اکتاویو
بیدار شو
وقتی مردم خوابیده اند
وقت خواب نیست
باید زندگی را بدزدیم
اکتاویو
گیتارت را بیاور
دلم یک رقص دیوانه می خواهد
وقتی نیست
من که اندازه ی زاغ سیاه ها عمر نمی کنم
زود باش مرد
پس از سپیده باید خواهر روحانی شوم
به مردم بگویم
سلام سلام
روزتان پر برکت باد
نظرها
تو جان سگ داری ؟ یا حواست پرت است !
سلام نازنين ...
اين شعر هم براي تو كه اينقدر خوش ذوقي...
من يک زنم
من ازويرانه هاي دور شرقم
زني كه از آغاز با پاي برهنه
عطش تند زمين را در پي قطره اي آب
در نورديده است ....
خیلی لذت بردم ... این ترجمه که نبود ؟
در غربت ديگران زندگی چرخ رقصی است که نوازنده اش افکار ادميست زيباترين رقاصه ها مردان وزناني هستند که زيبا می انديشند
سلام...
کجايی دختر...
اينم قشنگ بود.. ولی نميدونم کجا خونده بودمش...
خيلی برام آشنا بود...
کارهای مخفيانه...
خيلی لذت بخشه...
نقاب...
من نميتوانم به روز قبل برگردم.. بيا امروز را خوش باشيم...
تا فردا نگويم ...نميتوانم به روز قبل بر گردم...
نگويم عمرم بر باد رفت ...
بيا خوش باشيم.. لحظه ها را درياب...
وقت بيداريست...
به سبک روزنامه فروش های دهه های پیش و شاید حال: فوق العاده...فوق العاده...
شب دوباره رسيد
من هم بستر شبم
فردا هوا روشن نمی شود
چراغ بياور...
وقت کوتاه است
تا صبح راهی نمانده
چراغ بیاور...
تو جان سگ داری ؟ یا حواست پرت است !
سلام نازنين ...
اين شعر هم براي تو كه اينقدر خوش ذوقي...
من يک زنم
من ازويرانه هاي دور شرقم
زني كه از آغاز با پاي برهنه
عطش تند زمين را در پي قطره اي آب
در نورديده است ....
خیلی لذت بردم ... این ترجمه که نبود ؟
در غربت ديگران زندگی چرخ رقصی است که نوازنده اش افکار ادميست زيباترين رقاصه ها مردان وزناني هستند که زيبا می انديشند
سلام...
کجايی دختر...
اينم قشنگ بود.. ولی نميدونم کجا خونده بودمش...
خيلی برام آشنا بود...
کارهای مخفيانه...
خيلی لذت بخشه...
نقاب...
من نميتوانم به روز قبل برگردم.. بيا امروز را خوش باشيم...
تا فردا نگويم ...نميتوانم به روز قبل بر گردم...
نگويم عمرم بر باد رفت ...
بيا خوش باشيم.. لحظه ها را درياب...
وقت بيداريست...
به سبک روزنامه فروش های دهه های پیش و شاید حال: فوق العاده...فوق العاده...
شب دوباره رسيد
من هم بستر شبم
فردا هوا روشن نمی شود
چراغ بياور...
وقت کوتاه است
تا صبح راهی نمانده
چراغ بیاور...
مرسی سارا...
و حر ف ها در برف ها ماندند
سارا جان اين يکی بی نظير.
و اکتايو
به سپيده
نگاه می کرد
...