Powered by:
Movable Type 2.64
Gardoon.net

desighn By:
Ayene

décembre 11, 2006 | دوشنبه، 20 آذرماه 1385

 
 
پرونده‌ی شماره‌ی 342

روی داستانش کار می‌کرد، برایش چای بردم. گفت با این یقه‌ی باز چرا خم می‌شوم روی دست‌نوشته‌های او ! حوصله‌ی این حرف‌ها را نداشتم، رفتم بالکن هوایی بخورم. داد زد بیایم تو، انگار همان هنگام مرد داستانش هم به بهانه‌ی آب دادن گل‌ها آمده‌بود بالکن روبرویی. سوگند می‌خورم نمی‌خواستم اتفاق بدی بی‌افتد، موهایم را بستم و سرم را به شستن ظرف‌ها گرم کردم.اما او ستمگرانه با چند جمله‌ی کوتاه و به کمک یک قید ساده‌ی ناگهان مرد داستان را به دردناک‌ترین وضع ممکن در تصادفی کشت. وحشتناک بود، روی کاغذها بالا آوردم. بعد مستخدم خانه در دادگاه اعتراف کرد مرا با مردک بخت برگشته دیده‌است.
آقای دکتر! او نویسنده‌ی بی‌نظیریست، همین روزها عکس‌ها و نامه‌ها را پیدا خواهد کرد، فکر نمی‌کنید بهتر است وکیل بگیرم؟