام ندارم
بی‌خانمان شده‌ام
کج و مج راه می‌روم در کوچه‌ی فراش باشی
در خیابان‌هایی که تو نام قدیم‌شان را می‌دانستی
ماجرای زن صیغه‌ای ناصرالدین شاه
داستان شمسی و طوبا و قمر خانوم
قصه‌ی انتری‌های سرگردان تهران را
تو می‌دانستی
تو برایم گفته بودی

دیروز
مادر زنگ زد این جا
بغض داشت
گفت
گندمت را بگذار سبز شود
یادت نرود
دارد بهار می‌آید
مادربزرگ رفته
او دیگر زنگ نخواهد زد