décembre 03, 2005 | شنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۴
روز بیهمتا

خورشید مثل همیشه است
بد پول در میآورم
مثل همیشه
زن همسایه دارد جیغ میکشد
کمی زودتر از همیشه
چند دقیقه دیگر میدانم
شوهرش در را میکوبد می رود
مریم زنگ میزند
میخواهند اخراجش کنند
میرقصم
آواز میخوانم:
" دیگه اون دوس نداره باسه من گل بیاره..."
چند فن جادوگری یاد گرفتهام
رادیو میگوید آنها به ما عدالت میدهند
صبحانهام تمام شد
حالا
روز عجیب و بیهمتایی را آغاز میکنم
یادداشت
دوازده آذر هشتاد و چهار، کوچه باران
برای نشر دوبارهی نوشتهها و عکسهایم با من حرف بزنید.
هميشه همينطور است ... تکرار .. عادت به جيغ زن همسايه . ..کاشکی لباسی نو برای زندگی بدوزيم ..
...همه چیز اماده است برای خوشبختی!
سلام.........مضمون واضح اما مرموز تر.............ايهام ادغام در استعاره و واژه چينی بهينه.........يا علی
پاشو پاشو کوچولو
از پنجره نگاه کن
ببین اون دور دورا
کبوتری می پرد
...
دلنشين...
يکم از سطح شعور من بالاتر بود ....