سارا !
چرا در پاگرد یاد دست هایم می افتم؟
نیستند با من !
سارا
چرا یاد چشم هایم می افتم ...
انگار
جایی افتاده اند در راهی بیهوده !
سارا ...
نمی رسد نوبت اتصال من !؟
برق هادی است؟!
و لابد عشق را هم هدايت می کند...
تنها با دست هايت روشن می شوی.
قشنگ بود. مثل همیشه و همیشه
گاهي به همين سادگي است .
زيبا شدن .
اما من شعر هاي ديگرت را بيشتر دوست داشتم.
سلام
من مهمان تازه رسيده ام. از جويبار سراغ شما را گرفتم. شعرهای کوتاهتان در گوشه های ذهنم نشست. اين آخری...
باز هم می آيم.
می دانی سارا!
شعر قبل ات انگار
بايد در «او به چيزهای ديگر» خاتمه می يافت
و باقی شعر
چند خط دورتر نوشته مي شد!
و اما اين يکی
خراب می شد...شعر می شد!
شعر...خراب...
منم خراب
شاعر
آبروی زمين!
خوب اينم يه جورشه ... تنها و متعلق به همه ... اما راستش به نظر من اين جور حماسه ها (اگه بشه بهش حماسه گفت) مال قديم نديماست ... امروز براي حماسه شدن بايد از تنهايي گريخت ... ديگه آدما در خلوت خودشون به جايي نمي رسن ... در ميان جمع گو اينكه ممكن است رنگي از ابتذال داشته باشه اما چيزهايي به آدما ياد مي ده كه صد سال تنهايي هم راهي به اون ها نداره... نمي دونم شايد زندگي اين روز ها خيلي پيچيده و مهمتر از اون نسبي شده...و نگاه كردن به زندگي فقط با دو تا چشم كمكي به فهميدن اون نمي كنه ... بايد با هزاران چشم به اون نگاه كرد... تا شايد تازه شايد كمي از اون رو فهميد
وبلاگ شما رو خيلی وقته می شناسم وفضای وبلاگ وشعرهاتون رو دوست دارم.وبلاگ جديدمو آپ کردم.خوشحال ميشم سر بزنيد.
نور چشمه سرشارم کرد از برگ و اسمان.
ادامه بديد.
اسمان چشمانت مرا تر کرد.
نرگسی متولد شد.
خون سبز حیات در من جاری بود.
او.......؟؟؟؟؟
خندان گفتی او کس دیگری بود
چشمهایت جوانه زده است.
صدای باد را می شنوم . آری اين صدای باد است . نه صدای ترس و نه صدای مرغان اساطير ... مدت ها بود آينه برايم خاک گرفته بود . آينه هنوز زنده است . آری سارا زنده است . آری که آينه زنده است ... صدای باد می آيد ... باد ...
بی شباهت نيست دنيايت با دنيايی غريبه
که فقط نامش همنامت است ..... روزها که می گذرند دلم سراغ آشنايی را می گيرد که گمناميم آلوده به اسارت تنهايی نگردد....
زير سايه درختت میشه نشست دمی با ياران؟
خوش بود آن دم و ياد داشت از این دنيای بی سامان؟
ما رو بی خبر نذار اگه اينطوريه !
يک دکل فشار قـــو ی تنــــــــــها
يک دکل فشار قـــو ی تنــــــــــها
...
بی تو
د شارژم !!!!!!!!!!!!!!
سارا !
چرا در پاگرد یاد دست هایم می افتم؟
نیستند با من !
سارا
چرا یاد چشم هایم می افتم ...
انگار
جایی افتاده اند در راهی بیهوده !
سارا ...
نمی رسد نوبت اتصال من !؟
برق هادی است؟!
و لابد عشق را هم هدايت می کند...
تنها با دست هايت روشن می شوی.
قشنگ بود. مثل همیشه و همیشه
گاهي به همين سادگي است .
زيبا شدن .
اما من شعر هاي ديگرت را بيشتر دوست داشتم.
سلام
من مهمان تازه رسيده ام. از جويبار سراغ شما را گرفتم. شعرهای کوتاهتان در گوشه های ذهنم نشست. اين آخری...
باز هم می آيم.
می دانی سارا!
شعر قبل ات انگار
بايد در «او به چيزهای ديگر» خاتمه می يافت
و باقی شعر
چند خط دورتر نوشته مي شد!
و اما اين يکی
خراب می شد...شعر می شد!
شعر...خراب...
منم خراب
شاعر
آبروی زمين!
سلام ساراجان
شعرهايت برايم بسياردلنشين بودوخوشحالم که فرصتی پيش آمدتاباوبلاگت آشنابشم .
موفق باشيد
چی بگم قشنگه ديگه خوب
خوب اينم يه جورشه ... تنها و متعلق به همه ... اما راستش به نظر من اين جور حماسه ها (اگه بشه بهش حماسه گفت) مال قديم نديماست ... امروز براي حماسه شدن بايد از تنهايي گريخت ... ديگه آدما در خلوت خودشون به جايي نمي رسن ... در ميان جمع گو اينكه ممكن است رنگي از ابتذال داشته باشه اما چيزهايي به آدما ياد مي ده كه صد سال تنهايي هم راهي به اون ها نداره... نمي دونم شايد زندگي اين روز ها خيلي پيچيده و مهمتر از اون نسبي شده...و نگاه كردن به زندگي فقط با دو تا چشم كمكي به فهميدن اون نمي كنه ... بايد با هزاران چشم به اون نگاه كرد... تا شايد تازه شايد كمي از اون رو فهميد
در ضمن به وبلاگ قشنگت لينك دادم
گناهی !
بگويم وقتي مي خوانم از زمين بلند مي شوم باور مي كني ؟
به همين سادگی
پيوستن اسان نيست
وبلاگ شما رو خيلی وقته می شناسم وفضای وبلاگ وشعرهاتون رو دوست دارم.وبلاگ جديدمو آپ کردم.خوشحال ميشم سر بزنيد.
نور چشمه سرشارم کرد از برگ و اسمان.
ادامه بديد.
اسمان چشمانت مرا تر کرد.
نرگسی متولد شد.
خون سبز حیات در من جاری بود.
او.......؟؟؟؟؟
خندان گفتی او کس دیگری بود
چشمهایت جوانه زده است.
صدای باد را می شنوم . آری اين صدای باد است . نه صدای ترس و نه صدای مرغان اساطير ... مدت ها بود آينه برايم خاک گرفته بود . آينه هنوز زنده است . آری سارا زنده است . آری که آينه زنده است ... صدای باد می آيد ... باد ...
بی شباهت نيست دنيايت با دنيايی غريبه
که فقط نامش همنامت است ..... روزها که می گذرند دلم سراغ آشنايی را می گيرد که گمناميم آلوده به اسارت تنهايی نگردد....
زير سايه درختت میشه نشست دمی با ياران؟
خوش بود آن دم و ياد داشت از این دنيای بی سامان؟
ما رو بی خبر نذار اگه اينطوريه !