avril 13, 2005 | چهارشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۸۴

یک غزل از قرن هفتم

شیر دوش را باز می‌کنم
کف حمام آبی شده‌است
آبی روشن پلیکان
.
.
.

نظرها

شير را اگر نبندي
آسمان ميهمان ات خواهد شد.


تصوير رنگهای بودنت را انعکاسی نيست... کجاست آينه تنهايی من...


...و ای حرمت سپيدی کاغذ
نبض حروف ما
در غيبت مرکب
مشاق می زند
...
سهراب سپهری


آب روی پوست ام می غلتد
آبی می شوم...
رنگ آن پليکانی که... نمی دانم خواب ديدم؟


گاهی وقتها يادم می رود
که شير آب را ببندم ،
نان بخرم ،
درب را بروی پستچی باز کنم ،
و یا حتی عاشق زنی بشوم که دوستم بدارد !
اما وقتی دلم برای باران تنگ می شود
همه اینها بیادم می آید .
همه اینها .
باری را سبک می کند ، بارانی که در حمام می بارد ؟


سلام بايد اعتراف کنم که محشر مينويسی من مدتی هست که مستمر دارم وبلاگت رو ميخونم و واقعا ارزش داره
راستی اگه خواستی سرعت اينترنتت رو هشتاد در صد افزايش بدی به من بگو تا برات بفرستم.
قربانت


ممنون از سرزدن
و
...به اميد ديدار صبح و فردا.


و چشمانت
آبی آسمان
و دلت
هزار رنگ تر از تمام آبی های زندگيت!
آسمانی باشی مهربانم!
.


.
.
مواظب بال های پليکان بايد بود ...


قرنِ آبی ِ‌ روشنِ پلیکان؛
شاعرانش یک رنگ می شناسند و...
هزار و یک غزل!


و دوش گریان میشود
گریه رنگ باران...