décembre 11, 2006 | دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۵

پرونده‌ی شماره‌ی 342

روی داستانش کار می‌کرد، برایش چای بردم. گفت با این یقه‌ی باز چرا خم می‌شوم روی دست‌نوشته‌های او ! حوصله‌ی این حرف‌ها را نداشتم، رفتم بالکن هوایی بخورم. داد زد بیایم تو، انگار همان هنگام مرد داستانش هم به بهانه‌ی آب دادن گل‌ها آمده‌بود بالکن روبرویی. سوگند می‌خورم نمی‌خواستم اتفاق بدی بی‌افتد، موهایم را بستم و سرم را به شستن ظرف‌ها گرم کردم.اما او ستمگرانه با چند جمله‌ی کوتاه و به کمک یک قید ساده‌ی ناگهان مرد داستان را به دردناک‌ترین وضع ممکن در تصادفی کشت. وحشتناک بود، روی کاغذها بالا آوردم. بعد مستخدم خانه در دادگاه اعتراف کرد مرا با مردک بخت برگشته دیده‌است.
آقای دکتر! او نویسنده‌ی بی‌نظیریست، همین روزها عکس‌ها و نامه‌ها را پیدا خواهد کرد، فکر نمی‌کنید بهتر است وکیل بگیرم؟

نظرها

باید گل کاو زبان دم کنی!


چرا نمی شد شعر باشد؟


فرانسوای بیچاره !


محشره...


رای بدهیم به نخواسته هایمان و نه به خواسته هایمان!
مغلطه ای است اینکه دوستان اصلح طلب در می اندازند که بترسید و رای در صندوقها اندازید؛ بهراسید که اگر بیاییند چه و چه ها شود، بیاید نام ما را بنویسیدکه بدتر ها, وضع را بدتر از ما می کنند اگر بدیم از بدتر ها بهتریم و...
www.yekray.blogfa.com


نمی دونم چرا يادم نمياد با خوندن اين نوشته ياد کی افتادم !!


سلام
آرزوی سلامتی واستون دارم...
چرا آينه ديگه آپديت نميشه؟
اون منو خوب می شناسه...
يه روز از کوچه پس کوچه های کافی نت های شيراز...
حالا از کتابخونه ی دانشگاه ليورپول...
فردا...
آپدیتش کنید لطفا...


سلام دوست بازيافته ... با تو سخن می گويم / هر چند اکنون در خوابی!


سارای عزیر، نوشته های تو را که می خوانم، حس عجیبی به سراغم می آید، شاید یک لذت بی اندازه است!


اميد وارم از تو هميشه گفتن باشد واز ماسکوتی از سر رضايت وتحسين.



هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد / دل نفرین شده ماست که تنهاست هنوز / گر چه رفتی زبرم حسرت روی تو نرفت / در این خانه به امید نسیم باز است هنوز حالا دیگه من یه آسمونی تنهام id:delam_grefte_asemon در پناه حق یا علی خدا نگهدار


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت:





Labyrinth.jpg







برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.