février 17, 2007 | شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۵

بیماری

آنتی بیوتیک‌هایم را چیده روی کاغذ
روبروی هر کدام ساعتی

شب‌ها گریه می‌کنم
نمی‌داند
تمام آن‌ها را یک جا
به وقت آمدنش
بالا می‌اندازم
به سلامتی‌اش

مریضم
چرک کرده‌ام
گریه می‌کنم
دیرخواهد فهمید
کمبودش را

در گلوبول‌های رنگ پریده‌ام


نظرها

چرا تو هميشه حرف دل مرا مي زني؟ دلم هميشه براي اينجا تنگ است...


اين موسيقی با اين شعرها هميشه حال ام را دگرگون می کنند...


خوب ميشوی
ميدانم
بدلم برات شده است
بخواب
استراحت کن
به خودت استراحت بده
ما هم دعا ميکنيم
در دل
...........................
آمين


يادم است يک بار نوشته بودم

«یک بازی جالب یاد گرفته‌ام.
قرص‌ها را با اسمارتیز قاطی می‌کنم
و هر بار که لازم شد دو تا می‌خورم.

اینطوری بعضی وقت‌ها سردردم خوب می‌شود؛
گاهی خوب نمی‌شود؛
بعضی اوقات هم بالا می‌آورم، روی تو ! »

اما اين بيماری نيست. ساعت ها نگاه کن. اما گريه نکن


رقصی چنين که توبادرد ميکنی
مرابيشتر به سمت حسرت شادمانی
تو هل ميدهد


آه آلزايمر عزيز
دردهاي هفتاد سالگي ام را
كاش اكنون چاره بودي


تو را می بينم
نزديک می آيم
نزديک تر آنقدری که پرز های تاروپودت را می بينم. نور دلنوازی از لابلای اين تار و پود کهنه تو ديده می شود. اما باز هم مرا نمی شناسي.
تقصير من نيست.
من نيستم که هر بار تو را اشتباه می گيرم.
باز بر می گردم
امروز دوباره کودک شده ام. چون سوار ميني بوس های قديمی خط آذری شدم ماجرا های کودک شدنم را بعدا تعريف می کنم.


اين «او» که هميشه دنبالش می دويم از او می گوييم کيست؟
برای هرکس خاص است؟ يا برای همه يکيست؟



وبلاگ زيبا و با ارزشی داری ساراخانم
راستشو بخوای من شيفتهی قالب وبلاگت شدم
ميشه منو در درست کردن يه قالب خوب راهنمايی کنی ؟
يه چيزی مثل مال خودت بکر !
ميشه؟

.
.
.
راستی با تبادل لينک موافق وبدی خوشحال ميشم خبرم کنی
.
.
.
بهاری باشه سرای دلت خانمی


هر گله را چوپانی ست
هر دلی را محبوبی..
تا زمين مبارک ست خانه ی تو روشن..


قشنگ بود سارا خانومي


گلبول های رنگ پريده...
چقدر خوشم آمد از اين تعبير، شايد چون گلبول های خودم رنگ پريده هستند...





Labyrinth.jpg







برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.