mars 27, 2005 | یکشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۴

بی‌قرار

تو چشمک می‌زنی
من لبخند می‌زنم

می‌نشینیم
خیلی خسته‌ایم

بند ماسکت را باز می‌کنی
کمی گره‌اش سفت است
ولی باز می‌شود
من هم برش می‌دارم
می‌گذارم روی میز
کنار مال تو

این جا خیلی دور است
یک قهوه‌خانه
آن سوی صداها
من شیر مرغ سفارش می‌دهم
تو
جان آدمیزاد

نظرها

شکسته دل تر از آن ساغر بلورينم/ که در ميانه ی خارا کنی ز دست رها...


و قهوه‌چی هیز/ که زل زده است به تو


با هيچکس خود را نديدم
او ميگفت
گاهی هم من .
اما صدای روزنامه ما را پيدا ميکرد !



مثل همیشه در حد توقعی که باید از یک شاعر تمام عیار داشت دست کریزاد ..سال خوبی رو برات ارزو دارم


Salam,

I see you are getting "rend"-er and "rend"-er ;)

Nice touch at the end ;)


جان آدميزاد ارزانتر شده ... شايد ...

سال خوبی داشته باشی ...


کجاست آن استراحتگاه دور دست بی صدا؟
هنوز هست جايی که در خلوتش
جرعه ای فرياد نوشيد؟؟


Kheili ghashang o ba ehsas minevisid. afarin


چون هميشه ليک فقط در مثل يافت شود نه در عمل.



سلام، من به تازه‌گی اومدم اينجا! سعی کردم آرشیو رو بخونم ولی خیلی زیاد بود، نوشته‌هاتون واقعا ارزش خوندن رو داره، شما فوق‌العاده هستين. راستی بدون اجازه هم بهتون لينک دادم. شاد و رها باشيد


سلام.اشعرت خيلی دوست داشتنی بود به خصوص حوادث- اين رو هم از ن بپذير:
عشق يعنی راه رفتن تا سحر/
عشق يعنی گريه های بی ثمر/
عشق يعنی لحظه های بی کسی/
عشق يعنی دوری و دلواپسی/
عشق يعنی دوری از زيباترين/
غربت مطلق به روی اين زمين/
عشق يعنی دستهای باز تو/
عشق يعنی با تو در پرواز تو/
عشق يعنی يک دل تنگ و غريب/
عشق يعنی دختری پاک و نجيب/
عشق يعنی چشمهای مست او/
نامه هايم در فشار دست او/
عشق يعنی شعرهای سوخته/
عشق يعنی شمع نا افروخته/
عشق يعنی تا ابد در راه او/
تا هميشه يک جهان گمراه او/
عشق يعنی دردهای بی شمار/
عشق يعنی عاشق و فصل بهار/
عشق يعنی خسته ام از بی کسی/
کی به داد اين دل من می رسی؟/
عشق یعنی سین و آ همراه ناز/
عشق یعنی سوی کوی او نماز/
عشق یعنی نامه های بی جواب/
دیدن و بوئیدن او حین خواب/
عشق يعنی سادگی يعنی امير/
او ميايد زنده می مانی نمير!/


باز هم بر هم لبخند خواهید زد
خدا خشنود خواهد شد
ستاره چشمک خواهد زد
و تو از نو
پا خواهی گرفت!!!
-سارا
در بند سوم نوشته ات
می اندیشم جای ضمیرهایت کمی تنها جابه جاست!-

آسمانی باشید!


سلام.فکر می کنم شما شاعری هستی که مدتها به دنبالش میگشتم
اگه به اين وبلاگ جدید م که نوشتم بری و نظرت رو راجع به شعرام بگی منو مديون خودت کردي


دوباره سلام ببخشيد که برای بار سوم نظر ميدم.بعد از خوندن شعر خاطره بارنی دچار يه مشکل عجيب شدم.اگه مشکلی نيست.حتما يه ايميل بزنيد تا با شما در ميون بذارم.


سلام
تو آينتونو نگا كردم . و يه دنيا سئوال برام پيش اومد .
به نظر من خيلي موفقه اين كار .
خيلي ازش ايده گرفتم . خيلي دوست دارم بيشتر بدونم .
البته موضوع كار من چيز ديگست .
اگه آينه دار عزيز كه آينه ساز هم هستن ..
مجالي برا اذيت شدن از طرف يه آينه دوست دارن .... تا سر عيوان شما راهي نيست .
آينه رو باشيد.
Rayanic


Salam....Man ham bayad Sara sedaat konam?!!!
Khastam az raah-e door behet salam konam va begam in 2 taa sher-e akhari row shayad chandin o chand baar khoondam o labkhand zadam....Delam baraa-ye "injoor" labkhand haam tang shodeh bood...taa 2-3 maah-e digeh mibinamet :-*


ماه دور!
هر چه می خواهی صدا کن !


جا به جا نيست سارا؟
کنار مال تو؟
کنار مال من!


ايرادم بی اساس بود
به بزرگيت ببخش
دوستی برايم تفسيرش کرد
آسمانی باشی!


با سلامی بیدلانه !
چگونه اید ؟!
دراین بهاردلپذیر !
اگر فرصتی شد :
"دریاب ضعیفان را ، در وقت توانا یی "


می گوئی :
نه اینکه می خواهم مرا نبینی
آن روبرو منظره ای دارد
که این پشت اگر به آنطرف باشد
دیده نمی شود !
می گویم :
گل که پشت و رو ندارد !!!!


تو چشمک می زنی...من اشک می ريزم...من شير مرغ سفارش می دهم...تو جان من...!!!هنگام و بناهنگام پايدار بمانی عزيز.../


سلام سارا جان !! واقعا قشنگ می نویسی من خوشحالم می کنی اگه تبادل لينک کنيم!!!


برايت قهوه ای سفارش می دهم
در پاگرد به انتظارت می نشينم!
قهوه سرد خواهد شد!
منتظر خواهم ماند!
خبری نيست
سبز خواهم شد!


چه چيزايی بذهن قشنگت مياد و چه انگشتهای مهربونی داری.


نمی دانم چی بگم!؟ در واقع چی دارم که بگم. تنها...زيبا بود .


قشنگ بود.......حتي مي تونم بگم خيلي قشنگ بود.....آره فكر كنم بتونم بگم.....مخصوصا تيكه ي آخرش


صحبت از پژمردن يک برگ نيست
وای جنگل را بيابان ميکنند
دست خون آلودشان را پيش چشم خلق پنهان ميکنند
هيچ حيوانی به حيوانی نميدارد روا
آنچه اين نا مردمان با جان انسان ميکنند


خانم محمدي عزيز درود. وب شما را در دفتر كار گردون هنگامي كه آرش عزيز آن را نشان داد ، شناختم. توفيق يار شد كه اين بار در خزه كارتان را بخوانم و به اين جا رهنمون شوم. بند آخر شعر بي قرار واقعا مرا بي قرار كرد. يك مجله ادبي داريم به نام فرخار كه براي خانه ادبيات افغانستان منتشر مي شود. مي خواستم اگر افتخار دهيد، به گونه اي با هم ارتباط داشته باشيم و از كارهاي تان در بخش شعر ايران آن بهره بگيريم.


سلام! محيط دلنشينی برای پذيرايی درست کردی! خيلی دوست داشتنی ... عاشق شدن دارد اين نوشته های لطيف که نرمی اش براحتی بر مخمل دستانم حس می شود ... و اين آوای کامل کننده ی آسمانی ...





бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.