octobre 06, 2005 | پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۴

تلفن

زنگ می‌زند
صدایش نخ نما و چرک

حرف می‌زند
از گلف و جنبش زنان

نمی‌شناسمش
اشتباه گرفته‌

من از این جا رفته‌ام
کجا را می‌خواهید آقا!؟


نظرها

من گم شده ام...پيدايم نکن..


من عاشق اون شعر- نقاشی ون گوگ بودم. حيف برش داشتی زود.


صداهای ناشناس ...
احساسهای خسته...
گريه های پشت تلفن...
برای تخليه کردن دل...بغض...
خستم.. هميشه ...کسی نميفهمه من دل چه حرفهايی ميخواد...


زيبا بود
زيبا و سپيد

به ما هم سر بزنيد از نظرات سازننده شما استفاده مي كنم
ممنون
شاعر ديوانه


جالب بود و گنگ .... و در عین گنگی به راحتی حسش رو به طرف القا کرد :)



بی نظير بود!
سبک شاعرانه اش را نمی دانم
اما احساس اش بی نظير بود!


هوم خنده ام گرفت ... جالب بود



گا هی به دنبالم می آيند
صدايم می زنند
تو او هستی.
می گويم نه.
من نيستم
من سال هاست رفته ام.


فراخوان و یک شعر دوزبانه ی دیگر از مهدی مرادی