décembre 30, 2005 | جمعه ۹ دی ۱۳۸۴

خواب

خوابم نمی‌برد، مشت عرق کرده‌‌ام را باز می‌کنم، کف دستم اکتاویو را می‌بینم بارانی خاکستری پوشیده،
گام برمی‌دارد. از دخترکی گل می‌خرد، دختر لبخند می‌زند، چشم‌هایش شبیه من است. اکتاویو را دنبال
می‌کنم، در پیاده‌رو مردی فلوت نواز خوابیده، نرگس‌ها را می‌گذارد کنار او، مرد بیدار می‌شود، به اکتاویو
که آرام دور می‌شود نگاه می‌کند. چشم هایش عجیب شبیه اکتاویوست، تکیه می‌دهم به دیوار، در آرامش
چشمان مرد فلوت نواز خواب می‌روم.

اکتاویو آرام دور می‌شود.

نظرها

سلام همسايه ! چقدر زيبا توصيف کرده بودين . واقعا لذت بردم !....در آرامش چشمان مرد فلوت نواز خواب می‌روم.


باز تو که خوابت می برد.بی خواب تر از هر شبم امشب.
مثل همیشه زیبا.


و عرض سلام دوباره !


خوابم ميبرد....خوابم که ميبرد شبيه بچه گيهايم ميشوم.....تو از کوچه های خاک گرفته ميايی... و من.....دوباره عاشقت ميشوم


سلام.گوگل می گويد که شما گفت وگوی من با م.آزاد را در سايتتان گذاشته ايد ُ اما من نديدم!





бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.