زنگ ِ تلفن

آزاده صبح بيدارم كرد
هوس كرده بود برويم سفر
گفت:
" دير نكني سارا
اسباب بازي هم بياور"
ميدوم سمت كمد
مداد رنگي و كاغذ و سطل شن بازي
خوراكي هم
گيلاس و گوجه سبز
كيف دستهدار پارچهاي
كه مادر اسمم را رويش دوخته
جا ندارد ديگر
پونه چي؟
ولش كن
حتمن آزاده عروسكش را ميآورد
چيزي يادم نرود
آهان
مدادها را نگاه كنم
همهي رنگها نوكشان تيز است
چوب جادو چي؟
خوب
ميگرديم با آزاده در باغ
حتمن چوب هست
سرش ستاره ميزنيم
خودمان اصلن جادوش ميكنيم
دوربين را هم مياندازم گردنم
عكس يادگاري بگيريم
با دستها و پاهاي درازمان
بيست و يك خرداد هشتاد و پنج