janvier 28, 2006 | شنبه ۸ بهمن ۱۳۸۴
امید
پشت پنجرهها میله است
سینی غذا، بدون کارد با لیوانی کاغذی
همراه مردی چهار شانه تو میآید
سینی بر میگردد
اگر سه قرص آرامش بخش را نخورم
لبخندی صاف بر لب
پرستار هر روز
از پشتِ مرد چهار شانه حالم را میپرسد
برای بازرس ژاور گزارش مینویسد:
حالش خوب است
اقدام به خودکشی نکرده
پیشرفت میکند
نه برای شما:
در رمان بینوایان ویکتور هوگو، بازرس ژاور موظف به بستن درهای رحمت
به روی ژان والژان بود، وی مامور نمونهی قانون است(متعهد و متخصص).
Lovin' Spoonful
Do you believe in magic
Believe in the magic of rock and roll
برای نشر دوبارهی نوشتهها و عکسهایم با من حرف بزنید.
سلام بانوی من ! مثل هميشه زيبا بود و خواندنی . خصوصا از بکار بردن شخصيت بازرس ژاور در شعرت لذت بردم . مرسی
طرح قشنگی داره اينجا. نوشتهی اول به دلم نشست و... و تا بعد.
چه خوب که هنوز خودش رو نکشته...
پی نوشت تاثير بسيار داشت
اتفاقن براي من لازم بود چون نميشناختمش
خوب می نويسی و وب لاگ قشنگی داری خوشحال می شم به وب لاگ من هم سر بزنی:www.nolitanger.blogfa.com
وب لاگ قشنگی داری خوشحال ميشم به وب من هم سربزنیwww.nolitanger.blogfa.com
ما همه تو خودمون یه بازرس ژاور داریم مهم اینه که ژالوانژان درونمون تنها نذاریم و با قانون خودمون زندگی کنیم نه با قانون اون
سلام . مطلب جالبی بود و در کل وبلاگ خیلی خوبی داری . امیدوارم موفق باشی. خوشحال میشم سری هم به من بزنی.