septembre 20, 2006 | چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵

خوشبختی

خوشبختی
دوست ناباب من بود
معده‌ام هضمش نمی‌کرد
آن قدر بالا آوردمش
که میانه‌مان خراب شد

اکنون
مدت‌هاست
با رنج می‌پرم
یک لحظه با او بودن لا یتناهی‌ی بی‌منتهاست
مست خواب هم باشم
خودم را به زحمت بیدار نگه می‌دارم
تا کنارش بنشینم
چشم در چشمش

او حرف‌هایی می‌زند که هیچ کجا پیدا نمی‌شود

نظرها

سلام....وای ! اينجا بی نظيره!!! واقعا از نوشته هات...طراحی وبلاگ و موسيقيت لذت بردم سارا خانم....:)


سلام سارا
۳ یا ۴ سال بيش بود ...دوستی داشتم...اون تو را به من معرفی کرد منظورم آيينه است.آيينه را معرفی کرد ...
اما اونا از دست دادم نمی دونم چی شد که تو را هم يادم رفت و امروز بعد از سالها تو يه جای خيلی دور از سرزمين مادريم شبهی ازش ديدم .......دوباره تورا هم يادم اومد .منم باگرد را دوست دارم...


سلام
خوشبختی هميشه همراه تست
ای بيکرانه صبحی سپيد وپاک


ما قدر ِ‌ شعرهايت را می دانيم سارا. بی آنکه نظرمان راهی را ببندد... بر کسی، يا بر چيزی.
پاگرد «حرف‌هایی می‌زند که هیچ کجا پیدا نمی‌شود»


قدر زر زرگر داند...


به آقای علی غریبی منفرد،

هیچ نگران نباشید ، خوب می دانم منظورتان چیست .
از آن نظر درست می گویید.

اما هیچ نظری راهی را نمی بندد ...


با درود به شما . نمی دانم این گونه شعر گفتن هم دستاورد دهه هفتاد است آن گونه که آقای حافظ موسوی می گفت .. خانم محمدی بی تعارف منکه حالم بهم خورد امیدوارم دال بر بی ادبی نباشد. شاید هاضمه ام پیر شده و نمی تواند این نوع اشعار را هضم کند. شاید سوء هاضمه گرفته ام ،شاید من اشتباه میکنم . مرا از اشتباه درآورید .




فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت: