بسیار شاعران
در جست و جوی نیم دیگرشان پیر میشوند
بیترانهای، سرودی.
بسیار شاعران
در جست و جوی کفی نور
تاریکیها را ورق میزنند
و به انتها میرسند.
بسیار شاعران
که مدادی ندارند
و شعرهای درخشانی چون حباب
به سرانگشت باد
بر آب مینویسند
و چه برگ و قلم که تباه میشود
ازجنگلهایی
که سایهگاه پرندگان بودند
پرندگان بی واژه، بی قلم
که ترانه خوانان
سخن میگویند
با نیم دیگرشان
در روشنایی
و در تاریکی.
نتهایی برای بلبل چوبی،محمد شمس لنگرودی،تهران: نشر سالی،1379
نظرها
مثل هميشه خوب و حس هميشگی که بعد از باز کردن اين صفحه به آدم دست می ده
موفق باشين
به قولِ شاعرِ آتن*
« نژاد شاعران آزاد ست! »
پرندگان می دانند!
پرندگان می دانند...
حتی اگر بی واژه،
حتی اگر بی قلم...
(*) دموستن
.
.
.
نه
نمی توانم چيزی بنويسم .
هنوز صدای آن گريه هاي رنگانگ
در گوشم می پيچد.
کسی بمن بگوید :
چرا خدا اینقدر پر رنگ است ؟
بسياری از شاعران
شعر را زندگی می کنند
زندگی را می سرايند
و بی وقفه
لبخند می زنند بودن را
بعضی هم دلمان را به لرزه می افکنند
«پرندگان می دانند!»
«چرا خدا اینقدر پر رنگ است ؟»
«پرندگان بی واژه، بی قلم»
آسمانی باشيد!
آسمان !
.
.
رهگذران شاعر را ...
پرندگان بی پناه را شانه هایی هست !
دل چیزی میان دو فریم است ،
وقت خوب (تو)
پر پر زدن پرنده
دل
می بینی دیبا ؟!
نه شاعر ام نه حادثه... مداد ام را اما گم كرده ام...
هرگز شاعر خوبی نخواهم شد........
سارا!
پرندگان بی پناهتان را
هميشه شانه ای باقی خواهد ماند!
...
س
ک
و
ت
.
.
مثل همیشه غرق در لذت شدم .
مرسی سارا جان .
با مهر
علی
و
در برابر ديواری
به تنهايی
به بازگشتِ آواز ِ خود
...
..
.
روزها و شبان را
يکی از ديگری
می ستاند
اما دريغا
نه آفتاب و نه ظلمت -
که اينجا سراسر همه
تنهايی ست
به سارا، که زلال است . . .
چه بی نشان گم شد
"درهیاهو"
و نه در غبار . . .
آفتاب درخشان بود
و درخشان
افسوس اما
روز کورسو می زد
رو به خاموشی
"در هیاهو!"
فریبنده، فریبنده، فریبنده
آزادیی فارغ از دلبستگی
که آسان با خود برد
فریبنده آزادی
معشوق معصومم را!
آفتاب هم به خاموشی نشسته است
در ذهن راکد عشق شکسته
که توهم آفتاب خاموش را
به ضربآهنگ وحشی "هیاهو"
می گرید!
مثل هميشه خوب و حس هميشگی که بعد از باز کردن اين صفحه به آدم دست می ده
موفق باشين
به قولِ شاعرِ آتن*
« نژاد شاعران آزاد ست! »
پرندگان می دانند!
پرندگان می دانند...
حتی اگر بی واژه،
حتی اگر بی قلم...
(*) دموستن
.
.
.
نه
نمی توانم چيزی بنويسم .
هنوز صدای آن گريه هاي رنگانگ
در گوشم می پيچد.
کسی بمن بگوید :
چرا خدا اینقدر پر رنگ است ؟
بسياری از شاعران
شعر را زندگی می کنند
زندگی را می سرايند
و بی وقفه
لبخند می زنند بودن را
بعضی هم دلمان را به لرزه می افکنند
«پرندگان می دانند!»
«چرا خدا اینقدر پر رنگ است ؟»
«پرندگان بی واژه، بی قلم»
آسمانی باشيد!
آسمان !
.
.
رهگذران شاعر را ...
پرندگان بی پناه را شانه هایی هست !
دل چیزی میان دو فریم است ،
وقت خوب (تو)
پر پر زدن پرنده
دل
می بینی دیبا ؟!
نه شاعر ام نه حادثه... مداد ام را اما گم كرده ام...
هرگز شاعر خوبی نخواهم شد........
سارا!
پرندگان بی پناهتان را
هميشه شانه ای باقی خواهد ماند!
...
س
ک
و
ت
.
.
مثل همیشه غرق در لذت شدم .
مرسی سارا جان .
با مهر
علی
و
در برابر ديواری
به تنهايی
به بازگشتِ آواز ِ خود
...
..
.
روزها و شبان را
يکی از ديگری
می ستاند
اما دريغا
نه آفتاب و نه ظلمت -
که اينجا سراسر همه
تنهايی ست
به سارا، که زلال است . . .
چه بی نشان گم شد
"درهیاهو"
و نه در غبار . . .
آفتاب درخشان بود
و درخشان
افسوس اما
روز کورسو می زد
رو به خاموشی
"در هیاهو!"
فریبنده، فریبنده، فریبنده
آزادیی فارغ از دلبستگی
که آسان با خود برد
فریبنده آزادی
معشوق معصومم را!
آفتاب هم به خاموشی نشسته است
در ذهن راکد عشق شکسته
که توهم آفتاب خاموش را
به ضربآهنگ وحشی "هیاهو"
می گرید!