novembre 22, 2006 | چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸۵

معلم زبان من

سه ساله بود که با او دوست شدم
دوست بزرگی‌ست برای من
مادرش می‌گوید فقط با من فارسی حرف می‌زند
شب‌ها می‌نشینم گریه می‌کنم
دست خودم نیست
خیلی دوستش دارم
می‌ترسم پدر و مادرش او را ببرند سفر
به محل تولدش
دامنه‌ی کوه‌های آلپ
بیشتر وقت‌ها سر کلاسِ فارسی دور دهانش شکولاتی‌ست

با هم نقاشی می‌کشیم
بین ما سه چیز خیلی مهم وجود دارد:
یک، توی گوش خرگوش‌ها صورتی‌ست
دو، ته دم روباه‌ها سفید است
سه، روی دامن دخترها قلب است
بقیه چیزها خیلی مهم نیست

این سال‌های سخت
کمکم کرد
نوشته‌هایم را نگاه کرد
سر در نمی‌آورد
خطم را ناز کرد
‌گفت جادوگرم من

یادم داد
کم حرف بزنم
یادم داد
ته آینه ساکت بنشینم
به آدم‌ها نگاه کنم
خوب نگاه کنم
مثل یک بچه‌ کوچولو
که زبان مادری‌اش فارسی نیست
و هر لحظه ممکن است
برود سفر

نظرها

؛الله اکبر" وصفی است ناگزیر که من از تو می کنم سارا...
عمری اگر باقی بود
از شراره های زندگی در این سطور خواهم نوشت


سلام میدونی من عاشق شعرم اما نمی تونم بنویسم خودش حسرتیه که حالا بماند
۱-چرا آینه بروز نمیشه دیگه
۲ـ شما روزنامه نگاری نمیکنید ؟ فکر میکنم اسمت خیلی آشناست
۳- بارفتن به وبلاگم وقتت رو تلف نکن چون ربطی به احساسات والای انسانی نداره
۴- من وبلاگت رو برای دوستام سند تو ال می کنم امید وارم این کار خوشحالت کنه چون با شعرت گریه م انداختی
۵ـ ببخشید که وقت ندارم بیشتر برات بگم


من گهگاه چيزايی مينويسم که ممکنه خودم يا ديگران متوهم بشيم که شعره . امّا شعر بايد به همين زلالی ِ شعر ِ شما باشه . نرم ، زلال ، آينه .
***
ضمناً من يک‌چند‌تايی از اشعار ِ نيما رو اينجا گذاشته‌م . اگر لازم شد ، رايگان می‌بُوَد .
http://nima-yooshij.blogspot.com


هر موقع که من شعر جديد تو رو ميخونم از يه آدم عزيز که خيلی ازش دورم .خبری مي رسه . اول فکر می کردم شانسی اين اتفاق می افته و ولی حالا فکر می کنم که اون هم شعر های تو رو می خونه و یهو دلش تنگ می شه :) ممنونم ازت


خيلی زيباست. و خيلی انساني. خیس اشک شدم.

با احترام . ماندانا


شاعر سطرهای مهربان و عمیق و پر از حسرت. همین.


دوستش داشتم سارا! دوستش داشتم.. آروم بود..


هميشه از آنجا که فکرش نمی کنی دچار می شوی ..




برای همین این !


درود
از وبلاگتا بسيار لذت بردم
خوشحال ميشوم ميزبان قدمهای شما بشوم افتخار ميدهيد ؟؟؟
منتظر حضورتان هستم


و سرانجام اغاز پايان است
و اشک روشن بخش گذشته
و من تنهای تنها در ته يک رويا مينشينم
بدون همدمی
سکوت صحبت ميکند و من در اعماق وجودم با سايه اش بازی ميکنم


سلام این حس زیبای از دست دادنی که ترسیم کرده ای همان هراس فراموش کردن هویت آدمی است؟


عالي است. عالي. تمام شعرهايت را با تمام وجودم بلعيدم. عالي ست. دختر آن شعر "بي چاره" ديوانه كننده بود. ديوانه ام كرد. اين تصوير را بارها ديده ام. تمام شعرهايت پر از نيرو ست. تبريك مي گويم.
مي خواهم بگويم بيشتر بنويس. باز مي گويم نه. هميني كه هستي باش فقط گوشه ي كلماتت به فكر كساني باش كه منتظر شعرهاي جديد تو اند.
متشكر.
ياسر


اشعارتان چقدر زيبا هستند . كاش زودتر مي ديدم و مي خواندمشان!


تکراری تکرای تکراری.همه اش تکرار.مزخرفه


...یادم می آید
مادربزرگم همیشه می ترسید کسی
سینه هایش را ببرد
حالا آن شورلت سیاه
سرش را گذاشته روی سینه های
سوفیا - از کجا می آمد؟!-
روحش هم خبردار نبود...
...


سارا جان شعرهای زيبای شما را خواندم. اتفاقی با وبلاگ شما آشنا شدم با اجازه بعضي از اونها رو به اسم خودت هديه خواهم داد و بعضی ها رو توی اتاقم نسب می کنم.........................


سلام
خیلی تازه و خیلی ناگهانی باوبلاگ شما و خود شما آشنا شدم .
این شعر " معلم زبان من " رو من تاثیر عجیبی گذاشته !
نمیدونم کی هستی ولی شعرات خیلی به دلم میشینه .
ادامه بده.
ضمنا دلم میخواد به وبلاگتون لینک بدم ، با اجازه شما.
وبلاگ من :
http://nebeshtag.blogspot.com/


می دونی...
زيبا بود اما حيف...
عيبی نداره که پشتش يه ايدئولوژی گنده داشت عوضش ساده بود و صمیمی.
اما حيف...
آخه چرا تقطیعش کردی دختر!!!؟؟؟





бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.