mars 20, 2005 | یکشنبه ۳۰ اسفند ۱۳۸۳

بهار

Shalott_siddal.gif

زانوانم را می‌گیرد
ذوق زده و بی‌قرار
از مچ پایم
بالا می‌آید

نرسیده به قلبم
از دور
برج و باروی امپراطوری‌ات می‌ایستاند او را
به زمین باز می‌گردد
دمق و گریان

نظرها

سارا
نگاهت را از زمين بردار
به آسمان بنگر
خود را عذاب مده
برج و باروی او تو را نجات خواهد داد
هر چند تنها
از امواج لزج او
تو به آسمان باز خواهی گشت
میدانی سارا
به برج و باروی او نیز دل مبند
«حالم خوب نیست!
هذیان می گویم!
بهارت بهاری!»


سارا
برج و باروی او ترسناک است؟!
از آن می ترسی
نمی گذارد بهار به تو رسد؟
سارا
به من بگو
وقتی هذيان می گويم
پس چرا ديگر می نويسم؟
ببخش!
خواستی پاکش کن!


دل که می بازم
پيچـک ها همه تسليم می شوند!

دل من سنگ است
کدام بهار؟!!


آنکه از برج و بارو بترسد شاعر ،همان بهتر که روی خاک به امید معجزه ی ساقه ی لوبیا بماند .. باید دل داشت و دل داد و نترسید و تاب آورد و ترانه خوان رفت.. هرچه بادا باد..



نه آسمون و نه زمين
آينه ی خودِت رو نگاه کن !
...
تو نمی دونی بين دو آينه چه ابديتی بر پاست !
[ اگه اين چشم ، همون آينه ِ باشه ]


آنجا
قلمرو من است .
بی کم و کاست .
اين را به همه ذوق زدگان دنیا بگو .


بهار سو‌ ء تفاهمی
توهم زا
تو دیگر چرا؟


زنگ نقاشی:

زنگ نقاشی است ،
کتاب هنر را باز می کند :
پنکک ، ریمل ، خط چشم ...
***
عزیز دل برادر !
زیبا می نویسید!
طرح ؛؛زنگ نقاشی ؛؛ تقدیم به ؛شما ؛!
عیدتان مبارک !
سری هم به من بزنید !


جامعه اي كه نمي تواند با تفاوت ها به تفاهم برسد با تقابل ها به ستيز بر مي خيزد محمدمختاري





бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.