juillet 12, 2006 | چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۵

زنگ ِ تلفن

Poone.jpg


آزاده صبح بيدارم كرد
هوس كرده بود برويم سفر

گفت:
" دير نكني سارا
اسباب بازي هم بياور"

مي‌دوم سمت كمد
مداد رنگي و كاغذ و سطل شن بازي
خوراكي هم
گيلاس و گوجه سبز

كيف دسته‌دار پارچه‌اي
كه مادر اسمم را رويش دوخته
جا ندارد ديگر

پونه چي؟
ولش كن
حتمن آزاده عروسكش را مي‌آورد

چيزي يادم نرود
آهان
مدادها را نگاه كنم
همه‌ي رنگ‌ها نوكشان تيز است

چوب جادو چي؟
خوب
مي‌گرديم با آزاده در باغ
حتمن چوب هست
سرش ستاره مي‌زنيم
خودمان اصلن جادوش مي‌كنيم

دوربين را هم مي‌اندازم گردنم
عكس يادگاري بگيريم
با دست‌ها و پاهاي درازمان


بيست و يك خرداد هشتاد و پنج

نظرها

سلام خانم عزيز...با يك داستان جديد به روزم...لطفن به من سر بزنيد و داستان را نقد كنيد...
خوشحال ميشوم... اگر خواستيد مرا به لينكهايتان اضافه كنيد...ممنون.



چوب جادو...

ستاره چوب جادو ديگه از آسمون نمی افته ...

من فقط چوبش رو دارم...

کسی ستارشو نداره...


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت:





spoonful41.jpg

Lovin' Spoonful

Do you believe in magic

Believe in the magic of rock and roll





برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.