septembre 18, 2006 | دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۵

ساق گلی*

پابرهنه راه نروید
اتفاق افتاده است
من هم بیرون بودم
گویا فرصت نکرده
از اشیا خانه قربانی بگیرد

خون اگر بریزد
گریبان‌گیر من است
جان عزیزانتان
پابرهنه راه نروید
این خانه شیشه خرده دارد

.
.
.


* مهتاب

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند.

نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند.

نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند.

دست ها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند.

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب،
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.

نیما یوشیج، 1327

نظرها

کارت عاليه


کارتون حرف نداره..عاليه....اين شعرتون هم خيلی قشنگ بود...به من هم سر بزنين...ممنونتون می شم!


به همین زودی پاییز
اما چرا حسرت خورشیدی ابدی را ببریم
حال که به کشف روشنی ایزدی پرداخته ایم
به دور از مردمانی که با فصل ها میمیرند...


'Artur Rimbaud....Adieu'


L'automne déjà ! - Mais pourquoi regretter un éternel soleil, si nous sommes engagés à la découverte de la clarté divine, - loin des gens qui meurent sur les saisons.


اون اوليش از خودت بود؟ شيشه خورده ها رو می گم ها


براي زادن و


براي زدودن


لاي همين سطر كبريت مي كشم


گيسوانت را بگيران


bravooooo!
be ja va ziba


خسته نباشی.مثل همیشه زیبا بود وتامل برانگیز.


سلام!
من يه سارا محمدي مي شناختم که متولد 66-67 بود.
شما نيستيد؟!؟؟


درود بر شما . پیروز باشید


قشنگ بود! به منم سر بزن


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت: