octobre 21, 2005 | جمعه ۲۹ مهر ۱۳۸۴

مادر

مادر زبان ندارد
یک لکنت ارثی مزمن
از مادرِ مادرِ مادربزرگ‌هایش

دکترها جوابش کرده‌اند
هر چه کتاب می‌خواند، حالش بدتر می‌شود
از عکس‌های بیست سالگی‌اش می‌هراسد
نامش را به او یاد دادم
جایی میان قلبش تیر می‌کشد
می‌گوید اشتباه می‌کنم
نامش بسیار زیباتر بوده‌است

صدای سوت قطار می‌آید
حوصله‌ی دعوای ژاندارم‌ها و ژاندارک‌ها را ندارد
او را مجاب کرده‌اند که اهل این‌جا نیست
چمدانش خالی است
و
گریه نمی‌کند

می‌دانم
هرجا برود چیزی به خاطر نخواهد آورد
و من تا زنده باشم
به زبان مادری‌ام شعر خواهم گفت
امیدوارم
سخت امیدوار
روزی کلمه‌ای که مادرم گم کرده‌است
در شعرهایم پیدا می‌شود
و
او
هرجا که باشد

به زبان خواهدآمد

مانند یک مرغ عشق


نظرها

مادر ..مادر ... مادر ...دوستت دارم...
چگونه می توانند... اينگونه رفتار کنن...
مادر ... هر جا که باشی ... در قلب منی...
مرغ عشق...
زبان مادری را فراموش نخواهم کرد ... چرا که شيرين ترين ... کلمه هايی را که شنيدمم.. به زبان مادری و با صدای مادرم شنيدم...
که در گوشم ..می گفت... عزيزی دلم... پسر گلم...


؛تا زنده ام به زبان مادریم شعر خواهم گفت ؛ درود


کلمه ای که او گم کرده است شاید مادر است و یا حتی عشق!


مثل ما،از از مادرِ مادرِ مادربزرگ‌هایش...


سکوت می کند
آرام است
انگار جايی دور
- خيلی دور ـ
تمام روزهايش را
در پشت سوت قطاری جا گذاشته است
روی زمين نيست!
در آسمان سير می کند!
چه کارش داری دختر؟!
بگذار در آسمان اش باقی بماند!
تو برای دل خودمان شعر بسرای
بگذار با شعرهایت
به آسمان برویم!
شاید چاره ای شد
تا مادر تنها نمانَد!


نمی توانم چیزی بگويم. مثل سالهای پيش از ۴ سالگی ام. که هيچ چيزی نمی گفتم. مادرم نگران بود که مبادا کودکش لال باشد و من از آنهمه ناتوانی در حنجره ام گاه و بيگاه به گريه می افتادم... شعرت قشنگ بود سارا...


می گما این موسیقی چقدر جالب هستش هس داره وای ای کاش داشتمش


سلام... اين شبهای سر نوشت ساز ...اين ماه مبارک...
از شما ميخوام که برای منم دعا کنيد...
صبر اومد...
يعنی چی اين ...اونوقت...
هر کسی دلی دارد...


مادر-کلمه مقدسي
که در غربت غريب من گم شد.
او سبز بود ازريشه عشق
و زنده براي هميشه در قلب عاشقم ...
آه -
چه مقدس بود مادرم وقتي كه -
به شب غمگنانه گفت : هرگز...
و آنگاه شادمانه پر كشيد-
بر بال سپيده دم.
آه - مادرم...


سلام دوست عزيز. «نفس عميق» بـــا عنوان «کاش می توانستم...» به روز شد. بهم سر بزن. .:یـــــاحـــــق:.


من اون نه چندان شاعرانه ات (تلفن) را دوست داشتم. اولين بار بود مي اومدم.


سالمندان دوست دارند دستی را که بسوی شان دراز می شود ، بفشارند و آنرا مدتها در ميان دستهايشان نگه دارند.
اين زبان ، برای ايجاد رابطه ، زبانی بی نقص است .


مادر مرد تا من زاده شوم
مادرها می میرند تا ما زنده بمانیم
مادرها با تقدیر چنین مرگی به دنیا می آیند
و در سایه آن زندگی را می پرورند
راستی هیچ وقت نفهمیدم مادرم کدام رنگ را دوست داشت
در سرزمین من مادران خاموش می زیند و خاموش می میرند...


چرا هميشه مادر اينگونه بوده است؟ چرا هميشه گمان می کند که ديگر شده است ؟ ديگری که نمی شناسد و شايد ازهمو فرار می کرده است؟


از وبلاگ پينکفلويديش به اينجا رسيدم. يه چيزی برام جالبه، آدم ها سبک نوشتن و فکر کردنشون فرق می کنه! اينم از مشکلات تاريخ و فرهنگ زياده که آدم مجبور تو زمينه هايی مثل زبان که فلان قدر قرنه روش کار شده و پيچيدگی اعمال شده ناگزير پيچيده بشه! خوب اين گاهی اصلا مزيت نيست!! وبلاگ به اين سفيدی و به اين نسيم‌گونه‌گی چرا بايد گاهی شعر‌هاش رو پيچ بده و بتابونه و کج و کوله کنه که چی.. سادگی و روانی و طبيعی بودن عنصريه که در زبان و فرهنگ چند هزار ساله ی فارسی از ذات شعر بيرون شده!!!


ببخشيد آدرس رو اشتباه تایپ کردم./.





spoonful41.jpg

Lovin' Spoonful

Do you believe in magic

Believe in the magic of rock and roll





برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.