سروده هاي بلوچي
ميآيم و ميايستم
از دردي كه پاهام را ميكوبد.
ميخواهيام اگر
رها كن آن مرد را!
دخترك نشسته
برابر انبوه لحافهاش
كه مينهد بر هم.
رها شده چادرش
از دريچه ميپايدم
شكار كرده ام من
خرگوشي شكار كردهام،
پسري ندارم
تا شاد كند مرا
سيگاري ميكشم
رها ميشوم در بي خيالي دود
تو را زده است
تو را زده است مادرت
واي
اشك است چشمانت
درديست عاشقي
درد بي درمان
كر ميشود گوش
كورند چشمان
بليط گرفته
راهي بندرعباس ام من
بر اين خاك سوخته
سخت
سخت است بي برادري
صد ليكو، سروده هاي بلوچي، گردآوري و برگردان: منصور مومني، تهران:مشكي، 1384
*
...نه دوچرخه ای که زنم را ترکش بنشانم
نه زنی که می روم خانه
برایش گلابی بخرم
در را باز کرده نکرده....
تكه اي از شعر سعدی گل بیانی در كارگاه شعر وازنا