گرسنه، زخمی و خسته سمتِ من آمد
نان شدم دستهای زمختش را نوازش کردم گرم شد، قوی و آرام
نگاهم کرد گفت تو یک روسپی هستی
چای را دم کردم ساعت را بستم به دستم
مانند پروانهای سبک و رها لبخندی ازلی بر لبانم رفتم
بیست و پنج آذر، دو بامداد، خانه باران