آنتی بیوتیکهایم را چیده روی کاغذ
روبروی هر کدام ساعتی
شبها گریه میکنم
نمیداند
تمام آنها را یک جا
به وقت آمدنش
بالا میاندازم
به سلامتیاش
مریضم
چرک کردهام
گریه میکنم
دیرخواهد فهمید
کمبودش را
در گلوبولهای رنگ پریدهام
نظرها
گلبول های رنگ پريده...
چقدر خوشم آمد از اين تعبير، شايد چون گلبول های خودم رنگ پريده هستند...
قشنگ بود سارا خانومي
هر گله را چوپانی ست
هر دلی را محبوبی..
تا زمين مبارک ست خانه ی تو روشن..
وبلاگ زيبا و با ارزشی داری ساراخانم
راستشو بخوای من شيفتهی قالب وبلاگت شدم
ميشه منو در درست کردن يه قالب خوب راهنمايی کنی ؟
يه چيزی مثل مال خودت بکر !
ميشه؟
اين «او» که هميشه دنبالش می دويم از او می گوييم کيست؟
برای هرکس خاص است؟ يا برای همه يکيست؟
تو را می بينم
نزديک می آيم
نزديک تر آنقدری که پرز های تاروپودت را می بينم. نور دلنوازی از لابلای اين تار و پود کهنه تو ديده می شود. اما باز هم مرا نمی شناسي.
تقصير من نيست.
من نيستم که هر بار تو را اشتباه می گيرم.
باز بر می گردم
امروز دوباره کودک شده ام. چون سوار ميني بوس های قديمی خط آذری شدم ماجرا های کودک شدنم را بعدا تعريف می کنم.
آه آلزايمر عزيز
دردهاي هفتاد سالگي ام را
كاش اكنون چاره بودي
رقصی چنين که توبادرد ميکنی
مرابيشتر به سمت حسرت شادمانی
تو هل ميدهد
يادم است يک بار نوشته بودم
«یک بازی جالب یاد گرفتهام.
قرصها را با اسمارتیز قاطی میکنم
و هر بار که لازم شد دو تا میخورم.
اینطوری بعضی وقتها سردردم خوب میشود؛
گاهی خوب نمیشود؛
بعضی اوقات هم بالا میآورم، روی تو ! »
اما اين بيماری نيست. ساعت ها نگاه کن. اما گريه نکن
خوب ميشوی
ميدانم
بدلم برات شده است
بخواب
استراحت کن
به خودت استراحت بده
ما هم دعا ميکنيم
در دل
...........................
آمين
اين موسيقی با اين شعرها هميشه حال ام را دگرگون می کنند...
چرا تو هميشه حرف دل مرا مي زني؟ دلم هميشه براي اينجا تنگ است...
گلبول های رنگ پريده...
چقدر خوشم آمد از اين تعبير، شايد چون گلبول های خودم رنگ پريده هستند...
قشنگ بود سارا خانومي
هر گله را چوپانی ست
هر دلی را محبوبی..
تا زمين مبارک ست خانه ی تو روشن..
وبلاگ زيبا و با ارزشی داری ساراخانم
راستشو بخوای من شيفتهی قالب وبلاگت شدم
ميشه منو در درست کردن يه قالب خوب راهنمايی کنی ؟
يه چيزی مثل مال خودت بکر !
ميشه؟
.
.
.
راستی با تبادل لينک موافق وبدی خوشحال ميشم خبرم کنی
.
.
.
بهاری باشه سرای دلت خانمی
اين «او» که هميشه دنبالش می دويم از او می گوييم کيست؟
برای هرکس خاص است؟ يا برای همه يکيست؟
تو را می بينم
نزديک می آيم
نزديک تر آنقدری که پرز های تاروپودت را می بينم. نور دلنوازی از لابلای اين تار و پود کهنه تو ديده می شود. اما باز هم مرا نمی شناسي.
تقصير من نيست.
من نيستم که هر بار تو را اشتباه می گيرم.
باز بر می گردم
امروز دوباره کودک شده ام. چون سوار ميني بوس های قديمی خط آذری شدم ماجرا های کودک شدنم را بعدا تعريف می کنم.
آه آلزايمر عزيز
دردهاي هفتاد سالگي ام را
كاش اكنون چاره بودي
رقصی چنين که توبادرد ميکنی
مرابيشتر به سمت حسرت شادمانی
تو هل ميدهد
يادم است يک بار نوشته بودم
«یک بازی جالب یاد گرفتهام.
قرصها را با اسمارتیز قاطی میکنم
و هر بار که لازم شد دو تا میخورم.
اینطوری بعضی وقتها سردردم خوب میشود؛
گاهی خوب نمیشود؛
بعضی اوقات هم بالا میآورم، روی تو ! »
اما اين بيماری نيست. ساعت ها نگاه کن. اما گريه نکن
خوب ميشوی
ميدانم
بدلم برات شده است
بخواب
استراحت کن
به خودت استراحت بده
ما هم دعا ميکنيم
در دل
...........................
آمين
اين موسيقی با اين شعرها هميشه حال ام را دگرگون می کنند...
چرا تو هميشه حرف دل مرا مي زني؟ دلم هميشه براي اينجا تنگ است...