octobre 18, 2006 | چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۵

مهر

دخترم باران
گاهی موهایش دم اسبی ست
گاهی سیاه و کوتاه
گاهی بلند و خرمایی

امروز رفتم دبستان دنبالش
همه‌ی بچه‌ها ‌دویدند سمت مادرشان
دخترم باران
موهایش
بور و سیاه و خرمایی
کوتاه و بلند
فری و صاف و دم اسبی بود

خیلی حرف داشتیم
دخترم باران
مهربان است
دیر رسیدم خانه
شانه‌هایم خیس ِ باران بود

نظرها

آيا دوباره بازنخواهي گشت ؟
آيا سمند سركش را
چابك سوار چيره نخواهي شد ؟
چون تك سوارها
هر روز گرد دهكده
هي هي كنان طواف نخواهي كرد ؟
آنگه مرا رها شده از من
راهي كوه قاف نخواهي كرد ؟


تو به دنبال دخترت باران
و دختری به دنبال مادرش ستاره

با موهايی
بور و سياه و خرمايی
کوتاه و بلند
فری و صاف و دم اسبی

در رخت خوابش شب
غرق آسمان


ببارد بر زندگی ات نم نم..........
باران.
باران....


زيبا و لطیف و دوست داشتنی بود مثل هميشه!



سلام :
زیبا وپر احساس بود .آرزو میکنم همیشه سبزوپرسرود باشی .خوشحالم که دوباره می نویسی واز خدا میخواهم وقفه ای در کارت پیش نیاید. "به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا"


baran ke mibarad asheghash mishavam . amma nist !!!!:)


سلام خوبي سارا خانم
شعرات خيلی با حال بود
دوستان جديد پيدا كن اما قديميها را از ياد مبر به ما سر بزنی خوشحال ميشيم


شعرهات رو دوست دارم.با اجازه لینک بلاگت رو گذاشتم تو جاده طلایی و باز هم با اجازه به نوشته هات لینک خواهم داد.موفق باشی.


ديروز در کنار اقيانوس اطلس ايستاده بودم،نم نم باران شروع شد ،یاد شعر (که بقول خودت نه چندان شاعرانه ) باران افتادم ،اما ناگهان طوفانی بپا خواست ،با دوستم محمد فرار کردیم و به داخل ماشین ...،شعرهات را دوست دارم.


طلوع ِ سپيده اي مرا نبوده،
كو رسولي كه ايمان بياورم
در طي اين شبانه هاي باقي؛
نه به اعجاز ِ ماهي دو نيم شده،
تنها
به اعجاز ِ دلي
پاره پاره...


عادت کردی ازت تعریف کنن؟
نمی دونم کجای این صفحه ی پر احساست شعر من گم شد؟
لابد جایی برای عصیان من نبود در میان اینهمه آفرین باریکلا



من هميشه فکر می کردم که بابای دخترکم -باران- چهره ی معينی دارد. جوان که بودم او مردی بود با پوستی تبره رن
و موهای مشکی وحشی ... با چشماني با تاب سبز رنگ ... توی کوچه دیدمش و دنبالش رفتم.
باران را به من نداد. ترسيد گمانم. دست زنی ديگر ... زنی ارام و جوان که چهره ای نداشت ... نامی زنانه داشت و صدایی ارام ... روسری ای بر سر - گرفت و وارد خانه ای شد و در را بست و دست به کار ساختن دخترکانی شد که اسمشان حتی باران هم نبود.

حالا دخترکی دارم. که اسمش باران نيست. قمبلی است. گوشهای تيز دارد و تنش را موهای سياه پوشانده است. پدرش هم نمی دانم که کیست. شاید گربه ی ولگردی که تنها یکبار با گربه های ماده می خوابد و می رود پی ولگردی هایش.

دخترکم صبحها می ايد و نوک دماغم را گاز می گيرد تا بيدار شوم و در را به رويش باز کنم تا به حياط برود و گنجشک شکار کند. گنجشکهايی که تن نيمه جانشان را به دندان می گيرد و به خانه می اورد تا به من نشان دهد. گنجشکهايی که من پرهاشان را با چشمانی اشک الود از کف خانه جمع می کنم.

حالا دیگر مرد چهره ندارد .. رنگ ندارد ... موهایش تاب هیچ خاطره ای را ندارد. در خیاان از کنارم می گذرد و من شانه بالا می اندازم. حالا دیگر دم در مدرسه های دخترانه پایم سست نمی شود ....

حالا حالم اصلا خوب نیست

لیلای لیلی


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت:





Labyrinth.jpg







برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.