septembre 22, 2006 | جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸۵

آخرین هدیه

در راه
تنها به پتویم فکر می‌کردم
سردم بود
ملافه‌اش چهارخانه‌ی آبی- سفید است
مامان دوخته
فکر کردم برای اینکه مست کنم
یک لیوان شیرِ داغ هم بنوشم
بعد پتو را
بپیچم دورم

شب
مامان بیدار می‌شود
مرا شیر می‌دهد
به سینه‌اش گلوبند فیروزه‌ی نیشابور آویخته

برای تولدت
پتویم را پست می‌کنم
و دیگر
به دنیا می‌سپارمت

نظرها

وزین پس...
هرچارخانهء کوچک ِ آبی رنگ ,

مرا گرم می کندومست...

به لطف تشبیه ناب تو,اِی خوب


و آن گاه حضور باد سايه در آغوش کشيدن را با خود برد ..من ماندم فنجان قهوه ای که زود تر از هميشه سرد شد ...آن شب باران هم لالايی خود را فراموش کرده بود ..نه حقبقت نبود ..من پرواز را نشانه رفته بودم ...راستی تن تو بوی باران می دهد ؟؟؟(فرامرز)


گاهی دلم، دست های کوچکت را، می خواهد....


لامسه‌ای در کار نبود! دلم می‌خواست ارتفاع شانه‌هایم به دلتنگی‌ات برسد...


http://www.shabetavalod.persianblog.com


اگه حوصله داشتی ؛زندانی ؛ را بخوانيد: ؛اشک؛


: وبلاگ نویس عزیز، جمعی از دوستانت در وبلاگستان در حال پژوهش در زمینه ی وبلاگ و چت می باشند. از شما دعوت می شود در نظرسنجی اینترنتی این پژوهش شرکت کرده و در صورت تمایل با ما همکاری نمایید.


سلام
شعرهای شما خوب است.
بعد از اين چند وقتی که خوانده ام حس می کنم داری به يک جاهايی کی رسی که به هر حال دير يا زود داشته های شعری ات به پايان می رسد
نمی دانم کجا ولی بايد يک جای ديگر برای دوباره زاده شدن باشد.
اينها هم از بدی های ساده نوشتن است که نمی توانيم مثل بعضی دوستان به تمهيداتی به ظاهر زبان محور دست بزنيم تا بگوييم...
خوش باشی
بای


با من خواهی بود
وقتی پتويت را دورم بپيچم
و به قلبم می سپارمت
برای هميشه


بسیار زیبا بود
خانم محمدی یه سوال دارم :
شما ایران تشریف دارید؟
اگر آره
آیا انجمن ادبی یا جایی عمومی برای شعرخوانی میرید
دوست دارم شما رو از نزدیک ببینم

آنسوی خیابان قهوه خانه شکم و شهوت را بسته اند
آخور طویله ها خالی اند
همه
همه
همه
بر صحنه رازآلود جهان نقش رهبانیت می کشند
سیلاب را تماشایی ترین خرابی در انتظار است
بتکده نابود می شود
من هستم و او

امشب نامه ای به خدا نوشته ام
بیا و بخون
شاید نامه بعدی را با هم نوشتیم

در ضمن من به شما لینک دادم
دوست دارم مرا مهمان کنید
مرسی


قلمت توانا /
استفاده بردم
/ من نيز بر اين روزها به روز کرده ام


چتری برایت خواهم فرستاد...


گفتم سردمه...
ولی منظورم پتو نبود.

اداره ی پست چرا نميتونه آدما رو پست کنه؟


بابا< مرامی خيلی قشنگ بود


دمت گرم برو درسته..


دمت گرم برو درسته..


شعر خوشبختی حرف نداشت!!....
لينکت رو اضافه کردم دوست عزيز:)


سلام....وای ! اينجا بی نظيره!!! واقعا از نوشته هات...طراحی وبلاگ و موسيقيت لذت بردم سارا خانم....:)


ديگر سردم نخواهد شد . اين را مطمئنم.


مانند همیشه زیبا وماندگار نوشته ای .مطمئن باش چیزی ازنوشته های تو رااز قلم نمی اندازیم.گردش روزگار و "غم نان اگر بگذارد"


درود بر شما . پیروز باشید


سارا . گاهی نه دلم می آيد چيزی بنويسم ، نه دلم می آيد ننويسم .... گاهی مثل هميشه ام سرگردان می شوم.....


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت: