janvier 21, 2007 | یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۵

دیر آمدی

malade.jpg


مریض شده‌ام
تلاش زیادی کردم
بار سنگینی بود
فکر کردم تنهایی می‌توانم
با هیچ کس حرف نزدم
کمرم شکست
کاری هم پیش نبردم
دکتر می‌گوید
دیر آمدی

خسته‌ام
خیلی خسته
به من جایی بدهید
می‌خواهم بخوابم
من مریض شده‌ام
یک تخت خالی به من بدهید
یک دنیای خالی
یک قلب خالی
من مریض شده‌ام

نظرها

تواز عهده هر کار که بخواهی برميايی ودير نمی کنی .گرچه مانند عقل سنگين وبا وقار قدم بر می داری .مانند معجزه بهنگام ميرسی


چه خوب بود این


اما زندگانی همچنان بر جاست.


هيچ قسمتيش جز اونکه می‌دونی تلاشت رو کردی و نشد آدم رو ناراحت نمی‌کنه...


عالی بود، به اندازه‌ی تمامیت تنهایی شب.
ممنون، خیلی لذت بردم


ای سرو چه خوب ايستاده ای در برابر غزل های من کمی سر خم کن. می توانی تو گلهای بهاری را بچينی و آنها هم لبخند خورشيد را.


خیلیها مريض هستند حتی خود من! برای همه جای خالی نداريم... آنها هم که سالمند خيلی زود خسته خواهند شد و مريض... فکر نمی کنم اميدی به بهبود باشد شايد دو سه روزی حالمان خوب بشود ولی باز هم...

حقيقتاْ می گويم بايد رفت ...


بین ما سه چیز خیلی مهم وجود دارد:
یک، ...
دو، ...
سه، روی دامن دخترها قلب است

کی اون قلب رو دید؟
کی اصل ان دامن رو دید؟
من و تو اشتباه می کنیم
گل رو تو گلدون می کارن نه تو سطل زباله
جایی نرو ، همینجا باش
جایی نخواب ، هشیار باش
گل قشنگ قلب همیشه پر و خالی میشه
خون سیاه میاد و خون تمیز ازش خارج میشه


کاش جای تو بودم...يه سارا جای يه سارا
خيلی قشنگ مينويسی


امید روزهای گرم و آغوش بی هراس همه اندوهی است از تنهایی.
عالی بود


کنار پنجره ايستاده ام،
دو دلم که بگشايمش،
با نگاه التماس ميکنی: بازش کن!
و من ميترسم.
ميترسم نکند تو هم غمگين باشي؟


اين بار

نه من

نه تو

نوبت ماست

که سهم خودش را

بگيرد...


زندگی تو را از سر می گذراند / خالی باشی يا پر سيل رویداد ها و حوادث ما را خواهد برد


سلام... هفت روز پیش دوستم مُرد....چه ساده مینویسم مُرد...مرگ میآید و از خویشتن هیچ کس؛ از عادات انسانی هیچ کس نمیپرسد . . . مرگ این بیم ساده آشنا ...کاش تو هم غمگین ننوشته بودی سارا...
دارم میروم سراغ یک تخت خالی
یک دنیای خالی
یک قلب خالی.
فکر میکنم من هم مریض شده ام و میخواهم برای همیشه بخوابم .


کنار پنجره اتاق بيمارستاني که در آن بستري هستم، هر روز مي‌بينم مردمي که مي‌آيند و مي‌روند و هيچ نمي‌انديشند که من اينجا ايستاده‌ام منتظر تختي خالي براي خفتن!


دیروز پیرمرد نازک دل باز دلش گرفته بود ،
اشک ، چشمانش را خیس کرد،
دنیایی را که از پنجره چشمش می دید،
داشت غرق اشک می کرد،
آه ناگهان دید نوه اش را تار میبیند،
گلویش فشرده شد اما باز...
اشک چشمانش را پاک کرد.


salam azizam
vebloge khobi dashty
sheret ghashang bood
be manam hatman sar bezan
montazeram





Labyrinth.jpg







برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.