حالا که خط کشیدند زمین را
حالا که پیشِ چشم ما یارکشی کردند
باشد ...
نیمکت ذخیره در کار ما نیست
با برانکار از زمین بیرون میآییم
بگذار روی ما خطا کنند
جز به جرزنی برنده نیستند
زمین میداند حق با برنده نبوده هیچ وقت
با احساس ما بازی کنند
به تو گل بزنند
چشم مستت را تو فقط نبند
تیم ما پیراهنِ مارکدار نمیپوشد
بی سپانسر حال میدهد بازی
یک بازیِ تمیز
تمیز یعنی قشنگ
بیهوسِ گل زدن
خراب یعنی
ما که یک زمین بیشتر نداریم
بهترین دروازهبانت میشوم
بیخط، بینشان
خلاص
نظرها
راجع به زنان بود؟
پرده ها را می کشم، آینه را می پوشانم و از چشمان زیبای تو می گریزم. از هر آنچه که مرا بر من بنماید.
برهنهء عاشقم را به تن پوشِ ریا می پوشم و به دروغ می نویسم: "آسمان آبی ست. زندگی زیباست. چکاچک می خواند."
آسمان آبی نیست. آسمان ابریست. و صدایی در اتاقم می خواند:
- "با من اندوه جدایی..،
نمی دانی چه ها کرد..
نفرین به دست سرنوشت؛
تو را ..."
خاطرم نیست که دروغگویی را از که آموختم و اول بار...
خاطرم نیست.
دروغگویی را از که آموختم؟
خاطرم هست که با تو رسم دیگری داشتم.
بر تخت می نشستم. در آغوشم می نشستی.
دستها را به دورت حلقه می کردم. انگشت ها را در انگشتانم گره می کردی.
گونه ام را به گونه ات می چسباندم و از پنجره کوچک اتاقمان به آن دور دست بی منتها خیره می ماندیم. بی که کلامی.
بی کلامی.
...تا که تو داستان کنی مرا، با قالیچه پرنده و من نقش زنم تو را در تصویر یک آینه. دل به هم داشتیم و جان در رویا. تو به من چراغ جادو هدیه می دادی و من به تو گل و گوسفند.
تو به من صدای خنده هدیه می دادی و.. من از لب و گردنت بوسه می ربودم. نرم و نازکت را می ستودم - تاب وتنت را.
ستاره..، آسمان..، قرقره..،
چاه.
طناب.
خاطرت هست؟ خاطرم هست.
- "... نفرین به دست سرنوشت،
تو را از من جدا کرد."
...
پرده ها را کناری می زنم. پنجره شرقی را می گشایم. نسیمی خنک گونه ام را می نوازد قطره ای بر آن می غلتد.
می آیم تا بامیان، کابل یا مزارشریف. برهنه. می پذیریم؟ به بازیگری.
خسته ام
خسته
فردا را نمی خواهم
گذشته را به من بازگردان...
پ.ن: اين يکی هيچ وقت اسم نداشته است.حتی وقتی چاپ شد، با تيراژ بالا...!
خب حالا دارد می شود ! اسناد به ماتریال جالبی را پرداخت کردید . تراش استراکچر زبانی را کلا ضعیف می گیرید برای فرم کار ( شاید این همان چیزی است که سخت نمی گیرید ) در حالی که کار را ترش زیبایی میدهد . مخصوصا همین کار را. مثلا این جا با تغییر جای فاعل ، برجسته تر میشود فاعل(چشم مستت را تو فقط نبند) .بعد به سمت آخر هی کار ضعیف شد .
سلام ..
سايتت يه جوريه. دوباره رفتم تو مود ديوونگي. دوست دارم اين مودو. مرسي
فوق العاده اس سارا جان
مرسي
سلام سارای عزيز ! با اندکی تاخير سال نو مبارک . برايتان روزهای خوب وخوشی را آرزو ميکنم . زنده باشيد .
تمرين چی؟
سلام
خيلی وقت بود نيامده بودم
سال نو شاعر آينه مبارک
کارهايی رو که نخونده بودم... خوندم و بعضی ها رو دوبار
نمی دونم کبريت خيس صفاری رو خوندی يا نه
اگه نخوندی بخون
با شاديانه ی روز بهتر از عنايت سميعی
به اميد روزی که کتاب خودت چاپ بشه من به بقيه معرفی کنم.
جدی نمی خوای کتاب بدی؟
به من هم سر بزن
بای
ساراي عزي زبان اين شعرت خيلي متفاوت بود .براي من آن زيبايي شاعرانه را نداشت .اگر چه از راحتي و رواني اش خيلي لذت بردم.
اما عزيز معني (...) )...(
را نفهميدم.کاش برايم مي نوشتي .شايد بين سطري ها بتوانم بخوانم اما هنوز نقطه چين ها را نه.
خيلي بد است مگر نه ؟
وبلاگت واقعا قشنگ وعاليه .
هر چه میخواهند دورم کنند
فکر نمی کنم ديگه گلی و بازی بی هوس بتونه صورت بگيره.
يعنی هيچ چيزی بی هوس نمی تونه صورت بگيره مثل اين شعر که به هوس بازی تميز گفته شد.
اولين با بود وبلاگ کسی را مي خواندم
حتی نمی دانم وبلاگ است يا چيز ديگر
بهر حال روزم را برای چند ساعت زيبا کردی
خيلی زيبا
پس از تو ممنونم و احترامت مي کنم هر کجا
که هستی.
راجع به زنان بود؟
پرده ها را می کشم، آینه را می پوشانم و از چشمان زیبای تو می گریزم. از هر آنچه که مرا بر من بنماید.
برهنهء عاشقم را به تن پوشِ ریا می پوشم و به دروغ می نویسم: "آسمان آبی ست. زندگی زیباست. چکاچک می خواند."
آسمان آبی نیست. آسمان ابریست. و صدایی در اتاقم می خواند:
- "با من اندوه جدایی..،
نمی دانی چه ها کرد..
نفرین به دست سرنوشت؛
تو را ..."
خاطرم نیست که دروغگویی را از که آموختم و اول بار...
خاطرم نیست.
دروغگویی را از که آموختم؟
خاطرم هست که با تو رسم دیگری داشتم.
بر تخت می نشستم. در آغوشم می نشستی.
دستها را به دورت حلقه می کردم. انگشت ها را در انگشتانم گره می کردی.
گونه ام را به گونه ات می چسباندم و از پنجره کوچک اتاقمان به آن دور دست بی منتها خیره می ماندیم. بی که کلامی.
بی کلامی.
...تا که تو داستان کنی مرا، با قالیچه پرنده و من نقش زنم تو را در تصویر یک آینه. دل به هم داشتیم و جان در رویا. تو به من چراغ جادو هدیه می دادی و من به تو گل و گوسفند.
تو به من صدای خنده هدیه می دادی و.. من از لب و گردنت بوسه می ربودم. نرم و نازکت را می ستودم - تاب وتنت را.
ستاره..، آسمان..، قرقره..،
چاه.
طناب.
خاطرت هست؟ خاطرم هست.
- "... نفرین به دست سرنوشت،
تو را از من جدا کرد."
...
پرده ها را کناری می زنم. پنجره شرقی را می گشایم. نسیمی خنک گونه ام را می نوازد قطره ای بر آن می غلتد.
می آیم تا بامیان، کابل یا مزارشریف. برهنه. می پذیریم؟ به بازیگری.
خسته ام
خسته
فردا را نمی خواهم
گذشته را به من بازگردان...
پ.ن: اين يکی هيچ وقت اسم نداشته است.حتی وقتی چاپ شد، با تيراژ بالا...!
خب حالا دارد می شود ! اسناد به ماتریال جالبی را پرداخت کردید . تراش استراکچر زبانی را کلا ضعیف می گیرید برای فرم کار ( شاید این همان چیزی است که سخت نمی گیرید ) در حالی که کار را ترش زیبایی میدهد . مخصوصا همین کار را. مثلا این جا با تغییر جای فاعل ، برجسته تر میشود فاعل(چشم مستت را تو فقط نبند) .بعد به سمت آخر هی کار ضعیف شد .
سلام ..
سايتت يه جوريه. دوباره رفتم تو مود ديوونگي. دوست دارم اين مودو. مرسي
فوق العاده اس سارا جان
مرسي
سلام سارای عزيز ! با اندکی تاخير سال نو مبارک . برايتان روزهای خوب وخوشی را آرزو ميکنم . زنده باشيد .
تمرين چی؟
سلام
خيلی وقت بود نيامده بودم
سال نو شاعر آينه مبارک
کارهايی رو که نخونده بودم... خوندم و بعضی ها رو دوبار
نمی دونم کبريت خيس صفاری رو خوندی يا نه
اگه نخوندی بخون
با شاديانه ی روز بهتر از عنايت سميعی
به اميد روزی که کتاب خودت چاپ بشه من به بقيه معرفی کنم.
جدی نمی خوای کتاب بدی؟
به من هم سر بزن
بای
ساراي عزي زبان اين شعرت خيلي متفاوت بود .براي من آن زيبايي شاعرانه را نداشت .اگر چه از راحتي و رواني اش خيلي لذت بردم.
اما عزيز معني (...) )...(
را نفهميدم.کاش برايم مي نوشتي .شايد بين سطري ها بتوانم بخوانم اما هنوز نقطه چين ها را نه.
خيلي بد است مگر نه ؟
وبلاگت واقعا قشنگ وعاليه .
هر چه میخواهند دورم کنند
تو آن دور دست ها خانه داری
پس از آن کوه ها آن سوی دریاها در انتهای جنگل
کنار دریاچه ای با ماهی های زرین
و آبی که زیر مهتاب نقره ای است
آن جا که پرواز بیش از رویاست
اگر دست دراز کنی ستاره هار ا لمس میکنی
جایی که شب وروز معنایی ندارد
پرنده ها همیشه میخوانند
وچه اهمیت دارد برای جیر جیرک که شب است یا روز
خورشید وماه قهر نیستند
ودوری فقط برای خاطره هاست
هر چه میخواهند حصار را بلند کنند
قلب برای رسیدن به شهر تو کافی است
http://www.pouyashome.com/flashtest/mars/marsweb.htm
یوهو, چقد با این شعر و اون عکس حال کردم
فکر نمی کنم ديگه گلی و بازی بی هوس بتونه صورت بگيره.
يعنی هيچ چيزی بی هوس نمی تونه صورت بگيره مثل اين شعر که به هوس بازی تميز گفته شد.
اولين با بود وبلاگ کسی را مي خواندم
حتی نمی دانم وبلاگ است يا چيز ديگر
بهر حال روزم را برای چند ساعت زيبا کردی
خيلی زيبا
پس از تو ممنونم و احترامت مي کنم هر کجا
که هستی.
وب لاگ ساده اما نظر گيری داری.