میداند
من مثل او عادت نمیکنم
که در شهر من
پرده با پنجره
پنجره با دیوار
دیوار با هیچ
فرقی نمیکند
نظرها
می داند!
پس، عادت نمی کنیم... پیرزاد دلش خوش بوده!
فرق در هيچ است.. من با همه فرق ميکنم...ممکنه...ميشه... يه خود پرستی بزرگ... خيلی دوست داشتنی..
تهران را دوست دارم . آن قدر که پنجره اش اگر با ديوارش و ديوارش با هيچش يکی باشد باز هم برايم عزيز است ... آدم ها عادت می کنند به پنجره های ديواری و ديوارهای هيچ ...
انقدر به بوی تنهايی ام عادت کردم که ديگر نمی دانم فرق بی هم بودن را با با هم بودن.
دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم...
اينم براي همه عادي شده
*************************
خيلي موفق باشي.
موفق باشید
شاید همین فرق باشد میان او و تو...
من اين جا را دوست دارم. هنوز. سلام.
كسي هست كه رنگ نقابش هنوز نپريده باشد
سلام
شعري براي تو وهمه ساكنان دشت هاي گرم ميهنم....
جستجو کنان
درسکوت کلمات
آواز نرم واژه ای مرا صدا می کند
دستهای گرمش را لمس میکنم
چون نقره میدرخشد
با فانوس های کوچک رنگی اش
مرا به کوچه می برد
با من از دریچه های بسته میگوید
ازشب
از تنهایی
ازستاره های سرد
و جویبار یخ زده ماه
من اما
واژه ای را می جویم
که چون اسبی راهوار
مرا به کوهسارها برد
به دشت های گرم آنسوی دریاها
همسفر با ماه
و مرغابیان مهاجر
چشم به راه ام و منتظر.
قدم رنجه کن.
ممنون. زیبا بود.
...
سلام/زيبا بود/ديوار با هيچ فرقی نمی کند
سلام
شعرهای خوبی از خودت و شمس و حافظ می گذاری
ولی دوست ندارم که هيچ دوست داشتنی به تقليد منجر شود. چيزی که اجازه بدهيد بگويم پيداست در شعرهايتان.
ولی زنانه نويسی های هميشه در شعرهايتان اين نکته را کم رنگ کرده و به ذهن نمی رسد.
دوست دارم که به وبلاگ من هم سر بزنيد و نظراتتان را داشته باشم
خدا نگهدار
نظرتان را در موردتبادل لينک جويايم
سلام ...زيبا بود ..زيبا ..شاد باشی
وقتی همه جا غبار آلوده می شود تنها يک روزنه برای تابش باریک ترین مهر آفتاب کافی ست...
رنگش مدتهاس که پريده!
کاش همه مثل تو بودند
عادت نمیکردند!
رنگش مدتهاس که پريده!
کاش همه مثل تو بودند
عادت نمیکردند!
اينجا را تازه پيدا كردم....
دستم را مي كشم روي پنجره روي پرده ...روي آسمان ... رنگش پيدا مي شود
سلام سارا
نمی دونم از کی تاریخ فارسی را حذف کرده ای.آخه به من چه.هیچی از شعر بارم نیست.هیچی از نظراتی که شعر های تورو دلچسب کنه بارم نیست.اما یک سلاح دارم.یک سلاح که اونقدر بی رنگ و کمرنگ که همه بهش می خندند.دارم عقده حقارت پیدا می کنم.که سارا محمدی منو آدمک هم حساب نمی کنه.ولی باز هم سارا محمدی کسیه که گهگدار دلم براش تنگ می شه.
up date kon dige..
bi naziri
bi nazirrrrr.:|
سلام
من بی هویتم و نسل من نیز
هویت ما ازادی است
پس براستی بی هویتیم
سارای عزیز:
در اینه ای که ساخته ای و می سازی
تصویر رنجور مردم را می بینم
پس دعا میکنم اینه ات از زنگار دور باشد.
من با سايت آينه خيلی خاطرها دارم...
فکر نمی کردم خالقش همچنن فعال باشه...
خوشحالم که باز می تونم خاطراتی از آثارتون در ذهن بر جای بگذارم....
حجم دستانت سبزم ميکند
سلام...زيبا می نويسی...و توصيف تهران...اميد است که شما عادت نکرده ای...و باز نوشتم...پاينده باشی
با صدسلام
اولين باريست به وبلاگ زيبای شما سر زدم
انکه تو را ميجويد در جستجوی خويش است.........
جمله ها وشعر های زيبايی نوشته ای
خسته نباشی
نازنين به ما هم سری بزن
در گروه اسمان کوير منتظر حضور سبز شماييم
گروه اسمان کوير
هانی
با سلام و احترام
ازتون دعوت ميکنم اگه دوس داريد صحنه های ديگه ای هم از تهرون ببينيد خوشحال میشم مهمونم باشيد.دوستدارتون کوشا
پرده ها و باد و پنجره های اين شهر...
ايجا مرديست با قلبی...
پيامت را انتظار می کشم
کم نظير بود
واقعاْ انتظار ديدن وبلاگ به اين خوبی را لااقل امشب نداشتم
موفق باشيد البته هستيد
چيزی نمانده برای گفتن ...
خيال کردی برای او فرقی می کند؟
پرده را که کنار می زنم
پاگرد انگار که ديگر
از پشت پرده پيدا نيست!
اين جا را انگار
اندکی غبار گرفته است!
پاييز را آغاز کن!
واااااااای خیلی عالیه.خوشحالم که اینجام .آخه خیلی وقته که همچین وبلاگی ندیدم . موفق باشی .راستی بازم از شمس لنگرودی بنویس من که عاشق شعر هاشم .ممنون.
می داند!
پس، عادت نمی کنیم... پیرزاد دلش خوش بوده!
فرق در هيچ است.. من با همه فرق ميکنم...ممکنه...ميشه... يه خود پرستی بزرگ... خيلی دوست داشتنی..
تهران را دوست دارم . آن قدر که پنجره اش اگر با ديوارش و ديوارش با هيچش يکی باشد باز هم برايم عزيز است ... آدم ها عادت می کنند به پنجره های ديواری و ديوارهای هيچ ...
انقدر به بوی تنهايی ام عادت کردم که ديگر نمی دانم فرق بی هم بودن را با با هم بودن.
خیلی زنانه می نویسی... خیلی!
عادت می کنیم
می دانم
می دانم
حتا سقف با آسمان !
اينجا رو خيلی دوست دارم خيلی ارامش داره خيلی زياد.
سارا
اونجا چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم...
اينم براي همه عادي شده
*************************
خيلي موفق باشي.
موفق باشید
شاید همین فرق باشد میان او و تو...
من اين جا را دوست دارم. هنوز. سلام.
كسي هست كه رنگ نقابش هنوز نپريده باشد
سلام
شعري براي تو وهمه ساكنان دشت هاي گرم ميهنم....
جستجو کنان
درسکوت کلمات
آواز نرم واژه ای مرا صدا می کند
دستهای گرمش را لمس میکنم
چون نقره میدرخشد
با فانوس های کوچک رنگی اش
مرا به کوچه می برد
با من از دریچه های بسته میگوید
ازشب
از تنهایی
ازستاره های سرد
و جویبار یخ زده ماه
من اما
واژه ای را می جویم
که چون اسبی راهوار
مرا به کوهسارها برد
به دشت های گرم آنسوی دریاها
همسفر با ماه
و مرغابیان مهاجر
چشم به راه ام و منتظر.
قدم رنجه کن.
ممنون. زیبا بود.
...
سلام/زيبا بود/ديوار با هيچ فرقی نمی کند
سلام
شعرهای خوبی از خودت و شمس و حافظ می گذاری
ولی دوست ندارم که هيچ دوست داشتنی به تقليد منجر شود. چيزی که اجازه بدهيد بگويم پيداست در شعرهايتان.
ولی زنانه نويسی های هميشه در شعرهايتان اين نکته را کم رنگ کرده و به ذهن نمی رسد.
دوست دارم که به وبلاگ من هم سر بزنيد و نظراتتان را داشته باشم
خدا نگهدار
نظرتان را در موردتبادل لينک جويايم
سلام ...زيبا بود ..زيبا ..شاد باشی
وقتی همه جا غبار آلوده می شود تنها يک روزنه برای تابش باریک ترین مهر آفتاب کافی ست...
رنگش مدتهاس که پريده!
کاش همه مثل تو بودند
عادت نمیکردند!
رنگش مدتهاس که پريده!
کاش همه مثل تو بودند
عادت نمیکردند!
اينجا را تازه پيدا كردم....
دستم را مي كشم روي پنجره روي پرده ...روي آسمان ... رنگش پيدا مي شود
سلام سارا
نمی دونم از کی تاریخ فارسی را حذف کرده ای.آخه به من چه.هیچی از شعر بارم نیست.هیچی از نظراتی که شعر های تورو دلچسب کنه بارم نیست.اما یک سلاح دارم.یک سلاح که اونقدر بی رنگ و کمرنگ که همه بهش می خندند.دارم عقده حقارت پیدا می کنم.که سارا محمدی منو آدمک هم حساب نمی کنه.ولی باز هم سارا محمدی کسیه که گهگدار دلم براش تنگ می شه.
up date kon dige..
bi naziri
bi nazirrrrr.:|
سلام
من بی هویتم و نسل من نیز
هویت ما ازادی است
پس براستی بی هویتیم
سارای عزیز:
در اینه ای که ساخته ای و می سازی
تصویر رنجور مردم را می بینم
پس دعا میکنم اینه ات از زنگار دور باشد.
من با سايت آينه خيلی خاطرها دارم...
فکر نمی کردم خالقش همچنن فعال باشه...
خوشحالم که باز می تونم خاطراتی از آثارتون در ذهن بر جای بگذارم....
حجم دستانت سبزم ميکند
سلام...زيبا می نويسی...و توصيف تهران...اميد است که شما عادت نکرده ای...و باز نوشتم...پاينده باشی
با صدسلام
اولين باريست به وبلاگ زيبای شما سر زدم
انکه تو را ميجويد در جستجوی خويش است.........
جمله ها وشعر های زيبايی نوشته ای
خسته نباشی
نازنين به ما هم سری بزن
در گروه اسمان کوير منتظر حضور سبز شماييم
گروه اسمان کوير
هانی
با سلام و احترام
ازتون دعوت ميکنم اگه دوس داريد صحنه های ديگه ای هم از تهرون ببينيد خوشحال میشم مهمونم باشيد.دوستدارتون کوشا
پرده ها و باد و پنجره های اين شهر...
ايجا مرديست با قلبی...
پيامت را انتظار می کشم
کم نظير بود
واقعاْ انتظار ديدن وبلاگ به اين خوبی را لااقل امشب نداشتم
موفق باشيد البته هستيد
چيزی نمانده برای گفتن ...
خيال کردی برای او فرقی می کند؟
پرده را که کنار می زنم
پاگرد انگار که ديگر
از پشت پرده پيدا نيست!
اين جا را انگار
اندکی غبار گرفته است!
پاييز را آغاز کن!
واااااااای خیلی عالیه.خوشحالم که اینجام .آخه خیلی وقته که همچین وبلاگی ندیدم . موفق باشی .راستی بازم از شمس لنگرودی بنویس من که عاشق شعر هاشم .ممنون.
ميشه بگی کجائی ؟ !!!!!
ميگم .. ديگه بيا بالا
پاييز
پاييز
پاييز
سارا
کمی نگرانيم!
آغاز کن!