novembre 07, 2005 | دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۴

انگار

café.JPG

ته کافه نشسته بودی
روبرویت مردی
پشت به مرد روبرویِ من

چشمانت سنگین بود
باورت نمی‌شد

فنجانت را آوردی بالا
ته کافه
من را نگاه کردی
پری‌وار و سبک

همین طوری‌ها بود انگار
حالا
همیشه می‌گویی
برویم ته کافه بنشینیم

نظرها

خيلي وقت بود فراموشت كرده بودم ... شايد ازآن وقتي كه blogrolling را فيلتر كرده اند ، بنظرم آمد جور ديگري مي نويسي ؟


سلام.اشعاری نو و طرحی نو.هر دو زيبا بود.


کارهايت ؛نگاه خاص خودت است .شاعري که گاه نگاه زنانه اش سرشار از عشقي اندوهناک است و گاه انساني فراتر از مرز و کلمه.
کوتاه .موجز و پر از تصوير زيبا.
شعر هايت را دوست دارم.


سلام -- -- --

قندانی و شمعی و فال قهوه ای...

انگار تمام زندگی خلاصه مي شد در آن لحظه ی پر نگاه...

-- -- -- شاد باشی و پويا


کلامت نوازشگر است و زيبا



من ته همه چيزو دوست دارم حتی ته زندگی
چه برسه به ته کافه شايد بهتر باشه بگم من با تههمه چيز کنار ميام تا دوستشون دارم


انگار نه انگار که دَه بهار می گذرد ..... تو هنوز خوب می نويسی !


ته کافه می نشينيم
نگاه ات سنگين است
نگاه ات دور می شود
پری وار و سبک به نقطه ای نا معلوم می رود!
.
.
بعد از آن لبخند
دلم حرف تازه ای می خواست
که دلنشين باشد
دل آزار شد!

آسمانی باشی


پشت دريا شهريست
قايقی بايد ساخت...
از اين که اينجا بودم لذت بردم
خيلی زيبا بود...
به منم يه سر بزن.
(:ایکس)


سلام دوست عزيز
تازه با نوشته های شما آشنا شدم ..

خيلی لطيف و بی غل و غش می نويسی و احساس راحتی دارم با نوشته هات

هميشه سر بلند باشی و شاد

دوست داشتی به من هم سری بزن





бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.