جهان پیشینم را دوست می دارم
جهان تازهام را انکار میکنم
سرنوشت من همين است
من از چشم های فرنگی بیزارم!
گزيری نيست
جز به شب
روز را گريزی نيست !
.
پس از چندین روز
سرانجام در پاگردت راهم دادند
...
به عقب باز خواهم گشت
به روزی که نه منی بود و نه تویی
و جهان از من تهی خواهد شد
شاید خدا
برای سر نوشتم
قصهء دیگری بسراید!
قصه ای بی حضور روشن تو
آن هنگام
جای من کجا خواهد بود؟!
دو جهان دور ... اگر نباشد احساس مي کنم که دوباره بايد غاده السمان را بخوانم و از هوا و اينه ها را و بر قرابت های ذهنی و زبانی تاملی شاید ... همین حالا ممنون از این انتخاب
جهان پیشینم را دوست می دارم
جهان تازهام را انکار میکنم
سرنوشت من همين است
من از چشم های فرنگی بیزارم!
گزيری نيست
جز به شب
روز را گريزی نيست !
.
پس از چندین روز
سرانجام در پاگردت راهم دادند
...
به عقب باز خواهم گشت
به روزی که نه منی بود و نه تویی
و جهان از من تهی خواهد شد
شاید خدا
برای سر نوشتم
قصهء دیگری بسراید!
قصه ای بی حضور روشن تو
آن هنگام
جای من کجا خواهد بود؟!
دو جهان دور ... اگر نباشد احساس مي کنم که دوباره بايد غاده السمان را بخوانم و از هوا و اينه ها را و بر قرابت های ذهنی و زبانی تاملی شاید ... همین حالا ممنون از این انتخاب