در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود
تا ابد جام مرادش همدم جانی بود
مجلس امن و بهار و بحث شعر اندر میان
جام می نگرفتن از جانان گران جانی بود
من همان ساعت که از می خواستم شد توبه کار
گفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود
خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش
همچو گل بر خرقه رنگ می مسلمانی بود
بی چراغ جام در خلوت نمییارم نشست
زان که کنج اهل دل باید که نورانی بود
خلوت ما را فروغ از عکس جام باده باد
وقت گل مستوری مستان ز نادانی بود
گر چه بیسامان نماید کار ما سهلش مبین
کاندر این کشور گدایی رشک سلطانی بود
همت عالی طلب جام مرصع گو مباش
رند را آب عنب یاقوت رمانی بود
دی عزیزی گفت پنهان میخورد حافظ شراب
ای عزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود
حافظ
نظرها
شعر هايت را دوست دارم
سال نو مبارک
راست گفتی، راست...
سال نو مبارک!
عجيب هوس شيرينی خانگی کرده ام .
عيدتان مبارک
تبعيد سرد است همیشه و هنوز
بهار نمی شود که نمی شود!
به شهر ِ تنها وُ اسیر فکر می کنم...
بهارتان مبارک!
بهارت مبارک سارا
سال نو مبارک... زيبايی عيد به اينه که همه يه جور ميشن...
سلام... سال نو رو به شما تبريک می گم و اميدوارم که سال خوبی داشته باشين...در ضمن وبلاگتون خيلی باحاله..موفق باشين:)
نوروزت مبارک سارا جان
سلام...سال نو رو بهتون تبريک ميگم...
سال خوبی داشته باشين...
به به چه بويی ...
بهار مبارک
سلام ..
سال و مال و فال و ......
پيروز باشيد
قوی و شاد و هميشه بهاری باشيد
سلام سارای عزیز و گرامی
پس خاکه قندش رو چرا نريختی ؟ :))
سالی سرشار از شيرينی و لطافت و قشنگی ..... سالی پر از خلاقيت برايت آرزومندم
سلام.
با اينهمه شيرينی پختيم.
می دانی چه کار می کنی با کلمات؟
اين عمق را فقط در شعرهای تيرداد نصری نازنينم ديده ام.؛فقط پا به پای تو می توان به سمتی رفت؛ سارا.
عيدت مبارک.
سال نوت مبارک سارا جان. سالی پر از شعر و شادی داشته باشی
وضيعت چه بنفش جيغی است؟؟؟؟
شما چيزی دستگيرتون شد سارا؟
نوروزتان شاد دوست گرامی و سالتان خوش و خودتان آرزو میکنم سرخوش و پیروز. و چقدر این شعر زیبا بود. مثل همیشه. سپاس و دستمریزاد.
ساعاتیه که ملک الموت دعوتم کرده اسحاق. دارم از این بالا بویِ نفسهایِ خودم را می شنوم . تکه تکه هایِ هولناکم . زرنیخ وعنبرنسارا بو داده اند جلوی دماغم . روزهای ذات الریه ای اَم ، رو به مضامینِ امواتِ این کتیبه های نا اُقلیدسی ام . نه بابلی ام و زابلستان و قونیه و اهواز باد کرده رو دسم ، و تخم جن ، پنگولۀ این سیگارهایِ فتیله کاهی ریۀ بد ذاتم را می چنگند . هی خِرخِرهوازیهایِ سینه ام تا اهوازو قفقاز می شنُفتم. شنُُفتید و بگیرانید لایِ لبهام افیون طبرسی و بلولینم لای سفیداب و خردل و گوگرد های پخشنده تویِ هوازیها و چهل گز پرندِ مخملی سفید وگره بزنید کفن را .
_____________________________________________
«برشی از داستان کوتاه « ژان»- نویسنده: محمد حسن پور- تیر 84 »
ساعاتیه که ملک الموت دعوتم کرده اسحاق. دارم از این بالا بویِ نفسهایِ خودم را می شنوم . تکه تکه هایِ هولناکم . زرنیخ وعنبرنسارا بو داده اند جلوی دماغم . روزهای ذات الریه ای اَم ، رو به مضامینِ امواتِ این کتیبه های نا اُقلیدسی ام . نه بابلی ام و زابلستان و قونیه و اهواز باد کرده رو دسم ، و تخم جن ، پنگولۀ این سیگارهایِ فتیله کاهی ریۀ بد ذاتم را می چنگند . هی خِرخِرهوازیهایِ سینه ام تا اهوازو قفقاز می شنُفتم. شنُُفتید و بگیرانید لایِ لبهام افیون طبرسی و بلولینم لای سفیداب و خردل و گوگرد های پخشنده تویِ هوازیها و چهل گز پرندِ مخملی سفید وگره بزنید کفن را .
_____________________________________________
«برشی از داستان کوتاه « ژان»- نویسنده: محمد حسن پور- تیر 84 »
تقدیِرِرنگی هایم اوووف ف ف ف ف . بازار کویتی شلوغم بودی و یادم بودید و بوی دود و لجن های شط نفس بُرم می کردیدَم، نه !؟ دشداشه های رنگی از بوی عفن و گُهِ عرق قاطی شده با عطر بو یحیا داشتید دِمارم را در می آوردیدم ،نه!؟
شیرۀ ملت را گرفت لا مصب این شرجی هایم ، « آنتِنا» آن جا اصلاً نبود ، تو هم نبودی، نه ؟ نمی دانی ، ها!؟
ساحل که لَم داده بودم روی بالِ خیسِ موجِ موهایش برایم پولک می گرفت ماهی هایِ زُبیدی هایم ، که نبودی ، ها!؟
__________________________________________________
« فِلاشی از داستان کوتاه « لال مونی»- نویسنده : محمد حسن پور- مرداد 79»
تقدیِرِرنگی هایم اوووف ف ف ف ف . بازار کویتی شلوغم بودی و یادم بودید و بوی دود و لجن های شط نفس بُرم می کردیدَم، نه !؟ دشداشه های رنگی از بوی عفن و گُهِ عرق قاطی شده با عطر بو یحیا داشتید دِمارم را در می آوردیدم ،نه!؟
شیرۀ ملت را گرفت لا مصب این شرجی هایم ، « آنتِنا» آن جا اصلاً نبود ، تو هم نبودی، نه ؟ نمی دانی ، ها!؟
ساحل که لَم داده بودم روی بالِ خیسِ موجِ موهایش برایم پولک می گرفت ماهی هایِ زُبیدی هایم ، که نبودی ، ها!؟
__________________________________________________
« فِلاشی از داستان کوتاه « لال مونی»- نویسنده : محمد حسن پور- مرداد 79»
تقدیِرِرنگی هایم اوووف ف ف ف ف . بازار کویتی شلوغم بودی و یادم بودید و بوی دود و لجن های شط نفس بُرم می کردیدَم، نه !؟ دشداشه های رنگی از بوی عفن و گُهِ عرق قاطی شده با عطر بو یحیا داشتید دِمارم را در می آوردیدم ،نه!؟
شیرۀ ملت را گرفت لا مصب این شرجی هایم ، « آنتِنا» آن جا اصلاً نبود ، تو هم نبودی، نه ؟ نمی دانی ، ها!؟
ساحل که لَم داده بودم روی بالِ خیسِ موجِ موهایش برایم پولک می گرفت ماهی هایِ زُبیدی هایم ، که نبودی ، ها!؟
__________________________________________________
« فِلاشی از داستان کوتاه « لال مونی»- نویسنده : محمد حسن پور- مرداد 79»
تقدیِرِرنگی هایم اوووف ف ف ف ف . بازار کویتی شلوغم بودی و یادم بودید و بوی دود و لجن های شط نفس بُرم می کردیدَم، نه !؟ دشداشه های رنگی از بوی عفن و گُهِ عرق قاطی شده با عطر بو یحیا داشتید دِمارم را در می آوردیدم ،نه!؟
شیرۀ ملت را گرفت لا مصب این شرجی هایم ، « آنتِنا» آن جا اصلاً نبود ، تو هم نبودی، نه ؟ نمی دانی ، ها!؟
ساحل که لَم داده بودم روی بالِ خیسِ موجِ موهایش برایم پولک می گرفت ماهی هایِ زُبیدی هایم ، که نبودی ، ها!؟
__________________________________________________
« فِلاشی از داستان کوتاه « لال مونی»- نویسنده : محمد حسن پور- مرداد 79»
نه.
نوشتن هميشه خوب است سارا.
فقط دوست داشتم بیشتر بنویسی .
بهار يعنی معصوميت ناگهانی ما که در پايانش کسی به يغما ميبرد!
يه چيزی بگم؟؟؟ من عاشق اين شيرينی هايی هستم که توی عکسه است!! نميدونم چند سال ميشه که نخوردم ولی تا اون عکس رو ديدم آب از لب و لوچه ام راه افتاد!!
شعر هايت را دوست دارم
سال نو مبارک
راست گفتی، راست...
سال نو مبارک!
عجيب هوس شيرينی خانگی کرده ام .
عيدتان مبارک
تبعيد سرد است همیشه و هنوز
بهار نمی شود که نمی شود!
به شهر ِ تنها وُ اسیر فکر می کنم...
بهارتان مبارک!
بهارت مبارک سارا
سال نو مبارک... زيبايی عيد به اينه که همه يه جور ميشن...
سلام... سال نو رو به شما تبريک می گم و اميدوارم که سال خوبی داشته باشين...در ضمن وبلاگتون خيلی باحاله..موفق باشين:)
نوروزت مبارک سارا جان
سلام...سال نو رو بهتون تبريک ميگم...
سال خوبی داشته باشين...
به به چه بويی ...
بهار مبارک
سلام ..
سال و مال و فال و ......
پيروز باشيد
قوی و شاد و هميشه بهاری باشيد
سلام سارای عزیز و گرامی
پس خاکه قندش رو چرا نريختی ؟ :))
سالی سرشار از شيرينی و لطافت و قشنگی ..... سالی پر از خلاقيت برايت آرزومندم
سلام.
با اينهمه شيرينی پختيم.
می دانی چه کار می کنی با کلمات؟
اين عمق را فقط در شعرهای تيرداد نصری نازنينم ديده ام.؛فقط پا به پای تو می توان به سمتی رفت؛ سارا.
عيدت مبارک.
سال نوت مبارک سارا جان. سالی پر از شعر و شادی داشته باشی
وضيعت چه بنفش جيغی است؟؟؟؟
شما چيزی دستگيرتون شد سارا؟
نوروزتان شاد دوست گرامی و سالتان خوش و خودتان آرزو میکنم سرخوش و پیروز. و چقدر این شعر زیبا بود. مثل همیشه. سپاس و دستمریزاد.
ساعاتیه که ملک الموت دعوتم کرده اسحاق. دارم از این بالا بویِ نفسهایِ خودم را می شنوم . تکه تکه هایِ هولناکم . زرنیخ وعنبرنسارا بو داده اند جلوی دماغم . روزهای ذات الریه ای اَم ، رو به مضامینِ امواتِ این کتیبه های نا اُقلیدسی ام . نه بابلی ام و زابلستان و قونیه و اهواز باد کرده رو دسم ، و تخم جن ، پنگولۀ این سیگارهایِ فتیله کاهی ریۀ بد ذاتم را می چنگند . هی خِرخِرهوازیهایِ سینه ام تا اهوازو قفقاز می شنُفتم. شنُُفتید و بگیرانید لایِ لبهام افیون طبرسی و بلولینم لای سفیداب و خردل و گوگرد های پخشنده تویِ هوازیها و چهل گز پرندِ مخملی سفید وگره بزنید کفن را .
_____________________________________________
«برشی از داستان کوتاه « ژان»- نویسنده: محمد حسن پور- تیر 84 »
ساعاتیه که ملک الموت دعوتم کرده اسحاق. دارم از این بالا بویِ نفسهایِ خودم را می شنوم . تکه تکه هایِ هولناکم . زرنیخ وعنبرنسارا بو داده اند جلوی دماغم . روزهای ذات الریه ای اَم ، رو به مضامینِ امواتِ این کتیبه های نا اُقلیدسی ام . نه بابلی ام و زابلستان و قونیه و اهواز باد کرده رو دسم ، و تخم جن ، پنگولۀ این سیگارهایِ فتیله کاهی ریۀ بد ذاتم را می چنگند . هی خِرخِرهوازیهایِ سینه ام تا اهوازو قفقاز می شنُفتم. شنُُفتید و بگیرانید لایِ لبهام افیون طبرسی و بلولینم لای سفیداب و خردل و گوگرد های پخشنده تویِ هوازیها و چهل گز پرندِ مخملی سفید وگره بزنید کفن را .
_____________________________________________
«برشی از داستان کوتاه « ژان»- نویسنده: محمد حسن پور- تیر 84 »
تقدیِرِرنگی هایم اوووف ف ف ف ف . بازار کویتی شلوغم بودی و یادم بودید و بوی دود و لجن های شط نفس بُرم می کردیدَم، نه !؟ دشداشه های رنگی از بوی عفن و گُهِ عرق قاطی شده با عطر بو یحیا داشتید دِمارم را در می آوردیدم ،نه!؟
شیرۀ ملت را گرفت لا مصب این شرجی هایم ، « آنتِنا» آن جا اصلاً نبود ، تو هم نبودی، نه ؟ نمی دانی ، ها!؟
ساحل که لَم داده بودم روی بالِ خیسِ موجِ موهایش برایم پولک می گرفت ماهی هایِ زُبیدی هایم ، که نبودی ، ها!؟
__________________________________________________
« فِلاشی از داستان کوتاه « لال مونی»- نویسنده : محمد حسن پور- مرداد 79»
تقدیِرِرنگی هایم اوووف ف ف ف ف . بازار کویتی شلوغم بودی و یادم بودید و بوی دود و لجن های شط نفس بُرم می کردیدَم، نه !؟ دشداشه های رنگی از بوی عفن و گُهِ عرق قاطی شده با عطر بو یحیا داشتید دِمارم را در می آوردیدم ،نه!؟
شیرۀ ملت را گرفت لا مصب این شرجی هایم ، « آنتِنا» آن جا اصلاً نبود ، تو هم نبودی، نه ؟ نمی دانی ، ها!؟
ساحل که لَم داده بودم روی بالِ خیسِ موجِ موهایش برایم پولک می گرفت ماهی هایِ زُبیدی هایم ، که نبودی ، ها!؟
__________________________________________________
« فِلاشی از داستان کوتاه « لال مونی»- نویسنده : محمد حسن پور- مرداد 79»
تقدیِرِرنگی هایم اوووف ف ف ف ف . بازار کویتی شلوغم بودی و یادم بودید و بوی دود و لجن های شط نفس بُرم می کردیدَم، نه !؟ دشداشه های رنگی از بوی عفن و گُهِ عرق قاطی شده با عطر بو یحیا داشتید دِمارم را در می آوردیدم ،نه!؟
شیرۀ ملت را گرفت لا مصب این شرجی هایم ، « آنتِنا» آن جا اصلاً نبود ، تو هم نبودی، نه ؟ نمی دانی ، ها!؟
ساحل که لَم داده بودم روی بالِ خیسِ موجِ موهایش برایم پولک می گرفت ماهی هایِ زُبیدی هایم ، که نبودی ، ها!؟
__________________________________________________
« فِلاشی از داستان کوتاه « لال مونی»- نویسنده : محمد حسن پور- مرداد 79»
تقدیِرِرنگی هایم اوووف ف ف ف ف . بازار کویتی شلوغم بودی و یادم بودید و بوی دود و لجن های شط نفس بُرم می کردیدَم، نه !؟ دشداشه های رنگی از بوی عفن و گُهِ عرق قاطی شده با عطر بو یحیا داشتید دِمارم را در می آوردیدم ،نه!؟
شیرۀ ملت را گرفت لا مصب این شرجی هایم ، « آنتِنا» آن جا اصلاً نبود ، تو هم نبودی، نه ؟ نمی دانی ، ها!؟
ساحل که لَم داده بودم روی بالِ خیسِ موجِ موهایش برایم پولک می گرفت ماهی هایِ زُبیدی هایم ، که نبودی ، ها!؟
__________________________________________________
« فِلاشی از داستان کوتاه « لال مونی»- نویسنده : محمد حسن پور- مرداد 79»
نه.
نوشتن هميشه خوب است سارا.
فقط دوست داشتم بیشتر بنویسی .
بهار يعنی معصوميت ناگهانی ما که در پايانش کسی به يغما ميبرد!
يه چيزی بگم؟؟؟ من عاشق اين شيرينی هايی هستم که توی عکسه است!! نميدونم چند سال ميشه که نخوردم ولی تا اون عکس رو ديدم آب از لب و لوچه ام راه افتاد!!
دوستت دارم رامین