juillet 15, 2006 | شنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۵

شعری از فریبا جعفری

عروسکی که مرا وضع حمل کرد
نمی‌دانست
آدم
گریه می‌کند
شیر می‌خواهد
جیش می‌کند
اصلن
نمی‌فهمید
آدم
آدم می‌خواهد...

او دلش شور کودکش را می‌زد
که برای بازی
عروسک نداشت

فریبا جعفری
فصلنامه انجمن ادبی اشراق، زمستان هشتاد و چهار، استان زنجان

نظرها

از شعر‌ها
من شعر مادرم را به خاطر سپرده‌ام
زني بي كلمه
با مدادي شمعي
براي خاطر مردگان
تنهايي مي‌گريست
+
از خاطر‌ها
روياي ديروزم پر مي‌شود
آهسته و بي معني
مادر در خوابم بيدار مي‌شود
كوچ كلمه و استغاثه باران
بر قبر مرگان
اوج مي‌گيرد
+
باران باران مي‌زايد و
مادر به خاطره مي‌رود
تنهايي مردگان ديدني است
من با مداد شمعي مادر
روي ديوار قبرستان متولد مي‌شوم

شاعر نيستم. با خواندن اين وبلاگ زيبا چيزي در درونم جوشيد. شعر‌هايتان آهسته در آدمي ذوب مي‌شوند.اين وبلاگ را دوست دارم.


بي تعارف زحمت شما ستودني است.
متشكرم


بي تعارف زحمت شما ستودني است.
متشكرم


سلام سارای عزیز
بابت شعر انتخابی زیبا ممنون
و مهمتر از اون
روزت مبارک
به امید یه روز زن فارغ از قوانین زن ستیز


سلام سارا
هر چند بدم میاد که یه روزای خاص به بقیه یه جمله تبریک تکراری بگم ولی خوب تو فرق میکنی
پس روزت مبارک انتخابت قشنگ بود
به من خیلی وقته سر نزدی نظرتو در مورد این آخری بگو مرسی
مردی بر صلیب


عالی بود مثل هميشه


اينجا هميشه ارزش خواندن را دارد.


مثل انار اسان است که هزار دانه بشماری ولی شعر است !!


سلام ننه خوبی ننه؟ وبلاگت خيلی قشنگه دلت خواست ننه ی پيرت رو از تنهايی در بيار


بسيار زيبا بود و به روز
سليقه‌ی خوبی داری!


دلم شکست دوباره... برای کسی که او هم مثل من اين احساس تلخ را هميشه مثل يک بغض با خودش اينور و آنور برده...


احساسی قشنگ وبيانی شيوا داری برگردان کارهای ديگران اجازه نميدهد تا درباره مضمون هايی که میپروریدقيق و راحت قضاوت کرد .درهر صورت برايت زندگيی پربار وسرشار از شادکامی آرزو ميکنم





Labyrinth.jpg







برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.