mars 02, 2005 | چهارشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۳

سطرهای پنهانی

این شهر سنگین است
شانه‌های مرا خط می‌اندازد
همیشه انگشتان من
خط‌‌کش خورده و کبودند
یک بلیط بگیر و مرا روانه کن
آن جا که برای آن لاک پشت و تالابش
شعر می‌گفتی

مردان موتور سوار
سر راه ترانه‌های من ویراژ می‌دهند
ببین تمام واژه‌ها در شعرهایم
مدام سرفه می‌کنند

انگار همواره در این بزرگراه‌ها
چراغ قرمز است و
زبان من سبز نمی‌شود

نظرها

اول! اولين باريه که ميام اينجا ... سايت آينه رو ميخوندم اما اينجا رو نديده بودم . اینجا یه احساس لطيفی توش هست ... سربلند بمونی سارا جان .


چراغها که زرد ! شد
نام خيابان را پرسيدم.
همان ی بود که گفته بودی .
هالبروک
شماره B1 .
.
.
.
اما
رفته بودی .


جستجو در بين سطر ها ی خالی ات


آسمان شهر من اما
آبی آبيست!
کوچه های من خلوت خلوت است
کسی بر روی خاکم ويراژ! نمی دهد
سرفه ای در کار نيست
جراغ من هميشه سبز است
اما
هيچ گاه راهی روبرويم گشوده نيست
می دانی چرا؟
آخر من در زير خاک زندگی می کنم
دير وقتيست مرگ سر تا پايم را فرا گرفته است.
حال
آ
س
م
ا
ن
ک ج ا س ت؟!
(راستی نسخه ای از بليطت را
برای من هم بفرست
هم سفری نمی خواهی؟!)


سلام ، وبلاگ دوست داشتنی و در خور توجهی دارید .
من یکی از اعضای تیم برگزاری جشنواره دانشجویان وبلاگ نویس ایران هستم ، به نظرم وبلاگ شما آنقدر جذاب هست که پیشنهاد شرکت در جشنواره را به شما بدهم .
می توانید برای شرکت در جشنواره به وبسا یت ما مراجعه نمایید .
www.bloggerst.ir


اينو به حساب اين گیلاس آخرنذار....ولی فکرز کنم اين رو برای من نوشتی.. يا شايد اصلا خود من اينو نوشتم...





Labyrinth.jpg







برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.