août 16, 2005 | سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۴

هر سه

baran.jpg

قلبم جایی می‌ایستد

صدای کودکم را می شناسم
درون مردی می‌گرید
چشم می‌چرخانم
انتهای کدام جاده‌ای آیا؟

نظرها

آمدم خواندم و خواستم بروم
وقتی نفهميدم که چرا از درون مرد صدا بايد بيرون بيايد.
اما در عکس که غرق شدم
چقدر دلم خواست روی پوست لطيف کودکت دستی بکشم
شفاف
شفاف
شفاف
.
.
.


سلام..مطالب مثل هميشه ..جالب .جذاب....
راستی سارا خانوم.. ميشه متن اون آهنگ رو ترجکه کنيد...
خواهشن..البته..
چون من خيلی مشتاقم بدونم که چه چيزی ميخونه...
فرانسه بلدم ..ولی خيل کم..تازه شروع کردم...
ممنون..موفق باشين...


چه عمقی دارد کلام تو !!!!!!!!!!


چقدر نو مينويسی
موفق باشی



شعرتان يك حس خاصي بهم داد كه نميشه تعريفش كرد
موفق باشيد


سلام . شعرت واقعا جالب بود . .. حتما بهت سر میزنم . راستی من به روز شدم . سر بزنی و نظرتو بگی خوشحال میشم . ... تا بعد


من وجودم را
دست يک کودک دردانه که می رفت به سوی مهتاب
در شب تابش غمها ديدم ..
و به خود خنديدم
و سپس لرزيدم ...
و زمين خنده ام را نشنيد..
گريه ام را فهميد !!
که چه بی حوصله ام
و چه بی تاثيرم...!!!


گر خانه محقر است و کوچک

بر ديده روشن ات نشانم.


شايد خداست که درون مردی می گريد!!!


ای کاش ميتوانستم بيشتر بشناسمت...





spoonful41.jpg

Lovin' Spoonful

Do you believe in magic

Believe in the magic of rock and roll





برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.