octobre 30, 2006 | دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵

بی چاره

juste.jpg


گفته بود کافه نمی‌رود
گفته بود دیگر نمی‌نویسد

او را دیدی
در کافه
موهای مواج سیاهش
ریخته بر شانه‌های کاغذ

دلت می‌خواست هم آغوش مردی می‌دیدی او را
دلت می‌خواست
می‌توانستی فریاد بزنی
حق به جانب و از ته دل

هیچ چیز نبود
جز
یک فنجان چای سرد شده
هیچ چیز

همه می‌دانیم
خنجر
در دسته‌ای کاغذ کاهی
فرو نمی‌رود

نظرها

مثل همیشه زیبا و دوست داشتنی!من در دبیرستان یک دوستی به نام وفامیل شما داشتم..شاید خودت باشی!


درست فهمیدم؟
(اوبا خودش قرار داشت )
با درد ها وداغها
با حرف های تازه اش
وبا مهمان ناخوانده احساس صدایش میکرد


مثل هميشه خوببببببب.


تنها بودن ...


دلم می خواهد
تنها تر شم
حسودم
می خوام اندزه تو تنها تر شم

بیشتر نمی تونم
یا انگیزه ندارم


دلم می خواهد
تنها تر شم
حسودم
می خوام اندازه تو تنها تر شم

بیشتر نمی تونم
یا انگیزه ندارم


نظر شخصيت به من چه
ارتباط برقرار کردی يا نه مشکل خودته
اما منتظر نقدهای علميت هستم
با اين توضيح که
اگه تو کتم نرفت توضيح بيشتر می خوام و می دم
بيرون تر از نگاه به روز شد.
مرسی


گاهی اين دانستن ها چه سخت و عذاب آور می شوند.....


چرا فکر ميکنم اين شعر مردانه است؟ ج:شايد برای «دلت می‌خواست هم آغوش مردی می‌دیدی او را»


چرا همه‌ی شعرها در کافه‌ها نوشته می‌شوند؟ خسته شدم از اين بورژوازی غالب در شعر اين همه شاعر.


بعضی صحبت از تنهايی ميکنند،

اما من اینجا تنهایی نمی بینم.


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت:





spoonful41.jpg

Lovin' Spoonful

Do you believe in magic

Believe in the magic of rock and roll





برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.