آزاده این موسیقی نیست، کسانی می خواهند چیزی بگویند
کسانی اسیر بی زبانی در بی زمانی
...
درهای تمام تالارها را باز بگذارید امشب ...
نظرها
تو توی decode کردن افکارت به زبون آدمیزاد نابغه ای!!! (به همراه زدن به تخته فراوان)
و درها هم باز هستند بانوی من D: ساعت ۱:۳۰ نصف شب
همه چيز ..از بين رفته... ديگر کسی ميان درختها ...نجوا نمی کند... سکوت...درختان به وضوح معلوم است...
درهای آسمان باز است ... کسی نمی خواهد برود بالا...
اون جا بهتر از اين جاست.. من که ميخواهم بروم...
صدای آوازی ميشنوم...
دلم ميخواد رها باشم تو آسمون...
...
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت
جوابش کردم
سارا ...
گم نمی شوی ...برو
شايد جايی ميان آغوش کسی که نيست .... !
سلام
از دور صدا ميزند..
روحم را به بيخوابی بی پايان فرا می خواند..
و او بی گمان مرا با خود خواهد برد..
با اجازه وبلاگ شما رو لینک کردم.
به من هم سر بزنید...بدرود..
من از ازدحام قطرات آب,
آبی داغ
به خود مي لرزم.
به دنبالم کسی نيامده .
اينجا زمين ودرخت,
درخت و آسمان,
دست آخر
من و هوا تنهاييم.
چه جای خوبيست اينجا...
کسی نیست
میان درختان
و من
نمیدانم کجا رفتهام
کاسه ام پُر آب؛
لغزش چارپایه، زیِر پایِ پسرکِ ده ساله ای را به یاد می آورم که از پسِ پُشتِ دیوار، عریانی دخترک همسایه را به ساتیش می نِشَست.
چقدر شعر مادرت زيبا و به رسمي غريب اندوهگين بودي.
غمي ازلي و ابدي که با شعر مي آيد و با انسان مي ماند و ...
و اين شعر پاز..
انتخاب و ايجاز هايت را دوست دارم.
به زبان مادری ام شعر خواهم گفت
اميداوار ..
سخت اميدوار
روزی کلمه ای که مادرم گم کرده است
در شعرهايم پيدا شود..
تو توی decode کردن افکارت به زبون آدمیزاد نابغه ای!!! (به همراه زدن به تخته فراوان)
و درها هم باز هستند بانوی من D: ساعت ۱:۳۰ نصف شب
همه چيز ..از بين رفته... ديگر کسی ميان درختها ...نجوا نمی کند... سکوت...درختان به وضوح معلوم است...
درهای آسمان باز است ... کسی نمی خواهد برود بالا...
اون جا بهتر از اين جاست.. من که ميخواهم بروم...
صدای آوازی ميشنوم...
دلم ميخواد رها باشم تو آسمون...
...
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت
جوابش کردم
سارا ...
گم نمی شوی ...برو
شايد جايی ميان آغوش کسی که نيست .... !
سلام
از دور صدا ميزند..
روحم را به بيخوابی بی پايان فرا می خواند..
و او بی گمان مرا با خود خواهد برد..
با اجازه وبلاگ شما رو لینک کردم.
به من هم سر بزنید...بدرود..
من از ازدحام قطرات آب,
آبی داغ
به خود مي لرزم.
به دنبالم کسی نيامده .
اينجا زمين ودرخت,
درخت و آسمان,
دست آخر
من و هوا تنهاييم.
چه جای خوبيست اينجا...
کسی نیست
میان درختان
و من
نمیدانم کجا رفتهام
کاسه ام پُر آب؛
لغزش چارپایه، زیِر پایِ پسرکِ ده ساله ای را به یاد می آورم که از پسِ پُشتِ دیوار، عریانی دخترک همسایه را به ساتیش می نِشَست.
چقدر شعر مادرت زيبا و به رسمي غريب اندوهگين بودي.
غمي ازلي و ابدي که با شعر مي آيد و با انسان مي ماند و ...
و اين شعر پاز..
انتخاب و ايجاز هايت را دوست دارم.
به زبان مادری ام شعر خواهم گفت
اميداوار ..
سخت اميدوار
روزی کلمه ای که مادرم گم کرده است
در شعرهايم پيدا شود..
....
خيلی زيبا بود ..
ترجمه زیبایی بود.موفق باشید.